قاصدک من

میپرسم چطوری؟

میگه خوبم مرسی...

یکم بعد با وجود استیکر شادی که فرستاده بازم تکرار میکنم خوبی واقعا؟؟؟

اونوقته که میگه نه واقعا خوب نیستم...

با هم کلی خندیدم پس عجیب نیست که از دیشب با ناراحتی اون منم ناراحت باشم... یه جایی ته دلم گرفته... چروک شده انگار...

ماموریت یهویی باعث شده همه چیز بهم بریزه... با یه عالم دلهره دور میشی ازش... از صبح چند باری تلفنی باهاش صحبت کردم... تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که بشنومش...

بهش میگم جفتمون افتادیم تو دوران سخت زندگی ولی ته دلم روشنه که این دوران میگذره...

ور بدبین ذهنم اما مدام داره ادا درمیاره که زهی خیال باطل...


نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۳٠ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

انگار همه چیز داره تکرار میشه... پارسال این موقع ها بود که حرف از رفتن شد و بعدشم که اون رفتن و محو شدن و باقی ماجرا...

با برگشتنش اما فکر کردم دیگه پرونده رفتن بسته میشه ولی اشتباه فکر میکردم...

شاید خودشم موقع پر کردن فایل ها و فرستادن ایمیل ها فکر نمیکرد بازم برسه به اینجا...

امروز اما قرار داد همکاریش ارسال کرد و پروسه رفتن افتاد رو دور تند...

و من واقعا نمیدونم این بار چی منتظره منه... خودش که میگه این بار همه چیز با قبل فرق داره و از برنامه هاش میگه برای جفتمون... من اما فقط گوش میدم و نگاش میکنم...

 


نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢٥ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

از خیلی چیزا خیلی گذشته... خیلی گذشته از یه شروع دوباره... خیلی گذشته از بازی دوباره " صبر کن تا وقتش برسه"...

تو این مدت خیلی اتفاق های کوچیک و بزرگ بودن... خیلی چیزا که موندن تو حافظه ام و خیلی چیزام که کم رنگ شدن و پرت شدن به دره فراموشی...

سال جدید با یه تغییر ظاهری شروع کردم... تغییری که نیازی نیست که خیلی زحمت بکشی تا حسش کنی... ولی چیزی که بیشتر دوسش دارم تغییری که فقط خودم حسش میکنم... یک تغییر درونی... 

تصمیم امسال من اینه که باید شادتر زندگی کنم... میخوام کمتر نگران فردای نیومده یا ناراحت دیروز تموم شده باشم... میخوام بیشتر تو امروز باشم... شاید این حس ها مربوطه به شروع دهه سی زندگیم ... شاید...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۱۳ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک جایی از زندگیم هستم که واقعا دوست دارم یک دانای کلی بیاد بهم بگه کار درست چیه؟؟؟

بعد از این همه مدت محو بودن پیداش شده و میگه داشتم شرایط برای با هم بودن میسنجیدم!!! 


نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٤ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیدن فیلم دوران عاشقی، خوردن کوفته و دلمه واسه ناهار، قدم زدن تو خیابون شریعتی، دید زدن مغازه  ها، چرخ خوردن تو ترنجستان، خرید چندتا کتاب رنگی رنگی نشون میده دنیا جای قشنگیه هنوووووز.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٥ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

منم
درختی که برگ هایش را ریخت
تا تو
ماه را
از میان شاخه هایش تماشا کنی
علیرضا روشن

روزای خوبی نیست... روزایی که حس میکنی یک تکه از قلبت کنده شده... سکوتی که با هیچ حرفی شکسته نمیشه... بغضی که یه گوشه از گلوت جا خوش میکنه و گاه به گاه با یه تلنگر میترکه... مامان بزرگم رفت... 

قبل این دو هفته هم حالم خوب نبود و مدام سعی میکردم خوب بودن تمرین کنم... اما حالا دیگه هیچ تلاشی هم برای تمرین کردن نمیکنم...


نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٤ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

زندگى به من آموخته است آنچه درباره ى از یاد بردن گذشته ها مى گویند، درست نیست. چون گذشته با سماجت راه خود را باز مى کند.

- خالد حسینى

 روز تولدت باشه....تو ماموریت و استرس روزای ماموریتی باشی... پروازت به خونه کنسل بشه... کارت اینجا بیشتر بشه... تمام مدت اما گوشیت چک کنی به امید یه تبریک خاص... تمام این مدت فکر میکردی که روز تولدت فرق داره... 

روز تموم شده... اونایی که باید تبریک میگفتن گفتن... به این لیست بانک ها و موسساتی که توش عضو هستی رو هم اضافه کن... ولی خبری از تبریک خاص نیست...

خسته ولو بشی رو تختت تو هتل... الان حست چطوریه؟؟؟

حالا زیر نویس آهنگ بی اعتنا ابی هم پخش میشه...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٢ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

انگار از وقتی اینجا نمی نویسم خیلی بی برنامه شدم...

امروز چندتا تصمیم گرفتم. با خودم قرار گذاشتم بعد از ماه رمضون با برنامه زندگی کنم...

اولیش این که حتما کلاس ورزش ثبت نام کنم... باید صبح ها زودتر بیدار شم تا قبل از کار به کلاس برسم...

دومیش هم اینه که کلاس زبان برم... هر چند که دلم نمیخواد آخر هفته ها کلاس داشته باشم ولی تو هفته هم به خاطر ماموریت ها وقت کلاس رفتن ندارم...

سومیش هم که از همه مهم تر میخوام کمتر فکر کنم...



نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد!

شوهر آهو خانم
علی محمد افغانی

سریال همه فرزندان من... حس خوبی که از پوراندخت قصه میگیرم...

میتونم حتی تصور کنم خودم بشم پوراندخت... خونه ای که آرامش توش موج میزنه و جایی میشه واسه به آرامش رسیدن دیگران... زنی خودساخته... موفق... تنها ولی نه تنهای غمگین...

پوراندخت قصه رو دوست دارم چون مایه آرامش و شادیه... چون تکلیفش با خودش معلومه... چون تنهایی رو آگاهانه انتخاب کرده... چون ترجیح داده تنها باشه نه این که با کسی باشه که کنارش آرامشی نباشه...


نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۸ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

پایان تلخ بهتر از تلخی بدون پایانه...

 

امروز حرف های آخر زدیم... حرف هایی که خیلی وقت بود تو ذهنم بودن... حرف هایی که هر بار وقتی میپرسیدی چه خبر میومدن نک زبونم ولی زود قورتشون میدادم... بالاخره گفتم... گفتم که خسته شدم... گفتم شاید برای جفتمون بهتر باشه بپذیریم که نمیشه... حرفامو شنیدی و قبول کردی... میدونم نه برای من آسون و نه برای تو... ولی پایان تلخ بهتر از تلخی بدون پایانه...

 


نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢٧ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak