قاصدک من

از وقتی یادم میاد عاشق این روز بودم، عاشق گل ها، عروسک ها ، شکلات ها و البته عاشق عشققلب اما امسال همچنان در سال های دور از خانه و خانوادهناراحت تنهایی خیلی تو ذوق آدم می زنه.....بعد از ظهر یک دفعه من و زهرا( همسایه بغلی که همچنان مثل من تو این خراب گاه مونده) به سرمون زد بریم بیرون و چه خبر بود بیرون....آدم های سرخوش ...و فکر نکنین ما کم آوردیم...ما هم یک کیک خوشگل فقط به عشق خودموننیشخند خریدم و با یک عالمه عکس خوشگل این روزو به یک خاطره ی خوب تبدیل کردیم......چه میشه کرد وقتی دنیا با تو نمی سازه تو باهاش بسازلبخند و  در آخر هم یک دعای کوچولو  برای  خودمون کردیم... اگه بشه چی میشهچشمک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

امروز روز من نبود ، صبح که 2 ساعت منتظر آقای مهری پشت در آزمایشگاه موندم بعدشم تا ساعت 4  بیکار و علاف  آزمایشگاه بودم . من نمی دونم دکتر چه دلیلی برای نگه داشتن من اینجا داره هر چی هست به نظرم خیلی بی انصافی که همه ی بچه ها الان خونه هاشون باشن اونوقت من تو این خراب گاهگریه 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

از بعد از ظهر تا همین الان برف میاد اساسی....یکی از مزایای تبریز هوای برفیشه( البته از شانس من این دو سال نسبت به سال های قبل برف خیلی کم اومدگریه) ،تو این هوای برفی می دونی چی بیشتر از همه می چسبه......دو تایی( از اون دوتایی هاااااخجالت) بیرون رفتن راه رفتن و راه رفتن و البته حرفای عشقولانه زدن....اینجا دو تا نکته وجود داره اولا طبق قوانین این خراب گاهخنده دانشجوها اونم از نوع دختر باید قبل از ساعت 8:30 تو دانشگاه باشن.....پس بیرون رفتن تا این موقع اکیدا ممنوع می باشد! اما....نکته ی خیلی خیلی مهم تر اینه که ....نفر دوم هنوز پیدا نشدهخنده پس کلا قدم زدن عشقولانه زیر برف تا اطلاع ثانویه تعطیل استناراحتچاره نیست فعلا به لذت بردن از پشت پنجره اتاق قناعت می کنم.....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

داشتم فکر می کردم پارسال این موقع کجا بودم و امسال کجا ...کی می دونه سال بعد کجام؟؟؟ اگه خونه بودم حتما از صبح کلافه از برنامه های تکراری تلویزیون (همیشه نوشتن این کلمه برام سخت بودهناراحت) نمی دونستم باید با این همه وقت چیکار کنم ، اما حالا که تو این خراب گاهنیشخند من موندم و یک عالمه کار زمانم زمان تند تند میگذره. صبح که بیشتر به درست کردن سوپ برای سمانه  گذشت بعدشم  نشستم سر ترجمه هام هر چند خیلی خوب نبود....تا همین چند دقیقه پیش هم مشغول مقاله بودم......ولی بعد از دفاع روز چهارشنبه دلم با این مقاله نیست.فکر کن کار اونا( بچه ای بیوشیمی رو می گم) تو ژورنالی با  5  impact چاپ بشه اون وقت مال من بعد از این همه تلاش شبانه روزی خنده 1.6 بیاره تازه اونم در هاله ایی از ابهامهگریه فقط دارم به روزی که دفاع می کنم و از اینجا میرم فکر می کنم....فکر کن باید چی بگم وقتی ازم بپرسن این همه وقت با این مشغول بودی !!!!! 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بعد از رفتن بچه ها من موندم و حوضمچشمک اولش سخت بود ولی کم کم عادت کردم تا اینکه طاهره 2 شنبه اومد منم که یک عالمه حرف داشتم....امروز دوباره تنها شدم و البته این تنهایی مزایایی هم دارهنیشخند باید به کارام برسم هم ترجمه هام عقبه هم مقالم....ولی امروز ، اولین سمینار متخصصین نیشخند آزمایشگاه های دکتر بنیادی برگزار شد.خدا رو شکر من اولین نبودم، همیشه اولین بودن برام ترسناک بوده....سمینار فتوحی بود موضوعشم          MLPA بود هر چند من خیلی نفهمیدمش ولی نکته ی مهم این جلسه سخنرانی خود دکتر بود . از باید ها و نباید های توی آزمایشگاه ها و من تمام مدت فکر می کردم کدومشون مربوط به من میشه! فقط امیدوارم دکتر خیلی از دستم شاکی نباشه! که اگه اینطوری باشه از recomendation خبری نیست.....فکر کنناراحت حالا انگارتمام کارام جوره الا این 1 دونهخنده

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یادم میاد پارسال این موقع ها توی زمین و آسمون معلق بودم. من ، منی که یک عمر مثل سنجاق نیشخند به خونه و خانواده چسبیده بودم یک دفعه پرت شدم به یک جای دور ...خیلی دور....تو این جای خیلی دور(تبریزو می گمخنده)  فهمیدم دنیا خیلی با دنیای تو ذهن من فرق می کنه.اینجا آدمی که ترکی بلد نباشه حس می کنه اومده خارج....فکر کن ....تجربه ایه برای خودش.....اون موقع ها تمام فکرم به تموم شدن ماه بود تا تندی بپرم تو اتوبوسو برم خونه.سخت بود یک دفعه یک عالمه چیزای جدیدو تجربه کردن...ولی حالا بعد از یک سال و اندی فکر می کنم اومدنم به اینجا برام بهترین بوده،بهترینلبخند 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

امروز یک روزی مثل همه ی روزای خوب خداست....تو آزمایشگاه بودم که یک دفعه دلم خواست بنویسم ، از خودم ، از آرزوهام ، از......قبلا می نوشتم ولی چند وقتی تنبلی کردم ولی حالا می خوام بنویسم(البته این مدلی) شاید یک روزی ،  یک جایی حسرت خود الانمو خوردم....شاید..... ولی الان که فقط به تغییر فکر می کنم ، یک تغییر بزرگ.......................

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak