قاصدک من

هنوز نمیدونم آرزو کردن چیز خوبیه یا نه...دلیل دارم براش.

یک روزایی، شاید حدود یک سال پیش آرزوم بود که ارشد قبول شم.اون موقع فکر می کردم قبول شدن تو ارشد بهترین اتفاق زندگیم میشه...ولی الان اصلا نمیدونم این آرزوی درستی بوده یا نه؟؟؟

شایدم باید درست آرزو میکردم.الان نمیدونم این دو سال دور از خونه بودن ، این همه استرس داشتن سر هر چیز بزرگ و کوچک ارزششو داشت؟؟؟سوال

هر چند اگه بخوام صادقانه بگم تو این دو سال تجربه های خوبی هم داشتم ، دوستای خوبقلب و یک عالمه حس خوب از با هم بودن و البته شیطنت های کوچولوچشمک 

ولی حرف من سر اصل مطلبه...دلیل این اومدن و رفتن...دور بودن از خانواده برای من که یک آدم کاملا وابسته بودم خیلی سخت بود...

بعدشم کار کردن با آدمایی که حتی زبونشونم نمیفهمی!!!البته باید بگم خودمم تنبلی کردم به نظرم یاد گرفتن زبان ترکی خیلی به دردم نمیخوره هر چند یک وقتایی از این که حرفای آدمای دورو برمو نمیفهمم حسابی کلافه میشمکلافه 

هر چند هنوزم  حکمت قبول شدنم تو تبریزو نفهمیدم ولی تنها دلخوشیم اینه که بعد از این همه سختی آخرش دست پر برگردم خونه...یعنی حداقل خودم از خودم راضی باشم

این آرزوی جدیدمه و مطئنم این آرزوی درست وکاملیهلبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

نیم ساعتی میشه که دارم سعی می کنم 1 صفحه از کتابو ترجمه کنم ولی چی بگم ...اومدم تو سایت که مثلا با بچه ها حرف نزنم و به کارام برسم(طاهره و شیدا اومدن و تقریبا اتاق 241 تکمیله البته جای سمیه خالی ...خالی که نه اون الان تو خونه داره حالشو میبرهلبخند)....اما انگار یکی از بچه های این دوروبر عروس شده و چه غوغایی اون بیرونلبخنداین تقریبا یک رسم تو خوابگاهه که پس از مزدوج شدن قلببچه ها یک عروسی کوچولو به افتخار عروس و البته بدون حضور آقای دامادناراحت برگزار میکنن . تا حالا که قسمت ما نشده ولی خدا رو چه دیدیچشمک...امروز داشتم فکر میکردم که امسالم گذشت، هر چند اول سال من تقریبا مطمئن بودم که امسال یک سال متفاوت میشه برای من....ولی عملا هیچ اتفاق خارق العاده ایی رخ ندادناراحت یک جورایی همه چیز آروم بود....ولی خداییش این سرو صداها خیلی بیشتر از یک عروسی کوچولو...انگار جدی جدی خود عروسیه...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak