قاصدک من

مامان:چقدر بعضی ها مشکل و بدبختی دارن...باز خدا رو شکر ما اینقدر را هم مشکل تو زندگیمون نداریم!!!

من: باز چی شده؟؟؟

مامان: ثریا رو میگم!

من: ثریا دیگه کیه؟؟؟

مامان: ثریای سریال رو میگم...

من: مامان باز نشستی پای این سریال های...نیشخند

 



پ.ن: عکسم خورده شد آیا؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

داشتم یک مقاله ای رو برای دوستم ترجمه میکردم یاد خودم افتادم...

این دوستی بهم زنگ زد و گفت کسی رو میشناسی برای ترجمه...منم که کس دیگه ای بجز خودم نمیشناختم...بهش گفتم اگه بخواد خودم میتونم براش ترجمه کنم...اونم با خوشحالی قبول کرد و مقاله رو برام فرستاد...قبل از این که بخونمش هی به خودم میگفتم نکنه خیلی پیچیده و تخصصی باشه( البته رشته هامون یک اپسیلون با هم فرق دارنااانیشخند دوستی سلولی میخونه) اون زهرای بدبین درونم هی میگفت اگه نتونستی چی؟؟؟چرا بیخودی بهش قول دادی؟؟؟


خلاصه مقاله رو باز کردم...هی بالا و پایین میرم ....آخه این که خیلی خارق العاده نبود!!! چرا خودش انجامش نداده پس؟؟؟

با دوستی که میحرفم میگم مگه چیکار میکنی که که اینقدر مشغولی...کلی دلیل آورد ولی آخرشم من جواب سوالمو نگرفتم؟؟؟سوال

میگم حالا واسه کی میخوایش؟؟؟میگه فعلا وقت داریم...

خلاصه منم تند تند ترجمه کردم و خوشحال زنگیدم به دوستی که بیا ببین من چه کردم؟؟؟

دوستی سرخوش بنده: خیلی به خودت سخت نگیر دو هفته بهمون وقت داده استاد!!!(حالا اینارو با خنده میگه اااااااااااااااا) 

منم اینطوری؟؟؟!!!تعجب

یاد خودم افتادم ...هر هفته یک سمینار داشتم اونم چی انتخاب موضوع که هم جالب باشه و هم به قول استاد تازه باشه 3-4 روز وقت میگرفت...بعدشم هی مقاله و مقاله و مقاله....یعنی الان که یادم میوفته کل 250 صفحه رو که هر ترم سهمیه داشتیم برای پرینت من تموم میکردم تازه این آخریا مال بچه ها رو میگرفتم...

بعد روز ارائه استاد چندتا سوال من باب حالگیری ازمون میکردن و تو برگه شون یک چیزایی مرحمت میفرمودن بابت نمره اون جلسه...بعد منم آویزون برمیگشتم خوابگاه (آخه خیلی وقتا که سمینار داشتم شب قبلش کلا بیدار بودم تو سالن مطالعه) همون شب رو استراحت میکردم و از فرداش استارت سمینار بعدی رو میزدم!!!!

البته شایدم کار من خیلی درست نبوده که این همه به خودم سخت میگرفتم؟؟؟چون در عمل دارم میبینم هیچ فرقی بین اینطوری بودن یا اونطوری بودن نیست!!!!



 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

من نه به راز و افسون گل سرخ "سهرابم"

نه به دوست داشتنی بودن گل سرخ "شازده کوچولو"

خودم هستم برای دل خودم

غریب...قریب...

مسافر راهی مبهم

چشم انتظار...

گاه خسته و پژمرده

از هیاهوی روزگار خط خطی میکنم از سر دلتنگی



 

پ.ن: نمیدونم این متن رو کی نوشته ولی خیلی خیلی به حال این روزای من میخوره!پس هر کی نوشتتش دستش درد نکنهماچ

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

میگم: من!!!!!؟؟؟؟
میگه: خوب همینه دیگه که اینطوری هستی!!!

میگم: مگه چمه خوب!!!
میگه: یک کم فقط یک کم زرنگ باش!

 بعدش میگه از این جا شروع کن...

منم شروع کردم...ولی زهرای درونم هی میگه چه جسارتااااااا!

 


 

این عکسم باشه به عنوان یک نماد!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

امروز روز بیخیال بودنه...بیخیال هر چی IELTS و زبان...ولی نمیدونم چرا وقتی به خودم یک همچین جایزه ای میدم و میخوام بخوابم مثلا تا ساعت 10 ، سر ساعت 7 بیدار میشم...بعدش هی خواهش کردم که یک ذره دیگه، فقط یک کوچولو دیگه بخوام...خوابم که نبرد ولی از جام هم بلند نشدم مثلا من خوابم...مامان برعکس من صبح زود بیدار شده هی میره و میاد...الهی... آخرشم که از من ناامید شد تنها صبحانه خورد...خودمم میدونم که چقدر بدجنسم!!!

در ادامه دیروز امتحان داشتم...رسما گند زدم برای خودم خوشحال داشتم writing مینوشتم و به نظرم کلی وقت دارم...وقتی تیچر گفت فقط 5 دقیقه وقت داریم نمیدونستم چه طور باید تمومش کنم و برسم به نتیجه گیری!!!! 

پ.ن: این ترم هم تموم شد ولی نشد آنچه باید میشد!!! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

امروز تو کلاس بحث سر افسردگی بود...این که یک که قبل از رسیدن به مرحله حاد بیماری یک سری مراحل وجود داره که اگر بهشون توجه بشه میشه راحتر براش راه حل پیدا کرد ولی تو مراحل حاد بیماری دیگه تجویزهای ساده موثر نیستند...

اگه اینطوری باشه فکر کنم من تو یکی از مراحل قبل از اون مرحله حاد باشم...

خیلی وقته که ظاهرم آرومه...خیلی آروم...یک وقتایی خودمم تعجب میکنم از این همه بیخیالی ظاهری...ولی درونم خیلی خبراست...خیلی خبرا...حساس شدم...هر حرف کوچیک میتونه بهمم بریزه ولی ظاهرم هنوز آرومه!

 

   پ.ن: هنوز هم نمیتونم نظرارو تایید کنم یا جوابشونو بدم!!!دلیلش چیه؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تو اتوبوس نشستم تو یکی از ایستگاه ها یک مامان و با دختر چهار پنج سالش سوار میشن...از همون نگاه اول عاشق دختر بچه میشم...قیافه خیلی خیلی معصومی داره...داره با مامانش حرف میزنه نمیدونم چرا ولی دونه های اشک تند تند روی گونه هاش میریزه...مامانش داره باهاش حرف میزنه...انگار داره آرومش میکنه بعدشم یک پفک از تو کیفش درمیاره میده به دختره...فرشته کوچولو همین طور که داره پفکشو میخوره از پنجره بیرون رو هم نگاه میکنه...انگار همه چیز تموم شده...اصلا از اول هم هیچ چیزی نبوده...باز داره با مامانش حرف میزنه این بار داره با صدای بلند میخنده!!!! 

یاد دختر خودم افتادم!!!!نیشخند

یک وقتایی که خیلی هم دور نیست دلم میخواست بچه داشته باشم...اونم سه تاخجالت...بچه هام هم اسم داشتن...صدرا، صبا، سینا...فکر کن... ولی دوستان فرمودند که سه تا زیاده چه معنی داره!!!ناراحتما هم یک دونه رو فاکتور گرفتیم موندن صدرا و صبا...

خدا آخرو عاقبتمو بخیر کنه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

پیر شدم انگار...

اول خیلی بهشون توجه نکردم...ولی هی دارن بیشتر و بیشتر میشن...قبل تر راحتتر میشد مخفیشون کرد ولی الان زودی میان تو چشم!!!

موهای سفید...نشونه سال هایی که رفتن...



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

امروز نتیجه امتحان نیم ترممو گرفتم...بین خودمون باشه ولی رسما گند زدم!!!

ولی خیلی مهم نیست...

جلسه فبل تیچرمون نیامده بود ولی به  اون نفری که جاش اومده بود یک سری تمرین داده بود که ما باید تو کلاس انجامشون میدادیم...یک سری جمله بود درباره هر کدوم از بچه ها...ما باید اونارو مجهول میکردیم...حالا فکر میکنین اولین جمله چی بود؟؟؟

zahra is murdering Mr....

 بله اینم از شانس ما قاتل هم شدیم...

حالا امروز همین که استاد مربوطه اومده تو کلاس میگه زهرا منو کشتی ولی من هنوز زنده ام!!! من هم تعجب

حالا هی سر کلاس راه میره میگه کی منو کشت؟؟؟همه بچه ها منو نگاه میکنن و میگن...

 پ.ن: خودمم نمیدونم چرا از بین همه من شدم قاتل استاد!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

از اونجا که ما تو محله ای زندگی میکنیم که غالبشون ارمنی هستند( اصلا راستشو بخوایین اسمش محله ارمنی هاست...خوشم میاد که اصولا تو همه جا حضور فعال دارن این مسلمین!!!) بابا نوئل خیلی به ما نزدیکه ولی نمیدونم چرا اصلا یک بار هم محض نمونه نیومده خونه ما؟؟؟ناراحت

خیابون های دوروبر خیلی خوشگل شدن...تا چند روز قبل ماشین های زیادی رو میدیدی که دارن کاج های خوشگلو میبرن به خونه ها...منم از وقتی یادم میاد حسرت این کاج ها رو داشتم و دارم...

بلللله سال 2012 هم شروع شد از سال 1390 خودمون که چیزی عایدمون نشد ببینیم سال 2012 چی میاره برامون؟؟؟

نکته: آیا اون پیشگویی های نوستراداموس درسته؟؟؟حالا همش نه...ته دلم میترسم...

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

فقط گفت دلم شکست...

نمیدونم چرا قسمت های نفرت انگیز زندگی این روزها بیشتر شده؟؟؟

 خیانت تلخ ترین واقعیتیه که یک نفر میتونه باهاش روبه رو بشه...بهترین چیزی که یک زن میتونه داشته باشه یک تکیه گاه یک تکیه گاه فقط و فقط برای خودش...یک تکیه گاه که همیشه مطمئن باشه میتونه بهش تکیه کنه...سخته وقتی برگردی و ببینی پشتت چیزی نیست برای تکیه دادن...اونوقته که میشکنی...از درون میشکنی...

وقتی همه چیز خوب باشه... وقتی چیزی برای نگرانی وجود نداشته باشه، منطقیش اینه که با خودت بگی همه چیز خوبه و خوشحال باشی از بابت داشته هات...

تا این که یک روز، یک روز که مطمئنم هیچ وقت نمیتونی فراموشش کنی از یک جایی که اصلا فکرشو نمیکردی یک خبری بهت میرسه...

مردی که نمیدونم با چه انگیزه ای خیانت میکنه...و زنی که اون طرف ماجرا با این که میدونه این مرد خانواده داره آروم آروم  و کاملا خواسته یک زندگی رو شروع میکنه...تکیه میکنه به مردی که میدونه تکیه گاه کس دیگه ای...تکیه گاه یک زن مثل خودش با تمام احساساتی که خودش داره...این که چرا و چطور این کارو میکنه نمیدونم؟؟؟

این که بگیم شرایطش خاص بوده و نیاز داشته، برای من که قابل قبول نیست ولی حداقل کاری که میتونه بکنه اینه که  مستقیم نخواد ضربه بزنه...

تو خونت نشستی به خیال خودت شریک زندگیت الان سرکاره...همه چیز خوبه... یک شوهر خوب، بچه های خوب...داری فکر میکنی که چه روزای خوبی داشتی...زنگ تلفن...اونور خط یک زن داره حرف میزنه...نه با تو با یک نفر دیگه فکر میکنی حتما اشتباهی شمارتو گرفته...بعد یک دفعه یک صدای آشنا میشنوی...صدایی که یک عمر شنیدیش...شایدم هزاران بار بهت گفته دوستت داره...خوب که گوش میدی میفهمی...یک رابطه که ازش بیخبر بودی...

هنوز هم باورم نمیشه این یک نقشه بوده برای رسوندن یک خبر به تو...اون خانوم محترم!!! فقط میخواسته بهت بفهمونه که هست...حضور داره...شایدم سهمشو میخواد؟؟؟

 

تنها چیزی که به شوهرت میگی اینه که دلمو شکستی! بعدشم از همه فاصله میگیری از دوستات از خانوادت...

تو مروز خاطرات میرسی به روزایی که تمام تلاشتو کردی برای خوب بودن به عنوان یک همسر یک مادر یک عروس...تو نقش هایی که داشتی تمام تلاشتو کردی...

پس چرا نتیجه خوبیهات خوب نبود؟؟؟

دارم فکر میکنم شاید باید بی رحم بود...

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

خدایا به خاطر این روز قشنگ ممنونم...مرسی که یادت بود دیگه نمیشه تو این شهر نفس کشید. مرسی که بچه های این شهرو یادت بود...

بالاخره بارون اومد این چند روز همش داشتم به جهش هایی که فرت و فرت دارن تو تک تک سلول های ما اتفاق میافتن فکر میکردم( فقط خواستم بگم که ژنتیک هم بلدمااانیشخند) دلم میسوزه واسه بچه ها و میترسم از آینده این بچه ها که فکر کنم که انگار قراره قربانی اصلی اونا باشن...

منتظر بودن رو دوست ندارم چون اصولا به عنوان یک آدم کمی تا قسمتی بدبین هر چی زمان این انتظار بیشتر میشه فکرای بد من هم در مورد اون چیزی که منتظرشم بیشتر میشه...ترس هام بیشتر میشه...

منتظرم...منتظره یک میل از طرف مجله ای که مقالمو براشون فرستادم...ولی انگار اون ور خط هیچ کس حواسش نیست که بابا یک بنده خدایی این ور دنیا چقدر منتظره یک جواب خوبه!!! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

هی میام اینجا یک چیزی بذارم نمیدونم چرا نمیشه!!!

رفته بودم همایش...فهمیدم که چقدر بودن تو یک جمع علمی رو دوست دارم حتی اگر مثل این چند وقته از هر چی استاد و درس فراری شده باشم ولی بازم ته ته دلم عاشق دیدن آدم های علمی ام...نمیدونم شاید فقط چون تا حالا به نتیجه دلخواهم نرسیدم ناامید شدم...شایدم آدم هایی که دور و برم بودن دلیل این حس بدم بوده باشه...

آرزو کردم که روزی برسه تا بتونم با افتخار بگم هر کاری که از دستم برمیامد و برای بهتر شدن دنیای اطرافم انجام دادم...

دیگه اینکه تو همایش یک سری کارهای خارق العاده هم انجام دادیم! مثلا پریدم جلوی یک آقایی و گفتم من کار میخوام!!!  نه با این جسارتاااانیشخند...البته نیروی محرکه هم داشتم یکی از بچه های دوره لسیانسو دیدم...کلی هم با هم نق زدیم رسما...یک عالم درد مشترک داشتیم...عجیب بود ولی فکر میکردم فقط منم که این همه دغدغه دارم! بعدشم بنده ارایه داشتم...یعنی اولش که رفتم پشت تریبون رسما داشت نفسم بند میامد...به هر زحمتی بود انجامش دادم...ولی وقتی یکی از استادا گیر داده بود به متد ما و یک ریز داشت سوال میپرسید میخواستم از اونجا فرار کنم...

جالبش این بود که خودمم از اول با اون بخش ها مشکل داشتم هی هم به دکتر عزیز میگفتم ولی ... خلاصه یک جوری سعی کردم از کارم دفاع کنم حالا این که چقدر موفق بوده باشم خدا داند؟؟؟

دیگه اینکه این ترم در ادامه ترم قبل استادمون خیلی خوب نیست و باز هم در یک اقدام شجاعانه من و فرناز انتقاداتمون رو به استاد محترم کردیم حالا اگه دیدید ما این ترم مردود شدیم دلیل ازمون نخواین!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak