قاصدک من

بعد از ساعت دو نصفه شب چیز خوبی منتظره آدم نیست....یک توصیه بود که شنیده بودم ولی خیلی جدیش نگرفتم...

 

اگه یک مدت باشه از کسی بیخبر باشی و تازه ساعت 11 شب اس ام اس بازیتون شروع بشه...معلومه دیگه، تا نزدیک 4 این ردو وبدل کردن اس ام اس ها ادامه پیدا کنه...

هی به خودم میگم از این بحث به کجا میخوای برسی؟؟؟ خودمم هم جوابشو میدونم...ولی میگم حالا که پیش نیومده پس ادامه میدیم...

بعد درست می رسیم جایی که ازش فراری بودم...جواب من چیه؟؟؟

تنها کاری که بلدم، می پیچونم!!! به نظر خودم زیرکانهنیشخند ولی بهم میگه هنوزم که هنوزه تو پیچوندن ماهر نشدی!!!...

یک چیزی میگه که هنوزم معنی اونو نفهمیدم...

میگه: تو برخلاف من تو یکدنگی به آرامش میرسی!!!

 

حالا این واقعا اسمش آرامشه؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

آخی شد یاد روزای خوابگاه بخیر...از هر چیز کوچیکی برای خوش بودن استفاده میکردیم...بیکار بودیم دیگهخجالت...

یکی از این ابتکارات جالب ما اسم گذاشتن برای لب تابامون بود...بچه من اسمش کیمیا بود چون مثل کیمیا به درد بخور بود و کارمو راه می انداخت...مهندس هم یک بچه داشت که وقتی خوب بود و به حرف مامانش گوش می داد اسمش آلاله بود، ولی وقتایی که بد قلقی میکرد می شد بچه باباش و اسمش هم میشد کوکب!!!

حالا این که چرا همه بچه های ما دختر بودن بماند ولی بالاخره یکی پیدا شد و سنت شکنی کرد و سمیه جون اسم لب تابشو گذاشت احسان...چرا؟؟؟چون برای خودش مردی بود یک ابهتی داشت بیا و ببین!!! برای خودش سینما خانواده ای بودااا....

یک نکته دیگه عموی خوب این بچه ها بود...یک آقا میثمی بود ( دوست طاهره) هر وقت یک مشکل کامپیوتری داشتیم این عمو به دادمون میرسید...دو دفعه ای هم این کیمیا رو دادیم دستش برد خوابگاه خودشون تا درستش کنه!!! بعد اون جریان هی بچه ها میگفتن دخترت دیگه دختر نیست!!!

آخی الان به یک عدد عمو میثم نیازمندیم شدید...این بچه مون دوباره بدقلقی میکنه معلوم نیست چرا؟؟؟

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

حالم خوبه ...

اما دلتنگ روزاهایی شده که می توانستم از ته دل بخندم...

دیدید بعضی آدما رو که حرف زدن ساده شون هم پر از اشاره است...کنایه درست تره...

میخوای بگی بابا دیوار شنید ول کن اون در بیچاره رو!!!!...ولی نمیدونم چرا نمیتونم...

در جواب فقط میخندم ولی نه از ته دل...

 

پ.ن: روایتی از یک مجازات به سبک عکاسی...ابراهیم نوروزی موفق شد در معتبرترین جایزه عکاسی حرفه ای جهان مقام دوم را در بخش مسایل معاصر کسب کند...............

کاش سوژه های قشنگ تری داشتیم...کاش.......................

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

برف میومد ما هم کلاس را تعطیل کردیم که بمونیم پیش خانه و خانواده...

به قول فرناز خوبه که نبودمون تو کلاس حس بشه...منظور این بود که ما شاگرد زرنگ کلاس هستیمااااا...ولی تیرمون به سنگ خورد گویا...

سروش زنگ زد و گفت 3 نفر اومدن کلاس...نشد که عدم حضورمون کامل حس بشه!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

زن که باشی نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستی
همیشه و هر لحظه
دست خودت نیست
زن که باشی آفریده میشوی برای عشق ورزیدن ..
برای نگاههای مهربانانه .............
 برای بوسه های آتشین..................
زن که باشی تمام تنت طعم تلخ عطر گس مرد را میطلبد
زن که باشی سرشاری از عاشقیت های ناتمام
پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی
زن که باشی اما
دست خودت نیست
اگر مردت طعم لبهایش طعم تو را بدهد
تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت
بی آنکه ذره ای کم بگذاری

دست نوشته های فروغ فرخزاد


 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

تازه فهمیدم چقدر توجه ام به محیط اطرافم کمه...

بهم میگه مگه تو دختر نیستی؟؟؟

میگم: فکر کنم باشم...خجالت

میگه: پس چطور این چیزارو ندیدی!!!

کلا من خیلی چیزای دوروبرمو جدی نمیگیرم مگر اینکه حس کنم مهم هستند!!!

یک نکته هایی از بچه های توی کلاس میگه که من اصلا بهشون توجه نکرده بودم...

هر کاری کردم موفق نشدم نکته خودمو از زیر زبونش بکشم!!!!

واسه هر چیزی که میگفت من اینجوری بودم قهقهه یک عالم به معلوماتمون اضافه گردید.

چیزای بدی نبودااا فقط لحظه های بامزه که من سرسری از کنارشون رد شده بودم!!!

 

 پ.ن: چرا من نمیتونم منظورمو خوب بگم!!! پیر شدم احتمالا...طرف مقابلم یکی از هم کلاسی هامه، پسر خیلی خوبیه... داشتیم با هم حرف میزدیم هی میگه اینو یادته...یا چرا اون پسره سر کلاس اینطوری گفت؟؟؟منم هر چی فکر میکنم میبینم یا اصلا یادم نمیاد یا به نظرم خیلی عادی بوده کارش...بعد این همکلاسیمون یک عالم توجیه بامزه میاره...امیدوارم الان منظورمو خوب رسونده باشم!!!


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

چرا اینجوریه... یک وقتایی که اصلا منتظر چیزی نیستی نمیدونم از کجا سروکلش پیدا میشه...

 

انگار در مورد من قانون جاذبه با یک کم تاخیر صادقه...چند وقت پیش اون موقع ها که امیدوارتر بودم، منتظر نیمه گمشده خودم بودم...دروغ چرا خواستم!!!ولی پیداش نکردم.

اونوقت الان درست موقعی که با خودم هم تکلیفم مشخص نیست؟؟؟ یک نفر میاد که اگه یک کم قبل تر اومده بود بدو بدو میگفتم آرهخجالت ولی الان دقیقا تو این شرایط به تنها چیزی که فکر نمیکنم ازدواج!!!

حالا یکی بگه من اینو چطور باید به مامان بفهمونم!!!!البته سعی کردم ولی نتیجه کاملا ناامید کننده بودخجالت

 

man and woman in love

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

اینجا تبریز است...بللللله بالاخره اومدم...

دیشب تو راه بودم بیشتر راه رو بیدار بودم میخواستم با جاده هم خداحافظی کنم...حتی طلوع آفتاب رو هم دیدم...

صبح با یک کوله پشتی پر از برگه های جورواجور راه افتادم سمت دانشکده...

ولی...دانشکده رسما پکیده بود...بخش اداریش هم منتقل شده بود سالن امتحانات...

اونجا بود که دکتر جونو دیدم.

من: سلام دکتر حال شما؟ خوب هستید؟؟؟لبخند

دکتر جون: کجا رو باید امضا کنم!!!خنثی

تعجب

آقا من موندم این دکتر جون این همه احساس و گرمی رو از کجا میاره...حتی نپرسید این همه وقت کجا بودی؟؟؟ یا اصلا اون آموزش های ما به دردت خورد؟؟؟

خلاصه برای گرفتن هر امضا یک سمتی رفتیم...ماشاالله دانشگاه تبریز هم از نظر فضا کاملا غنی می باشد...البته از نظر علمی نه هاااااا!!!

و من هم در یک عملیات محیر العقول تمامشونو گرفتم ولی فقط یک امضا بانک موند که قرار شد فردا فریبا زحمتشو برام بکشه....

و بله من امشب برمیگردم...

آخر خط...

نکات جالب:

1) خیلی از بچه ها هنوز دفاع نکردنن حالا اون موقع چقدر به ما فشار آوردن که باید 4 ترمه دفاع کنید.

2) از دیشب اینجا برف میومده...دانشگاه خیلی خوشگل شده...

3) اینجا همه میگن هنوز بیکاری؟؟؟منم هنوز میگم آره...

4) الان تو سایتم...جای همیشگی

5) در آخرین لحظات هم دارم از اینترنت دانشگاه سواستفاده میکنم!!! راستی وقتی مسئول حراست کارتمو سوراخ کرد یک لحظه دلم گرفت از این که دیگه دانشجو نیستم!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

فکر کنم که دیگه رسما باید برم...برم یک جای خیلی دور...

اولین سفرمو هنوز هم یادم هست..اون موقع خوشحال بودم...پر انرژی با یک دنیا آرزو برای تغییر!!!

 

گذشت این دو سال بهم ثابت کرد که خیلی چیزارو نمیشه عوض کرد...

مجبورم که برم ولی امیدوارم زود کارام تموم بشه...

تبریز دارم میام ولی دوست دارم از الان بهت بگم که تو اونی نبودی که فکرشو میکردمناراحت

 

پ.ن:رفتنم افتاد برای یکشنبه...تازه یادم افتاد که عکس هم میخوان برای تسویه حساب...باید به دکترم بزنگم و با اونم هماهنگ کنم...خدا کنه یک روزه کارام تموم بشه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak