قاصدک من

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است، 
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد
 
یادم باشد که قاصدکی در راه است، 
 
که بهار نزدیک است،
 
که فردا منتظرم می ماند، 
 
 
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد 
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
 
و من، تنها نیستم.
 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تو یک خونه بحث سر اینه که چطور هر چه زودتر و راحتر از دستش راحت بشن...برنامه های عیدشونو بهم ریخته...ناراحت هستند و هی میگن الان که وقتش نبود...به همین راحتی اجازه بودنو به یک موجود کوچولو نمیدن...

تو یک خونه دیگه توی همین شهر...زیر همین آسمون...دو نفر دیگه روزاشونو به امید داشتنش شب میکنن...همه چیز دارن ولی انگار هیچ چیزی ندارن...میخندن ولی...

موندم تو کار خدا...انگار که یک چیزایی سر جای خودشون نیستند...شاید درست باشه که میگن دنیا داره به سمت بی نظمی حرکت میکنه!!!

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تو خیالم میرم خیلی دور...کجا؟؟؟

میرم به اون روزی که کتابی که با اون همه شب زنده داری ترجمه اش کردم چاپ شده..

میرم به اون روزی که مقاله ای که حاصل دو سال تبریز بودنمه تو یک ژورنال خوب چاپ شده...

میرم به اون روزی که از یک دانشگاه خوب( مثلا Mc Gill خیلی کم اشتهاماااااا!!! ) پذیرش گرفتم و دارم دکترای ژنتیک میخونم...

ولی خارج از دنیای قشنگ رویاهام...

اون کتابه اصلا معلوم نیست کی قراره چاپ بشه استادم منتظره ورژن 2012 بیادتا ویرایشش کنه...

اون مقاله امروز ریجکت شد!!! ادیتور محترم فرموده اند که تعداد نمونه هام کم بوده و من چقدر اون موقع بالا و پایین پریدم که اینو به دکتر جونم بفهمونم ولی نشد که نشد...

با این اوضاع کلا باید بیخیال دکترا بشم حتی تو همین مرز پر گوهر....

 

میگن وقتی دنیا باهات نمیسازه تو باهاش بساز...دارم سعی میکنم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

نه تلخم، نه شیرین، مزه بی تفاوتی میدهم این روزها...

جنس حالم زیاد مرغوب نیست!

خونه فرناز خیلی خوب بود...توش همون آرامشی بود که انتظارشو داشتم...داشتم با خودم فکر میکیردم که شاید یک روزی منم برای خودم یک خونه داشته باشم....

شاید...

 

آهنگ که منو میبره تو یک حال و هوای دیگه: پگاه رستا رو ابرااااا

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تو نگاه زن یک عالم غم هست...لازم نیست خیلی دقت کنی..حتی من که سعی میکنم خیلی به چشم های آدم ها دقیق نشوم هم میتونم اینو ببینم...

میگه سخته که بتونی باهاش کنار بیای...میخنده و میگه امیدوارم پسرک زود خوب بشه...

پسرک یک بچه 4-5 ساله است...مدام راه میره و حرف میزنه...تو دنیای خودش انگار خیلی خوشحاله و اصلا خبر نداره تو دنیای بیرون بعضی ها دارن چطور نگاهش میکنن...

مادرش میگه میترسه تا خوب شدن پسرک نتونه تحمل کنه... افسرده است و شاید هم خسته...خسته از توجیه کردن رفتار های پسرک...خسته از نگاه دیگران...نگاه هایی که انگار اون مقصره...شنیدم یکنفر آهسته به بقلیش میگه تقصیر زنه که بلد نبوده بچه شو خوب تربیت کنه!!!

دلم گرفت...یهو پسرک اومد طرفم...سرشو آورد نزدیک میگه آدامس داری...میگم آره فقط  یکی برای تو...میخنده از ته دل...میاد کنارم میشینه...پر از انرژی درست برعکس من...

بچه هایی با ADHD attention decifit hyperactivity...

کاش قضاوت نکنیم...کاش...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دارم گردگیری میکنم...مثل همیشه آهنگ هم گوش میدم یک دفعه آهنگ "چه احساس قشنگی اندی" میاد صداشو زیاد میکنم خیلی زیاد....

مامان: مگه عروسی مامانته که اینقدر خوشحالی!!!

- نه عروسی خودمه!!!

مامان: پس زیادترش کن یک دختر که بیشتر ندارم...

خلاصه وسط تمیز کاری خونه من و مامان کلی توهم زدیم!!!

آهنگ که تموم شد عروسی ما هم تموم شد و تمیز کاری روزانه رو ادامه دادیم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دارم پیاده برمیگردم خونه...همه جا شلوغه... بساط خرید داغ داغه...

توجه ام به یک آقایی جلب میشه...کنار یک صندوق صدقه ایستاده...با خودم میگم حتما خیلی پول داره که انداختنش تو صندوق این همه طول میکشه... اما...

نزدیک تر که میشم تو دستش یک چیزی میبینم...شبیه یک میله نازک...با اون میله داره اسکناس ها رو یکی یکی در میاره...حالا من همین طور با چشم های از حدقه دراومده دارم نگاهش میکنم...ظاهرش خیلی معمولیه اصلا نمیشه تصور کرد که از این استعدادها داشته باشه؟؟؟ با خودم میگم حتما بهش احتیاج داره هر چند که ته دلم راضی نیستم....

راهمو ادامه میدم ولی انگار خیلی هم سریع نمیرم چون همون آقاهه باز از کنارم رد میشه و سر صندوق صدقه بعدی دوباره همون عملیات رو انجام میده....

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

خوشحالم به خاطر نادر و سیمین...خوشحالم که میبینم هنوز هم میشه امیدوار بود که آینده خبرای خوبی برای همه میتونه داشته باشه...

 

خوشحالم ...دلم میخواد یکبار دیگه فیلم جدایی نادر از سیمین رو ببینم!!!

پ.ن: یک جایی خوندم که یک منتقد آمریکایی در مورد فیلم گفته: اگر میخواهید تهدیدی نثار این کشور کنید؛ بهتره فبل از اون این فیلمو ببینید تا بدانید با چه مردمی روبه رویید تا در تصمیم خود تجدید نظر کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟ 
خوش خبر باشی ، امّا ، امّا 
گِرد بام و درِ من 
بی ثمر می گردی 
انتظار خبری نیست مرا 
نه زیادی نه زدّ یا ردیاری ـ باری 
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 
برو آنجا که بود چشم و گوشی با کس 
 برو آنجا که تو را منتظرند 
قاصدک ! 
 در دل من همه کورند و کرند 
دست بردار از این در وطن خویش غریب 
قاصد تجربه های همه تلخ 
با دلم می گویند 
که دروغی تو دروغ 
که فریبی تو فریب 
قاصدک ! هان ، ولی .... آخر .... ای وای ! 
راستی آیا رفتی با باد؟ 
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آری ... ! 
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟ 
مانده خاکستر ، گرمی ، جائی ؟ 
در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم ، خردک شرری هست هنوز ؟ 
قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند . 


"مهدی اخوان ثالث" 

 

پ.ن: یک دوستی نظر داده: " بسیار مطالبه بچه گانه ای مینویسی دوست عزیز...خیلی سطحیه..." اینجا قاصدک منه و دقیقا همون طوری هست که من دوست دارم!!!

پ.ن: اینم یک قاصدک صوتی...من خودم کار رضا صادقی بیشتر دوست داشتم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak