قاصدک من

و دوباره من عازم خونه ام...امشب برمیگردم خونهلبخند و باید بگم دلم واسه همه چیز خونه تنگهقلب

هر چند که هنوز نمیدونم مامان وبابا واقعا میخوان با من شمال بیان یا نه!امیدوارم سفر خوبی باشه 1 جورایی شدیدا به مسافرت اونم از نوع دریاییش نیاز دارم حالا چه فرقی میکنه که بهونه ی این سفر سمینار باشه یا نه؟!!!

مهم اینه که من واقعا خوشحالم هورا

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

عجب معجزه ای داره این خرید،حداقل برای من که حسابی کارسازه.دیروز با زهرا رفتم خرید البته باید بگم زهرا میخواست برای شوهر جونش(زهرامونم هم ببببببببببلهقلب) پیرهن بخره و من فقط قصد همراهی داشتم...فقط همراهی ....اما از اونجا که زود جوگیر میشم 1 عالمه خرت و پرت ( از نوع لوازم آرایشیخجالت) خریدم و حسابی ذوق مرگ شدم...

در ادامه ی سالهای دور از خانه باید کارای پوسترو بکنم تا قبل از رفتنم به خونه به دکتر جونم نشون بدم تا مجوز خروج از تبریزو بهم بده...و هنوز هیچ کاری نکردم...

باید اعلام کنم بنده قراره در 1 کنگره ی بین المللی (از نوع ایرونیشچشمک) شرکت کنم و نتایج این همه کار علمی رو به جهانیان اعلام کنم...فکر کننیشخندنیشخندنیشخند اصلا  هم خنده نداره ...که تازه دکتر جونم مدام حرص میخوره که نتایج این کار علمینیشخند(بازم خنده نداره) قبل از چاپ تو 1 ژورنال کاملا معتبر فرنگی لو بره.....فکر کن( نه خداییش این بار خنده دارهخنده)

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

بهار فصل خیلی قشنگیه...همه جا سبز سبزه.انگار عروسی گل ها و درختاست...و چه زیباست این عروسیقلب حالا تو این همه زیبایی اگه تو نتونی خوشحال باشی خیلی خیلی بده....... یعنی ابرو بادو مه و خورشید دست به دست هم میدن تا شرایطی رو ایجاد کنن که تو نتونی از ته دل از این همه زیبایی لذت ببریگریه

شایدم تقصیره خودمه که برای شاد بودن دنبال چیزایی بیرون از خودم هستم، به نظرم خیلی سخته که آدم همون طور که این کتابای روان شناسی میگن از خود خودش از بودنش از اونچه هست و قراره بشه لذت ببره.حداقل برای من که همیشه منتظره تایید دیگرانم... و این واقعا سخته...سخته که بخوای همه رو راضی نگه داری!!!!

این چند وقته خیلی راجع به خودم فکر میکنم و دنبال اشتباهات خودم هستم...یکجورایی دارم از خودم انتقاد میکنم اونم به شدیدترین حالت ممکنناراحت نمیدونم کسی هست که از خودش راضی راضی باشه و به خودش نمره 20 بده؟؟؟؟

شایدم ایراد کار اینجاست که من دنبال نمره ی 20 هستم ، مثل اون وقتا که میرفتم مدرسه و اگر تو دیکته مثلا میشدم 19.75 چقدر گریه میکردملبخند یادش بخیر ..خوبیش این بود که دیکته ی بعدی فرداش بود و 20 بعدی زودی همه چیزو جبران میکرد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

بالاخره روزای آخر سال پیشم گذشت و من در دقایق انتهایی تونستم برم خونهلبخند و عید ...واقعا نفهمیدم چطور تموم شد و من دوباره مسافر سرزمین دور شدم... وحالا دوباره منم و خوابگاه، کارای عقب افتاده، دکتر و...

به خودم قول دادم که این روزای باقی مونده حسابی خوش بگذرونم و در اولین اقدام من و دوستان(نمیدونم چرا یاد یوگی و دوستان افتادمخنده) در اقدامی شجاعانه رفتیم کندوان...میگم شجاعانه چون روز سفر بارون میومد اساسی ولی ما سرخوشانیشخند از رو نرفتیم ، خیلی خوش گذشت . خیلی...

و اکنون مدیر تور(خودم) تصمیم داره دوستانو بازم راه بندازه برای یک سفر دیگه . ولی خداییش هر چند برای راه انداختن بروبچ باید انرژی زیادی صرف کرد ولی وقتی راه افتادن پایه ی خوش گذرونی هستن اساسی...

و در ادامه باید بگم یک کوچولو تنبل شدم، ترجمه هام حسابی عقبن و تازه سمینارمم هست که هنوز به جز پیدا کردن موضوع هیچ کاری واسش نکردم ...خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر کنهلبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak