قاصدک من

این روزای آخر نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت...

این روزا همش درگیر نوشتن پایان نامه بودم...هی می نوشتم و بعد میدیدم 1 جاییش اشتباه شده...گریه

خلاصه به هر جون کندنی بود تموم شد و امروز رفتم دنبال گرفتن اجازه دفاع...فکر کن... جلسه گروه دو هفته دیگست و من هم در اقدامی کاملا شجاعانه میخوام امشب برم خونه تا  بریم اصفهان...فکر کن...تازه هنوز پاورپوینت هم آماده نکردم...ولی مهم اینه که اصلش تموم شد...

دو سال گذشت...هیچ وقت روز اولی که اومدم تبریزو یادم نمیره...وقتی مامان اینا رفتن غم همه ی دنیا تو دلم بود...باور نمیکردم واقعا تنها شدم...ناراحت

شب بدی بود...خیلی بد

ولی مطمئنم که خدا خیلی دوستم داره...تو این دو سال خیلی هوامو داشته  و مهم ترینش هم داشتن هم اتاقیا و البته همسایه های خوب بوده...

یادش به خیر با شیدا تو صفی که برای گرفتن خوابگاه هه بود آشنا شدم و خودم بهش پیشنهاد دادم با هم هم اتاق بشیم و الان یکی از بهترین دوستای منه و 1 عالمه آرزوی خوب برای این عروس اتاقمون قلب دارم

و سمیه...روز اول اونم خیلی عصبی بود...مثل خودم که تا حالا از خونواده جدا نشده بودم و شب اول بعد از اینکه شیدا رفت خونه ی دوستش سپیده من موندمو سمیه......

1 چایی هم با هم خوردیم ولی خداییش فکر نمیکردم 1 روز اینقدر باهاش صمیمی بشم....الهی سمیه خانوم هم که الان برای خودش خانوم معلمه و حسابی مشغله داره...انشاالله اونم همیشه خوشحال باشه و موفق

طاهره موند...من و طاهره...چه شب هایی که تو راه برگشت از کلاس زبان از آرزوهامون گفتیمو و خندیدیم...کباب بنابایی که با هم خوردیم...با غلار باغی رفتنامون.....آخیییی

یادش به خیر

همسایه هامون

سحر و زهرا و مهندس مهربون

آخییی یاد مهندس به خیر که هر چند وقت 1 بار جنی می شدنیشخند

زهرا خانوم که خداییش برای خودش خانومیه...آخی اونم امروز میره خونشون پیش آقاشونقلب

سحرم که دختر همیشه خندان و شیطون خودمون....

یاد همه ی روزای خوب با هم بودن به خیر

امشبم که من میرم...کوله بارم بر دوش...سفری می باید...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیگه آخراست...آخرای تبریز و ارشد و درس و البته دکتر بنیادی...

فردا سمینار 2 دارم یادم میاد روزای اول خیلی با این سمینارا مشکل داشتم نه که هنوز ندارم ولی خیلی خیلی کمتر از قبل...

الان که تقریبا آخر خطم به نظرم این دو سال خیلی زود گذشت ولی بودن روزایی که با ناامیدی فکر نمی کردم که هیچ وقت تموم بشن...

الان فکرم مشغول رفتنه..میترسم ... از آنچه که منتظر منه...حال آدمی رو دارم که تو ایستگاه قطاره و می دونه باید قطارشو عوض کنه ولی اصلا نمی دونه قطار بعدی قراره اونو کجا ببره...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak