قاصدک من

امروز تازه معنی آوارگی رو فهمیدم...امروز خوابگاه(همون خرابگاه خودمون) تحویل دادم و در نتیجه 4 دانشجوی محترم لیسانس در اتاق ما ساکن شدند. فکر کن صبح که من دانشکده بودم هم اتاقی های جدید اومده بودند تو اتاق و ساکن شده بودند...تعجب

خلاصه منم ترجیح دادم این شب آخرو بیام اتاق فریبا.سمانه هم هست...چه میشه کرد این شب آخر بی لونه شدم دیگه...خداییش اتاق خودمون دیگه صفا نداشت، جای دوستای منو آدمایی گرفته بودن که حتی اسمشونم نمیدونستم. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بعللللله منم فارغ التحصیل شدم...

شنبه روز دفاع بود، البته من نفر دوم بودم مثل همیشه...اوایلش خیلی سخت بود هر چند بعدش بهتر شد. در کل میشه گفت خیلی هم بد نبود ولی نمرم که خیلی بد شد...شدم 19/25...گریه

چه میشه کرد...الان که به این دو سال فکر میکنم میبینم این نتیجه ارزش اون همه حرص خوردن منو نداشت...اون سمینارای مسخره...حرص سر تمام نمونه ها و نتایج اونا...

نمیدونم شایدم باید این تجربه رو می داشتم...

الانم که دنبال گرفتن امضاها هستم...و خداییش این کار از هفت خوان رستمم سخت ترهآخ 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

الان که دارم این پستو می نویسم دارم آماده میشم تا تقریبا 2 ساعت دیگه دفاعمو شروع کنم...فکر کن...استرس

خدا رو شکر طاهره دیشب اومد.بودن یک دوست خیلی خوبه به خصوص وقتی که خانواده آدم کنارش نیستن.البته خودم خواستم که مامانینا نیان...به نظرم کارم اونقدر عالی نبود که اون بنده خداها این همه راهو پاشن بیان اینجا...

در هر صورت فعلا که خودم تنها تو کلاس نشستم و دارم آهنگ گوش میدم...فکر کن...نیشخند

امیدوارم امروزم به خوبی بگذره...امیدوارمنگران

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۱ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

بالاخره رسید اون روز موعود...

شنبه دفاع دارم...فکر کن دفاع از همه ی اون کارایی که تو مدت این یک سال انجام دادی...اول خط روزای سختی بود وقتی هیچ کدوم از PCR هام جواب نمیداد ...اون وقت بود که دکتر میومدو میگفت:موادو حروم نکنعصبانیو من هر روز که میگذشت فرسوده تر می شدم...اون وقت ها بود که از همه چیز شاکی بودم...خسته و کلافه

نمیگم که الان بهترین کارو ارائه میدم.حتما بهتر از اینم می شد انجامش داد ولی براش خیلی زحمت کشیدم.دوست داشتم کارم خیلی بهتر از این می شد. دوست داشتم کارای بیشتری انجام بدم ولی خوب واقعیت با ایده آل ذهنی خیلی فرق داره..خیلی چیزا دست من نبود و خیلی چیزام دست من بود.

به هر حال تموم شد و من حالا فقط دعا می کنم که کارام قابل دفاع باشه...

نمیدونم چرا اصلا نمیتونم بعد از دفاع رو تصور کنم

اصلا نمیدونم چیکار باید بکنم...تا الان فقط مشغول درس بودم و حالا باید دعا کنم که بتونم از آنچه که یاد گرفتم استفاده کنم...سخته....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak