قاصدک من

این جا دو جور آدم هست: شما فرض کنید دختر شماره 1  و دختر شماره 2....

دختر شماره 1 یک دختر که اتفاقا خیلی خوشگل و بیشتر از اون خوش تیپه که در راه پیدا کردن گمشده خودش( همون شوهر خودمون) کاملا چراغ روشن میره جلو...چطوری؟؟؟این دختر قصه ما تقریبا  هر پسری رو که به هر طریقی میاد تو زندگیش با آغوش بازچشمک پذیراست(فکر بد نکنیدااا) منظورم اینه که براشون وقت میذاره ، باهاشون میره بیرون،  خلاصه یک جورایی سعی میکنه هم پسره رو خوب بشناسه و هم خودشو به اون بشناسونه...و البته باید بگم که فرهنگ خانوادگیشون هم هیچ مشکلی با این روش نداره...راستشو بخوایین شعار همیشگی اونا اینه آدم باید زرنگ باشه!!!!!

اما دختر شماره 2...یک جورایی خیلی زود نتیجه گیری میکنه...یعنی برا خودش معیارهایی داره هر آدمی که تو زندگیش میاد زودی با این لیست میسنجه و زود هم بهش نمره میده...شعارشم اینه که از اول باید آدم تکلیف خودشو معلوم کنه...هر چند این دختر قصه ما بیشتر مواقع متهم میشه که دافعش خیلی خیلی بیشتر از جاذبه شه!!! ( فکر کن جوجه دکترمون مدام میگه این راهش نیست! تو خیلی خط قرمز داری که هر کس بخواد بیاد نزدیکت با دیدن این همه خط کشی هنگ میکنه)

حالا من موندم که کار کدوم دختر درسته؟؟؟

 

 پ.ن:فکر کنم کاملا واضح و مبرهنه که دختر شماره 2 خودممنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

امشب بعد از یک وقفه دو ساله بازم دوباره مهمون بازی ما شروع شد، نه این که تو این دو سال نباشه...بود ولی من توش حضور نداشتم...حالا نمیدونم این توفیق بود یا نه؟؟؟سوال

بدی این خاله بازی ها اینه که در بیشتر مواقع من تنهام...دلیلشم اینه که فامیل مورد نظر یا اصلا دختری تو سن وسال من نداره یا اگر هم داره با عرض شرمندگی دختره ازدواج کرده و تازه بعضی وقتا این دوست سال های دور بنده بچه دارم شده...در این جور مواقع هم خب معلومه دیگه، از یک طرف کمتر شدن رفت و آمد ها با خانواده مذکور به دلایل مختلف!!! و از طرف دیگه جدا شدن کامل ما از هم به خصوص از نظر فکری باعث شده که حرف مشترک کمتری برای هم داشته باشیم...

امشبم یکی از اون شبا بود...یک افطاری با مقیاس وسیع( از اونا که یک سفره پهن میشه از اینجا تااااااااااااااااا اونجا) دعوت بودیم، دوست من(زهرا) که چند سالی میشه ازدواج کرده ، مدام در حال پذیرایی بود و به جز حرفای کلی حرف خاصی با هم نزدیم...در این شرایط من مثل دخترای مودبمژه پیش مامانم بودم و عملا حوصله ام سر رفته بود اساسی..............

امشبم گذشت...یک روز دیگه و من همچنان بیکارم...گریه

الانم اصلا خوابم نمیاد نشسته ام سر ترجمه که فعلا تنها کار مفیدی که دارم...باید سهم فردارو هم ترجمه کنم چون فردا سالگرد بابابزرگه و افطاری میدن اونجا...فکر کنم از صبح زود برم اونجا...قسمت وحشتناک قضییه این جاست که فردا کسایی رو می بینم که راستشو بخواین اصلا دوست ندارم  ببینمشون...از اون آدمایی که تا میبیننت یک عالم سوال بی جواب دارن و با یک نگاه عاقل اندر سفیه تند تند ازت اطلاعات میگیرن:درست تموم شد؟چرا سر کار نمیری؟تو خونه بیکار نشستی؟شوهر نکردی؟بعدشم که مطمئن شدن تو از اونا خدای نکرده جلوتر نیستی !!!!انگار خودشون قله نمیدونم چی رو فتح کردن میگن اشکال نداره، همه چیز درسن میشه...

تو این سال ها من هنوز عادت نکردم بهشون!!!و این خیلی بدهناراحت......

خدا آخر و عاقبتمونو بخیر کنه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

الان بهترم، یعنی باید بهتر باشم...مگه راه دیگه ایی هم دارم...

در ادامه باید بگم فکر کنم اون کارو هم از دست دادم: چرا؟؟؟

چون ازم پرسیدن اگه بعد یک ماه کار تو یک جای تحقیقاتی مثلا پاستور ، واسم کار پیدا بشه چیکار میکنم؟ منم با کمال آرامش گفتم خوب به شما میگم و میرم اونجانیشخند

دوستم حسابی شاکی شده ازم...میگه لازم نبود این همه راستگو باشم؟؟؟شایدم نباید سوال

من اینم دیگه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

شاید دارم با خودم لج میکنم...خودمم میدونم جای من اونجا نیست. من برای رسیدن به اینجا درس نخوندم...رویاهام اصلا این شکلی نبودن...شایدم اشتباهم این بود که خیلی بالا  پریدم...

شاید باید بهشون زنگ بزنم و بگم جای من اونجا نیست...اینجوری شاید یک نفر دیگه بتونه جای خودشو پیدا کنه...شایدم باید با این همه بیکاری دوروبرم این کارو سفت بچسبم و با افتخار بگم این همون چیزی بود که دنبالش میگشتم...

کاش یک نفر بهم بگه راه درست چیه؟؟؟کاش

دلم گرفته...دلم عجیب گرفته

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

چه حس بدی دارم امشب...امروز دکتر گفت مقاله ام رد شده، از اولشم خودم میدونستم که ایرادش کجاست و دقیقا هم همون جا رو ایراد گرفته بودن.من هی گفتم و دکترمون هم هی منو دور زد...خیلی ناراحتم ، نتیجه این یک سال زحمتمو خوب گرفتم...ایراد کار اینجاست که دکتر اصلا انگار نه انگار...

چند روز پیش  که رفته بودم دانشگاه ایران پیش استاد راضیه استادش بهم گفت چرا این کار ضعیفو برای تزتت انتخاب کردی...اونوقت کار راضیه یک کار قویه که توش چندتا تکنیکه اساسی یاد میگیره...بیچاره منگریه

حالم بده، خیلی بد...حالا اصلا نمیدونم چه امیدی داشته باشم واسه دکترا...

امروز بهم زنگ زدن از طرف شرکت، فردا باید برم اونجا..نمیدونم شاید استخدامم کنن؟؟شاید...قبلا امیدم این بود که تا چاپ شدن مقاله و گرفتن مدرک زبانم این برام فقط یک کار موقتی باشه...ولی حالا میترسم...

چه روزای سختی رو من داشتم تو این یک سال...نمیگم کارم خیلی عالی بود ولی منم مثل خیلی های دیگه زحمت کشیدم، به امید این که نتیجه خوبی بگیرم...چه الکی خوش بودم منناراحت

ولی الان که فکر میکنم از همون اولم یکجورایی میدونستم...

نمیدونم دکتر چرا این کارو با من کرد...کاش منم مثل دوستام یک استاد دلسوز داشتم که لااقل به شاگرداش و آینده شون اهمیت بده...

 جالبه دنبال یک نشونه میگشتم ولی فکر نمیکردم این نصیبم بشه

از بعدازطهر که اینو شنیدم یک بغض بزرگ تو گلوم گیر کرده ولی حیف که امشب مهمون داشتیم...نه بخاطر مقاله بیشتر به خاطر آینده

نمیدونم چرا الان که خیلی نیاز به حمایت داشتم...همین طوریشم شرایط خوبی نداشتم

خدایا حواست به من هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

نمیدونم من آدم انعطاف پذیری هستم یا نه؟؟؟

به نظرم این ویژگی به خصوص تو این دوره زمونه حسابی به درد میخوره، حالا چی شد که اینو میگم...

فکر کن که من با ارشد ژنتیک بخوام برم تو یک شرکت نمیدونم چی!!!(یک جورایی به نفت مربوطه) و تو بخش روابط عمومی کار کنم...گریه

خنده داره نه؟؟؟این کارو یکی از دوستام چند وقت پیش بهم پیشنهاد کرده بود، اون موقع فکر میکردم که پیدا کردن یک کار مرتبط با رشتم خیلی راحته(چه خیال باطلینیشخند) به دوستم گفتم حالا تا بعد ولی دیروز که با دوستم صحبت میکردم گفت که هنوز تو شرکتشون اون جای خالی هست...فکر کن

حالا قرار شد فردا برم برای مصاحبه...اینو میگن انعطاف پذیریقهقهه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا جالب اینجاست که تا حالا من فقط خودمو راضی کردم هنوز 50% ( مدیر شرکته، خداییش سهمش یک کم بیشتر از 50% میشه) موندهناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

واژه قشنگی نیست این تظاهر.میدونم ...ولی نمیدونم تظاهر به خوشبختی چیزه خوبی هست یا نه؟؟؟این که برای خوشحال کردن دیگران(منظورم مهم ترین آدم های زندگیت) تظاهر کنی که شادی و راضی...که خوشبختی...این که به خودت حق ناراحت شدنو ندی ...

این روزا روزای خوبی نیست...دلم یک اتفاق خوب میخواد، یک چیزی که بهم ثابت کنه خدا حواسش بهم هست...

یک نشونه کوچولو...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

اومدم  خونه...هر چند که فکر می کردم اینجا برام فرش قرمز پهنه ولی هیچ خبری نبود.....دپیییییییناراحت بله حالا من موندمو اون مدرک فوق لیسانس و یک عالمه آرزوهای قشنگ...یک جورایی از دست خودم کلافه ام...یک عالمه چرا تو ذهنم دارمسوال

چرا بیشتر سعی نکردم تا تهران قبول بشم، شاید اگر اینجا بودم با چند نفر آشنا می شدم...شاید...عوضش پرت شدم تبریز که یک جورایی ته ایرانه و دکتر ما هم اصلا اینورا هیچ کانالی ندارهگریه

فکر کن حالا منم و یک شهر درندشت که اصلا هم نمیدونم از کجاش باید برای پیدا کردن کار شروع کنم...البته یک چند جا سر زدم  ولی به برکت نداشتن بند پ به در بسته خوردمناراحت

نمیدونم چی در انتظارمه فقط امیدوارم خیلی تو ذوق نخوره...امیدوارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٠ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak