قاصدک من

تو تاکسی نشستم و دارم میرم کلاس...یک دختری کنارم نشسته تقریبا هم سن و سال خودمه یا شایدم چند سال کوچکتر...مدام داره با تلفنش حرف میزنه، یا خودش زنگ میزنه یا بهش زنگ میزنن...به خدا من فضول نیستم ولی خب کنارم بود، نمیخواستم گوش بدمخوب...

خلاصه همه طرف های مکالمه پسر بودن...تو اون مدتی که تو تاکسی بودیم اسم حداقل7-6 پسرو آورد...آقا منم مونده بودم چه کنم...خودشم تقریبا بلند بلند صحبت میکرد...آقای راننده که یک مرد معقولی بود هم عصبانی از تو آینه نگاه میکرد...اولش فکر کردم داره به من نگاه میکنه بعد دیدم حواسش به بغلیه...دیگه کاملا کنجکاو شدم اساسی!خجالت

 

دختره خیلی بامزه صحبت میکرد...خیلی پر انرژی و پر از عشققلب...به یکی میگفت دارم میرم دربند تولد دوستم...به یکی میگفت دارم با خواهرم میرم خرید...تو آخرین مکالمه هم گفت دارم با مامانم میرم خونه عموم...بعد یک دفعه برگشته سمت من با اشاره میگه با اون طرفی که پشت خطه حرف بزنم مثلا مامانشم....اومدم یک چیزی بگم گوشیو داده بهم هی ایما اشاره میکنه که یعنی خواهش...خنده ام گرفته با اون طرف حرف میزنم و میگم ما با همیم...من مامانشم مثلا...چه مامان با کلاسی!!!نیشخند

گوشی که دادم بهش گویا طرف اون ور خطی فهمیده من مامانش نیستم و تازه اصرار داره باهام حرف بزنه...دختره بهم اشاره میکنه...میگم عزیزم من دیگه رسیدم باید پیاده بشم؟؟؟چشمک

تو کلاس همش دارم فکر میکنم که من با اون دختره چقدر فرق دارم...اصلا مال دنیاهای مختلف بودیم...



نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

امروز یک میل داشتم از دوستم شمیسا...

بهش گفته بودم میرم کلاس زبان...منو یاد یک روزای خوبی انداخت...

 

یاد روزای اولی افتادم که دانشگاه قبول شده بود، لیسانس...من، مثل اکثر بچه های

کلاس از اون رتبه مرزی ها بودیم که حتی تا یک روز قبل از اعلام نتایج امید داشتیم یکی

از رشته های پزشکی قبول بشیم...

آخیییی من مثلا دوست داشتمداروسازی قبولبشم...اگه میشد چی میشود الان؟؟؟سوال

 

خلاصه یک جورایی همه مون داغون بودیم... تازه درباره این رشته هم یک جورایی همه تو توهم بودیم...اگه بخوام صادقانه بگم خیلی از بچه ها فقط به خاطر اسم با کلاس این رشته رو انتخاب کرده بودن و البته چون تنها جایی که این رشته رو تو مقطع لیسانس داشت دانشگاه بسیار بسیار محترم الزهرا بود( نمیدون هنوز هم این طوری باشه ولی اون موقع که ما ورودی دوم این رشته بودیم تنها دانشگاه الزهرا بود که این رشته رو تو مقطع لیسانس داشت)ما شدیم دانشجوی دانشگاه الزهرا...هورا

خلاصه...ترم اول همه تو شوک بودیم...این اون چیزی نبود که انتظارشو داشتیم...

خود من که خیلی اذیت شدم...از یک طرف باید تمام اون آینده ایی رو که به عنوان یک دکتر داروساز برای خودم ساخته بودم از تو ذهنم پاک میکردم...و از یک طرفم بقیه بودن....آدمایی که انگار همیشه حرف برای گفتن دارن...دانشگاه تون همونه که اصلا پسر توش نیست؟چادر اجباریه؟؟؟عصبانی

اوایل من مدام باید توضیح میدادم که این طوری نیست و اون طوری هست...

ولی سخت بود...برای خودم واقعا مسئله ای نبود ولی دوست هم نداشتم هی بهم بگم تو دبیرستان الزهرا درس میخونی!!!!

خلاصه این که کم کم عادت کردم به خیلی چیزا... اون روزا شمیسا یکی از بهترین دوستای من بود...یک دختر خیلی فعال که میدونست جاش اینجا نیست و خواست با تمام شرایط موجود بهترین باشه... و بود...تاپ کلاس...بالافاصله هم ارشد قبول شد تو یک دانشگاه خوب...البته اینم بگم که بیشتر بچه ها هم قبول شدن...

یک نکته جالب این که بیشتر بچه های الزهرا درس خوان بودن...شایدم کار دیگه ای نداشتن بجز درس...نیشخند

یک چیزی بگم اون موقع که دانشجوی الزهرا بودم وقتی ازم میپرسیدن کجا درس میخونی آهسته میگفتمخجالت...از واکنش بعدی آدما خوشم نمی اومد...ولی الان که تو یک دانشگاه تقریبا خوب(فکر کن دانشگاه تبریز تقریبا خوبه!!!) هم درس خوندم با افتخار میگم دانشگاه اولم الزهراست...دیگه دوسش دارم حتی اگر همه بهش بگن دبیرستان  الزهرا... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک وقتایی هست که حوصله هیچ کاری ندارم...واقعا نهایت بدشانسی که تو این وقتا

یک عالمه کار هم باید بکنی...امروز مامان خونه بودم...یک مامان بی حوصله...

 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت اتش زدم ، کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هم ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

hamtaraneh.com

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

اون جور که من تو درسام خوندم پیر شدن یک پروسه ای که در طول زمان اتفاق میافته...حالا

چی میشه که بعضی آدم ها تو یک دوره کوتاه و حتی تو فاصله یک شبانه روز پیر میشن؟؟؟سوال  

باید یک فاجعه براشون اتفاق افتاده باشه...یک چیز غیر قابل هضم...

این موضوع خودش خیلی عجیبه ولی عجیب تر از اون اینه که آدم های دور و بر این موضوع رو

ندیده میگیرن...شایدم خود این آدم های خود خواه دلیل این اتفاق باشن...  

                              

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

باید رو خودم کار کنم...یکی از بزرگترین عیب های من اینه که نمیتونم به دیگران نه بگم...زیادی ملاحضه دیگران رو میکنم...بعضی وقت ها هم سر این قضیه خیلی خودمو تو فشار میذارم...

نمیدونم میتونم یا نه؟؟؟ ولی واقعا دیگه خسته شدم از این وضع...

باید خودمو یک کم بیشتر دوست داشته باشم...



نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بعضی آدم ها چقدر اعتماد به نفس دارن...تو یک ساعتی که پیشش بودم هزارتا من من شنیدم...درست نقطه مقابل من که هیچ وقت داشته هامو نمبینم...یعنی به نظرم چیزایی که دارم خیلی هم خارق العاده نیستن!

یک چیزه دیگه که فهمیدم این بود که بعضی آدم ها زیادی راحتن، حالا فرق نمیکنه که بار اول باشه که دیدنت یا نه! مهم اینه که راحتن...از همه نظر... به نظرم باید از این آدم ها دور بود...این جوری خیال خودت راحتتره...

در آخر هم فکر کنم که این قانونه طبیعته...یا حداقل یک وقتایی جای بعضی آدم ها تو زندگیت عوض میشه...پیش کسی هستی ولی دوست داری پیش یک نفر دیگه باشی!!!

امروز روزی نبود که دوسش داشته باشم و سعی میکنم فقط به عنوان یک تجربه بهش نگاه کنم...



نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

فکر کنم دارم سرما می خورم...اصولا خیلی مریض نمیشم ولی وقتی هم بشم اساسی میافتم...

دیروز داداش کوچیکه به من میگه خیلی گیر میدی به همه چیز؟؟؟آخه یک تحقیقی بود برای مدرسه اش به من گفت کمکش کنم...با هم نشستیم پای اینترنت تا جواب سوالشو پیدا کنیم، بعد از نیم ساعت که همین طور حیرون دنبال جواب بودیم آقا میگه خسته شدم، ولش کن میرم از آقامون َمیپرسم...میگم اگه قرار بود خودش جوابو بهتون بده که دیگه اسمش تحقیق نبود!!!...میگه خوب میرم از دوستام میپرسم...میگم اگه اونام مثل تو فکر کنن چی؟؟؟...میگه خوب بیخیال نمره تحقیق میشم!!! یک راه حل ساده...

نمیدونم که چرا هیچ وقت این راه حل به ذهن من نمیرسید...راست میگه داداشی من خیلی همه چیزو جدی میگیرم...

از اونجایی که نتونستم طاقت بیارم خودم نشستم و بعد از کلی گشتن جوابو پیدا کردم...گیر میدم دیگه!!! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک وقت هایی است که اگر کلی شیرینی های خوشمزه هم بخوری بازم تلخی رو تو گلوت احساس میکنی...اینجاست که میگن همه چیز نسبی ...

امروز از اون روزاست...از اون روزایی که دوست داری به خودت انرژی مثبت بدی اما یهو از یک جایی که اصلا فکرشو نمیکردی یک بسته بزرگ انرژی منفی برات پست میشه، تازه با پست پیشواز...

امروز مهمون دادشی بودیم یک رولت خوشگل که حتی نگاه کردن بهش هم خوشمزه بود...ولی، حیف...

خاله خانوم خیلی ناراحته...بدترین قسمتشم اینه که ما کاری نمیتونیم براش بکنیم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

از اونجا که ما یک خانوداه سنتی هستیم و البته تو این خانواده سنتی دخترها زود ازدواج میکنن( من شرمندهخجالت...) یکی از اولین چیزهایی که با تولد هر دختر ذهن پدر و مادرش رو مشغول میکنه تهیه جهاز دختره... مادر خانواده هر از گاهی یک چیزی رو میخره و با هزارتا آرزو اونو کنار میذاره تا وقت شوهر دادن دخترشون برسه...قلب

البته با پیشرفت تکنولوژی و از اونجا که دخترهای این دوره زمونه مثل مادراشون نیستن و موقع خرید بهترین و جدیدترین چیزارو میخوان خانواده ها کم کم تصمیم گرفتن که بجای خرید جنس پولشو کنار بذارن تا بعدا با سلیقه دختراشون وسایل رو تهیه کنن...ولی با این همه پیش میاد که بعضی وقت ها بازم هوس خرید پیش پیش جهاز برای دخترهای دم بختشون را داشته باشن...

حالا قصه بنده...یادم میاد که وقتی بچه بودم مامان خانم هر وقت یک چیز خوشگلی میدید نمیتونست به این گرایش خرید جهاز برای تک دخترش نه بگه...و این شد که بخش بزرگی از انباری ما پر از کارتن هایی که مامان با یک عالم آرزو برای من در طول سالها تهیه کرده...سرویس چای خوری، کریستال های مختلف که من نمیدونم این همه کریستال واقعا به چه درد آدم میخوره؟؟؟؟و یک عالم کارتن بزرگ و کوچیک دیگه که من درست و حسابی نمیدونم توشون چی هست...سوال

ولی از اونجایی که در این چند سال اخیر مامان هم متوجه وخامت اوضاع شدهنیشخند، اون بنده خدام کم کم داره از شوهر دادن بنده ناامید شده!

و نتیجه این شده که هر از چندی که مامان بنده گذرش به انباری میافته یک دونه از اون کارتن ها رو با خودش میاره و بعد از تعریف کردن قصه خرید اون جنس( جالبه که همه اون خریدارو هم یادش هست...کی و کجا خریده؟با کی بوده؟؟؟) و البته با یک کوچولو حسرت خوردن به خاطر این که دخترش شوهر نکرده هنووووووووووووووووز، تصمیم میگیره که خودش از جنس مورد نظر استفاده کنه...و البته مدام هم میگه انشاالله برای دخترم بهترشو میگیرم!

این چند روز درگیر تمیز کردن خونه بودیم (خونه تکونی پاییزه) امروز که آشپزخونه رو تمیز میکردیم یهو دیدم که مامان یک جوری به سرویس غذاخوری نگاه میکنه، فهمیدم که یک خبری هست...بعدشم بهم گفت همه اونارو از تو کابینت ها جمع کنم!!! وقتی کارامون تموم شد مامان به داداشی گفتن یک کارتن رو از انباری بیارن...

و اون وقت بود که من دیدم یک سرویس چینی خوشگل که مثلا قرار بود جهاز بنده باشه رو آوردن...منم تند تند چیندمشون تو کابینت ها...

واقعا چیزای نو به آدم انرژی خوبی میدن، حالا چه فرقی میکنه که جهاز آدم باشن!!! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

به شدت خسته ام، نمیدونم چرا چشمام اینقدر خسته ان؟؟؟سوال

دیشب اصلا خوب نخوابیدم...همش میترسیدم صبح خواب بمونم(مثلا قرا بود 7 صبح بیدار بشم تا زبان بخونم) ولی اینقدر خسته بودم دوباره خوابیدم ...خجالت

یاد روزایی افتادم که تو سالن مطالعه بودم...هفته ای یک بار سمینار داشتم بیشتر وقتم رو پیدا کردن مقاله ها و ترجمه اونا میگرفت...بعد هم تند تند پاور پونتشو درست میکردم که معمولا یک شب قبل از ارائه آماده میشد...اون وقت تازه باید میشستم و ارائه رو تمرین میکردم...بیشتر شب ها تا ساعت 1 بیدار بودم...بعدش یواش و جوری که بچه ها بیدار نشن میرفتم اتاق تا بخوابم...و اونقدر استرس داشتم که خواب درست و حسابی هم نداشتم...ساعت 5-4 صبح هم بیدار میشدم و میرفتم سالن مطالعه تا بتونم اونجا ارائه رو تمرین کنم...آخه اون ساعت هیچ آدم عاقلی سالن مطالعه نبود!!! اون ساعت که بیدار میشم معمولا آرامترین ساعت خوابگاه بود...دیگه اونقدر اونجا بودم که صندلی اختصاصی برای خودم داشتم و یک جورایی به قول بچه ها شده بودم تزئین سالن مطالعه!!!نیشخند

نمیدونم اون همه انرژی رو از کجا میاوردم...کلا من اگه تحت فشار باشم بازده بالاتری دارم!!!این هم نکته خارق العاده ای است در مورد بنده! خجالت

اون وقت الان این زبان خوندن با این که تنها کاریه که دارم اینقدر برام سخت شده...

راستی چرا؟؟؟فکر کنم فشار لازم شدم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٤ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

نگرانشم...

دکتر کوچولوی ما یادش رفته که اصلا برای چی اومده دانشگاه...یک جورایی فکر میکنه دانشگاه فقط جای تور کردن پسراست!!!...مدام به من میگه نمیخوام مثل تو باشم میخوام زرنگ باشم و هر چی من بهش میگم هنوز زوده که تو اون فازا بیوفتی به خرجش نمیره که نمیره ( آخه تازه سال دومه...) 

من نمیدونم تو اون دانشگاه چه خبره ولی خودش که میگه چندتا عاشق درست و حسابی دارهتعجب...وقتی بهش میگم از کجا فهمیدی عاشقتن؟میگه از چشماشونمتفکر...وقتی میگم شاید اشتباه کردی میگه تو خیلی بدبینی واسه همین هم هست که الان کسی تو زندگیت نیست!!!

نمیدونم چیکار باید بکنم...شایدم حق با اون باشه و من خیلی با اون روزا فاصله دارم که نمیتونم درکش کنم؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

جمع شدن یک گروه دوستانه میتونه خیلی به آدم انرژی بده...

از وقتی یادم میاد مامان و دوستاش برنامه منظمی برای دوره های دوستانشون داشتن که این دوره ها یکی از بهترین تفریحات دوران کودکی من بوده و البته هنوز هم هستلبخند

از اون موقع این دوستای مامان شدن خاله های من و بچه های اونا که تقربیا همه هم سن و سال من بودن شدن دوستای من!

یادم میاد خاله های واقعی بنده همیشه سعی میکردن که به من بفمونن من دوتا خاله بیشتر ندارم و در مقابل من یک لیست پر از اسم خاله هام داشتم و البته اسم خاله های واقعی خودمم هم تو این لیست بود!خجالت

یادم میاد سال های قبل تو این دوره های دوستانه شادی بیشتری بود...روزی که یکی از خاله ها مهمونی داشت و از اونجا که خونه هر کدومشون یک طرف شهر بود بقیه یک جایی قرار میگذاشتن تا حتی تو راه هم با هم باشن...خنده داره ولی یادم میاد حتی یک وقتایی نون تازه هم میگرفتیم و از صبحانه تو خونه مورد نظر تلپ میشدیم تا بعد از ظهر که هر کدوممون راهی خونه هامون میشدیم تا با اومدن آقایون خانم های خونه سر پستاشون باشن انگار که آب از آب تکون نخوردهچشمک...

باید اعتراف کنم که این گروه تو تمام شرایط با هم بودن و هر کاری از دستشون براومده برای هم انجام دادن...تو خوشی ها و غم ها به معنای واقعی با هم بودن، درست مثل خواهرهای واقعی...

زمان زیادی گذشته، تو این فاصله تغییرات زیادی برای اعضای این گروه اتفاق افتاده...بزرگ شدن بچه ها...ازدواجشون...و البته مشکلات تک تکشون هم بزرگتر از قبل شده... یک جورایی انرژی و شادی این گروه کمتر از قبل شده... الان دور هم جمع شدن بیشتر فرصتی شده برای همفکری...انگار هر کدومشون برای هم یک مشاور شده...یک مشاور دلسوز

فردا یکی دیگه از این مهمونی هاست و این بار ما میزبانیم...خوشحالم و آرزوم اینه که این جمع دوستانه همیشه شاد باشن...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

خیلی گیج شدم...یک عالمه کتاب جلومه ولی نمیدونم از کجا شروع کنم؟؟؟

دارم سعی میکنم با تمرکز روی IELTS کار کنم، باید نمره خوبی ازش بگیرم ولی نمیدونم چرا هر چی میگذره استرسم بیشتر میشه...هنوز یک برنامه درست و حسابی برای خودم ندارم...فکر میکنم دارم درجا میزنم...یک عمل کاملا فرسایشی! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

میگم میخوام بیخیال دکترا بشم...

میگه نمیتونی!

میگم چرا؟

میگه من نمیذارم!!!!

داشتن یک نفر که مدام بهت انرژی مثبت بده بهترین چیز تو روزای ناامیدیه...

نمیدونم این آدم تو این دنیا که پر از انرژی های منفیه این همه انرژی مثبتو از کجا آورده؟؟؟

نمیدونم چون موفقه این همه اعتماد به نفس داره یا چون اعتماد به نفس داره موفقه؟؟؟

اینا مهم نیست، مهم اینه که این آدم الان دوست منه و داره سعی میکنه به من کمک کنه...

میبینم که حواسش بهم هست...حرفش اینه که درسته خیلی چیزا رو از دست دادیم ولی خیلی چیزا داریم و باید خیلی چیزا رو هم بدست بیاریم...

شاید حرفاش به واقعیت تبدیل نشه ولی مهم اینه که ما تلاشمونو بکنیم...

کاش حرفاش درست باشن... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

داشتم عکسامون رو میدیدم...پارسال این موقع با بچه ها رفته بودیم تبریز گردی...شب قبلش یهو تصمیم گرفتیم که بریم بیرون...مهندس که بهانه مقاله هاشو آورد...طاهره هم نبود، فکر کنم تهران بود...خلاصه صبح ناهارمون رو درست کردیم و از خوابگاه زدیم بیرون...روز خوبی بود...اول رفتیم مقبره الشعرا از اونجا هم رفتیم خانه امیر نظام...اونجا با یک گروه آشنا شدیم...یک گروه که گویا دوستان دوران دانشجویی هم بودن و بعد از حدود 20 سال دور هم جمع شده بودن و با یک تور داشتن میچرخیدن...فکر کنم چندتا شهر هم رفته بودن...خیلی گروه با حالی بودن...پر از انرژی ...با این که تقریبا هم سن و سال پدر و مادرای ما بودن ولی خیلی متفاوت بودن...حس میکردم که به معنای واقعی دارن زندگی میکنن، با اونا رفتیم موزه آذربایجان...

کاش ما هم بعد از گذشت 20 سال بتونیم مثل اونا راضی باشیم از جایی که هستیم...حتی از اشتباهاتمونم راضی باشیم و به گذشته با لبخند نگاه کنیم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

این روزا هیچ خبری نیست...هیچ خبری

به چندتا آزمایشگاه زنگ زدم میگن فعلا استخدام نداریم...

باید برم تبریز دنبال کارای فارغ التحصیلی ولی اصلا دوست ندارم برم...از این که باید دوباره اونجا باشم عصبی میشم...یاد اون روزایی میافتم که حروم شدن...

اصلا فکر نمیکردم قصه من این جوری باشه...نمیدونم چرا این چند وقته این جوری شدم...عصبی و حساس...مدام با امیر کل کل میکنم...عملا بیشتر  وقتمو تو اتاقمم حتی با مامان هم حرفی برای گفتن ندارم...

خیلی تنهام...تو دلم خیلی حرفاست...ولی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما میخندد!

یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان، نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست

ماه من! غصه چرا؟

تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کار آن ها نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا، چتر شادی واکن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم میداد

او همانی است که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است...

این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند

همه را با هم با عشق بچین

ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند: که خدا هست، خدا هست

و چرا غصه؟ چرا؟




نه این که اینا رو ندونم...نه...ولی لازمه که هر چند وقت یک بار برای خودم تکرارشون کنم...لازمه که یادم بیارم که خدا هست... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

مپرسم چه خبر؟ 

میگه دارم میرم...

میگم: میری؟؟؟کجا؟؟؟؟

میگه: میلان... کارام جور شده

حالا قیافه منو داشته باشیدتعجب 

نه این که حوشحال نشدم برای اون...نه اتفاقا بی نهایت خوشحالم براش...میدونستم که آدمی مثله اون باید موفق باشه...ولی نمیدونم چرا همش شرایط خودمو تصور میکنم...اون داره آیندشو میسازه و من فقط نشستم دارم حسرت نداشته هامو میخورم...

نمیدونم کجای کارم اشتباه بود...اصلا میشد جور دیگه هم باشه؟؟؟

نمیدونم ...فعلا که یک عالم سوال دارم...میترسم آینده اون چیزی نباشه که تموم این مدت تصور میکردم...

حال خوبی ندارم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak