قاصدک من

خوشحاله به خاطر یکی از بچه هاش...از اینکه زندگی خوبی داره از اینکه کسی رو داره که درکش کنه، وقتی داره حرف میزنه میتونی تو نگاهش آرامشو ببینی انگار که خیالش راحت شده از بابت دخترش...

بعد از چند دقیقه حرف از اون یکی دخترش میشه...یک دفعه همه چیز عوض میشه، این بار تو چشماش یک غمی میشینه...میگه که نگرانه، میترسه از آینده اش...از این که این یکی  حسرت نداشته هاشو میخوره (حسرت چیزایی رو که از دست داده) ناراحته ولی کاری از دستش برنمیاد...دیگه داره گریه میکنه که از اتاق میرم بیرون...

 

انگار قرار نیست تو این دنیا از ته دل بخندیم همیشه یک چیزی هست، حتی اگه از همه پنهونش کنیم ته دلمون میدونیم که هست...دنیاست دیگه!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٩ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

این چند روز درگیر کلاس زبان بودم دیروز امتحانشو دادم و خیالمان کمی تا قسمتی راحت شد، ولی جالبه که تا چشم به هم میزنم ترم تموم میشه و وقته امتحان آخر ترمه...این ترم کلاسمون خیلی خوب بود برعکس چند ترم پیش...بیشترشم به خاطر تیچر خوبمون بود...یک دختر کاملا فعال و پر انرژی دقیقا همون چیزی که من میپسندم...به پیشنهاد فرناز زمان کلاس رو تغییر دادم ولی واقعا دلم برای بچه های کلاس خودمون تنگ میشه...مخصوصا برای سروش، یک پسر کاملا استثنایی، خیلی سطح انرژیش بالا بود...خیلی عادت کرده بودیم به هم...به همه بچه ها ولی خوب دیگه خواستم روزهای پنجشنبه رو خالی کنم...

دیگه اینکه فعلا برای خالی نبودن عریضه چندتا دانش آموز دارم و تقریبا شدم خانوم معلم...فقط دوست داشتم تجربه کنم تا یک مدتی...امروز کلاس زیست بود...یاد خودم افتادم که با چه ذوقی درس میخوندم برای کنکور...به قول دادشی گویا من فقط در درس خوندن خیلی موفقم...هنوز هم همین طوره از یاد گرفتن خیلی لذت میبرم...

فعلا که علممون کاملا بدون عمله...حالا تو این اوضاع فرض کنین خبر دار شدیم که یک نفر که از قضای روزگار هم رشته ما میباشد قراره تو یک آزمایشگاه کار کنه...من واقعا شرمنده ام...البته قبول دارم که تجربه ام خیلی کمه ولی فکر کنم ایراد اصلی پایین بودن اعتماد به نفسه... این باعث میشه خیلی از وقتا حتی تو کارایی که مطمئنم از پسشون برمیام هم نتونم نتیجه خوب بگیرم... 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

صبح از خواب بیدار شدم حس کردم یکی از چشمان یک چیزیش هست...فقط احساس کردم...دارم صورتمو میشورم میبینم پلک یکی از چشم ورم کرده عجیب!!! خیلی جدیش نمیگیرم همش به فکر امروزم که قراره برم یک مرکزی برای کار...اینقدر استرس دارم به خودم میگم حتما چیز مهمی نیست...تو ترافیک وحشتناک صبحگاهی خودمو میرسونم اونجا تقریبا نزدیک 2 ساعت تو راه بودم با هزارتا آرزو...یک خانومی اونجاست یک فرم میذاره جلوم نگاهش میکنم، وای وحشتناک بود...به جز صفحه اولش بقیه صفحاتش راجع به سابقه تدریس، سابقه پژوهشی، کتاب های منتشر شده، طرحهای تحقیقاتی و...

برگه من تقریبا خالیه...خانومه یک نگاهی بهم میندازه( از اون نگاه ها دیگهنیشخند) و میگه این که خالیه...منم دپیییییناراحت تو راه برگشت رفتم امامزاده صالح ولی اونجام نتونست حالمو خوب کنه.

من موندم اگه آدمی اون همه سابقه کاری داشته باشه که دنبال کار نمیگرده؟؟؟؟؟...

خلاصه رسما داغون شد تمام اعتماد به نفسمان...حالا من موندم و یک چشم باد کرده که بسیار هم درد میکنه و البته یک عالم ناامیدی...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

قاون عمل و عکس المعل

میگن این قانون برای هر چیزی صادقه؟؟؟

یعنی اگه عملت خوب باشه نتیجه اش هم باید حتما خوب باشه...یعنی اگه سعی کنی آدم خوبی باشی و دل کسی رو نشکنی، کسی هم دلتو نمیشکنه!!!

ولی چرا میشه برای این قانون یک عالم مثال نقض آورد...

دیشب دلم هوس کرد که راه برگشتو پیاده بیام...راه طولانی بود و برفم میامد...تو مسیر برگشت خیلی از خاطره های برفیمو مرور کردم...از روزای بچگی اون وقتی که تو کوچه مون یک آدم برفی بزرگ ساختیم ولی نمیدونم چرا یک نفر فرداش خرابش کرد و من چقدر گریه کردم واسه آدم برفی ام ...یک کم جلوتر نمیدونم کدوم سال بود ولی هنوز من خیلی کوچیک بودم، 13بدر بود و انگار هوا مثل این روزا تقویمشو یادش رفته بود!!! برف بارید...اون موقع ها (نه مثل الان) روز 13 بدر تمام فامیل یک جا جمع میشدن انگار این یک قانون بود...شاید نزدیک  80 نفری میشدیم(بگذریم از این که الان تقریبا هممون اعلام استقلال کردیم و ترجیح میدیدم تو جمع های کوچیک تر باشیم؟؟؟) جالبش این بود که همه اینقدر سرخوش بودن که حاضر نشدن بساطشونو جمع کنن...همه موندن و آش رو زیر برف خوردن...یادش بخیر...

بزرگتر شدم...دیگه مثل قدیم نیستم...اگه اون موقع فقط با باریدن برف خوشحال میشدم الان چیزای بیشتری میخوام برای خوشحال بودن... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک عالمه حرف دارم برای گفتن ولی وقتی میخوام بیام اینجا و بنویسم حرفم نمیاد حتی یک ذره!!!ناراحت

این چند روز خیلی گذشت زمانو حس میکنم انگار زندگیم افتاده رو دور تند...بدیش اینه که من دارم با سرعت لاک پشتی حرکت میکنم...

 

صبح که از خواب بیدار میشم یک عالم برنامه ریزی میکنم برای شب و یک عالم اتفاق پیش بینی نشده اتفاق میافته و در نتیجه من نمیتونم اون طور که میخوام درس بخونم...ولی نکته جالب اینجاست که تو این گیرودار اصلا اصلا یادم نمیره سریال ایزل ببینم!!!دوسش دارم خیلی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٦ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

چند وقتی بود که میخواستم گوشیمو عوض کنم ولی به همه میگفتم میخوام برم سر کار بعد با پول خودم برای خودم گوشی بخرم...یک جورایی با خودم لج کرده بودم، بیچاره مامان هر چند وقت یک بار پیله میکرد که برو برای خودت گوشی بخر ولی من زیر بار نمیرفتم...یک جورایی هی به خودم سیگنال میدادم که به زودی میرم سر کار و گوشی میخرم...

 

ولی این اواخر دیگه خودمم از سر کار رفتن ناامید شده بودم چه برسه به دیگرانناراحت...

دیشب داداشی بهم زنگ زده میگه اگه بخوای گوشی بخری چه جوری دوست داری؟خیلی متوجه سوالش نشدم خیلی سرسری جوابشو دادم و زودی اومدم خونه؟؟؟سوال

داداشی دیر اومد...برام یک گوشی خریده بودتعجب دقیقا همون جوری که خودم میخواستم بخرم...ولی...اولین بار بود که از گرفتن یک کادو خوشحال نشدم!!!

راستشو بگم بیشتر دلم گرفت، مثلا من خواهر بزرگترم...درسترش اینه که من هوای برادرای کوچکترمو داشته باشم!دادشی خیلی پسر فعالیه، درس و دانشگاه...و خداییش حسابی در تلاشه بر عکس منخجالت 

فعلا که کاری از دستم برنمیاد ولی امیدوارم به زودی بتونم جبران کنم...

خدایا ممنون به خاطر داشتن کسایی که هوامو دارن و حواسشون هست که روزایی سختیو میگذرونم...فقط کاش خودتم یک کم بیشتر هوامو داشته باشی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

چند ساعتی که با هم بودیم یک عالمه حرف زدیم...بیشترش اون حرف میزد و من گوش میدادم...از آینده، از کارایی که باید بکنیم...نمیدونم چی باعث میشه که من این قدر قبولش داشته باشم...خیلی خوبه که آدم یک نفرو داشته باشه که به حرفاش گوش بده و مطمئن باشه اون یک نفر قصدش کمک کردن به خود خودته...قصدش بالا بردن توئه و هر کاری که از دستش بربیاد برات انجام میده...نمیدونم چرا وقتایی که با اونم این همه به زندگی امیدوار میشم؟؟؟؟...

فقط یک لحظه از ذهنم گذشت که من چقدر به داشتن همچین تکیه گاهی نیاز دارم...کسی مثل اون!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

این که آدم به یک شرایطی عادت کنه خوبه یا نه؟؟سوال

 

چند ترم تو کلاس زبان استادمون عوض نمیشد...یک جورایی همه به هم عادت کرده بودیم...ترم جدید به این خیال که تیچرمون(یعنی ما هم بلدیمنیشخند) همون پسر قبلیه است خوش و خرم میرفتم کلاس...بعد چی شد؟؟؟

یهو دیدم یک نفر دیگه سر کلاس ماست...خداییش همه بچه ها جلسه اول تو شوک بودن...خیلی قیافه ها بامزه بود...نا خودآگاه این دو تا با هم مقایسه میشدن و خداییش خیلی هم با هم فرق داشتن...

 

اینو گفتم چون خودم به شخصه از تجربه موقعیت های جدید میترسم...ترجیح میدم به منطقه امن خودم بچسبم بدون این که بخوام چیزای جدیدو تجربه کنم...و البته خیلی وقتام اون بیرون چیزای خوبی منتظرم هستن...ولی چه میشه کرد خیلی آدم اهل ریسکی نیستم( صادقانه ترش اینه که آدم ترسویی هستمچشمک)...

این موردم باید به لیست تغییراتم اضافه کنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۸ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak