قاصدک من

آلبود عکس های شیوا رو میبینم...رو تک تک عکسها مکث میکنم. تمام عکس ها به نظرم عالی هستن و اصلا نمیشه گفت کدومشون قشنگترن...

 

یک لحظه برمیگردم به سالهای قبل...اون موقع ها که هممون بچه بودیم...تقریبا بیشترمون هم سن وسال هم هستیم بجز چندتامون...مثلا همین شیوا چون 5-6 سالی از ما کوچکتر بود زیاد تو بازی های ما نبود...

خنده داره ولی اون موقع که بیسکوییت باغ وحشی های شیوا رو بالا میکشیدم (همیشه تو کیف مدرسه اش از این بیسکوییت ها داشت) یادمون نبود که ممکنه همین شیوا جقله یک روز از هممون جلو بزنه......

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تو کوچه ما تمام همسایه ها خیلی قدیمی اند...انگار از اول همه این جا بودن...همهشون تقریبا مثل بابابزرگ و مامان بزرگ من هستن...از اون خانوده ها که تمام بچه هاشون ازدواج کردن و آخر هفته ها خونه پر میشه از نوه ها و نتیجه ها...

و ما مثل همیشه کاملا متفاوت!!!

ما نسبت به همه همسایه ها جدیدتریم...فکر کنم نزدیک 10 سالی هست که اینجا هستیم...

اینا همه پیش زمینه بود برای روشن کردن اذهان عمومی و اما اصل ماجرا...

دارم از کلاس برمیگردم خونه...حواسم به یک آهنگه که خیلی دوسش دارم و اگه بگم نزدیک 100 بار گوشش دادم دروغ نگفتمنیشخند( وقتی گیر بدم دادم دیگه) خانوم همسایه انگار داره مهموناشو بدرقه میکنه...خیلی توجه نمیکنم...با خودم میگم تا من برسم دم در خونمون حتما کارش تموم میشه دیگه...اما اشتباه فکر میکردم خداحافظی هنوز ادامه دارهناراحت تازه به سلام برسونید به بچه ها رسیدن که من میرسم دم در خونه...خانوم همسایه یک خداخافظی سرسری با مهمونای بیچاره میکنه...انگار یک سوژه جدید پیدا کرده باشه (یعنی بندهچشمک )...

سرم پایینه مثلا دارم دنبال کلید میگردم یک سلام میکنم و دعا میکنم که زود کلیدو پیدا کنم...سلام میکنه حال تک تک اعضا خونه رو میپرسه ...دیگه مجبور میشم هدفونو از گوشم در بیارم...با جواب های کوتاه سعی میکنم سرو تهشو هم بیارم...نه این کلید لعنتی هم پیدا شدنی نیست...دیگه ناامید میشم زنگ رو میزنم...مامان پشت آیفن که فهمیده من این پایین گیر کردم فقط درو باز میکنه...میگم سلام برسونییییید! یعنی خداحافظ دیگه!!!

یک دفعه میگه هنوز کار پیدا نکردی؟

من با یک لبخند گنده: نه هنوز!( چه دلیلی داره لبخند نزنم؟؟؟) 

میگه: خیلی به فکرت هستم و برات خیلی دعا میکنم

با تشکر خداحافظی میکنم

اومدم تو خونه مامان با خنده نگاهم میکنه...

میگم انگار کل دنیا نگران بیکار موندن منن!!!...نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟

خدایا اگه حواست به من هست دیگه نه فقط به خاطر خودم بلکه به خاطر همه اونایی که اینقدر نگران من هستند یک کاری به ما مرحمت فرما...

آمین





نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

مشکل اینجاست که همیشه برای فرار از دست یک "آدم" به "آدم" دیگری پناه میبریم...

 

اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است...

یعنی من معتاد شده بودم و خودمم خبر نداشتم؟؟؟

رفته یک جای دور، از اون برنامه های دراز مدت برای آینده...میره که پله های ترقی رو تند تند بالا بره...خودش میگه تصمیمش خیلی ریسکی بوده ولی دوست داره به تنهایی و بدون دخالت دیگران کاراشو انجام بده!!! درست بر عکس من که همش منتظر کمک دیگران هستم...

 

چقدر آهنگ روز جدایی نیما علامه رو دوست دارم

اینم لینکش:_

 




نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

این چند روز مثل همه سال های زندگی ام درگیر محرم و هیئت ( هر سال خونه مامان بزرگم تو این روزا هیئت عزاداری داریم) بودم...بیشتر شبیه یک بهانه که اعضای خانواده دور هم جمع بشن. البته صادقانش اینه که هر سال از تعداد آدم های آشنا کمتر میشه و به تعداد آدم های ناشناس اضافه میشه...

منم به عنوان نوه بزرگ خانواده سعی میکنم حضور پررنگی داشته باشم و این که چقدر موفق بودم و نمیدونم...

سال های پیش همش غر میزدم که آخه این چه وضعیه هر سال کارای تکرای... آدم های تکراری...تا دو سال پیش که تبریز بودم اگه میخواستم میشد یک جوری خودمو برسونم اینجا ولی نخواستم...یعنی ترجیح دادم یک جوری ازش در برم هر چی هم مامان اصرار کرد درسو بهونه کردم و نیومدم...راستش خیلی حس خوبی نبود انگار شرطی شده باشم به همه اون کارای تکرای که ازشون فراری بودم...پارسال دقیقا صبح روز تاسوعا رسیدم تهران و یک راست رفتم خونه مامان بزرگ ( این موقع ها بهش میگیم تکیه) و جالب بود که دیگه غر نمیزدم دوستش داشتم با همه تکرارها...

شاید دارم بزرگ میشم و میدونم که باید از تک تک لحظه های با هم بودن خوب استفاده کرد...

یک پسری هم سن وسال من صبح از خونه میره بیرون تو راه تصادف میکنه و تمام...از صبح که این خبرو شنیدم حالم خیلی بده...دارم فکر میکنم آخرین خداحافظیش با خانوادش چطوری بوده...شاید مثل خیلی وقتا یک خداحافظی سرسری کرده و رفته به امید این که برمیگرده...چفدر مرگ بهمون نزدیکه و چقدر ما ازش دوریم...یادم باشه که وقتی دارم از خونه میرم بیرون محکم مامانمو بغل کنم و بهش بگم چقدر دوسش دارم... یادم باشه بلند با بابا خداحافظی کنم و منتظر خدا به همراهت اون بمونم...یادم باشه داداشی هارو به اسم صدا کنم و بهشون بگم که چقدر برام عزیزن و همیشه نگرانشون هستم...

ولی فکر کنم همه اینا رو یادم بره تا یک تلنگر دیگه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

خرید خونه رو برای یک ماه میکنه، ماشینو میبره کارواش ترو تمیز پارک میکنه تو پارکینگ، تو حساب دوتا دخترش مقدار قابل توجهی پول میریزه... گویا تو حساب مشترکش با خانومشم به اندازه کافی پول هست، به برادر خانومش زنگ میزنه و میگه باید بره ولی به کسی نمیگه کجا و بعد................

میره...........

هیچ کس ازش خبر نداره گوشیش خاموشه و خانوادش هر جا که ممکن بوده دنبالش گشتن ولی انگار آب شده رفته تو زمین...

فکرم خیلی درگیر شده...وقتی از بیرون به این خانواده نگاه میکردی انگار همه چیز درست بود؛ هر چند به وضوح میتونستی ببینی که این زن و شوهر با هم خیلی متفاوت هستن...هر کدوم مال یک دنیای خاص بودن

این که چطور به هم رسیدن و ازدواج کردنو نمیدونم...فامبل دور بودن گویا...ولی در هر صورت یک بازه 20 ساله رو با هم بودن...

هنوز نمیدونم که چرا رفته؟؟؟ صبرش تموم شده یا  دلیل رفتنش یک چیز خیلی مهمتر بوده؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

بعضی وقتا هست که میخوای کنارت باشد...

محکم بغلت کنه...

بذاره اشک بریزی تا آروم بشی...

بعد آروم تو گوشت بگه...

.

.

دیونه من که باهاتم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

تازگی یک ریمیکسی دستم رسیده، تقریبا خیلی طولانیه و طیف زیادی از آهنگ ها رو شامل میشه...از خیلی دور تا خیلی نزدیک...

 وقتی دارم بهش گوش میدم یک بازه حدودا 6-7 ساله رو برام زنده میکنه...زندگیم مثل یک فیلم از جلو چشمام رد میشه، از روزایی که برای کنکور درس میخوندم، تو راه برگشت از کلاس فیزیک...من و الناز...یاد استادمون آقای حنیفه...یک کم جلوتر من تو دانشگاهم، خیلی چیزا اون طور نیست که فکر میکردم...ولی هنوز امیدوارم...سال دوم وقتی که برای عروسی دایی آماده میشم( حالا تصور کن که زن دایی ام یکی از دوستای خودمه) چه ذوقی داشتم برای همه چیز...سال آخر دیگه کم کم استرس یک کنکور دیگه شروع میشه...روزایی که از صبح میرفتم کتابخونه...کمند که فکر میکردم خیلی از من جلوتره ولی بعد از اومدن نتایج دیدم اشتباه میکردم، بیشتر وقتا من خودمو ضعیفتر از بقیه میدونم...البته این باعث میشه هم تلاشم بیشتر بشه هم استرسم...بعدشم روزایی که منتظر بودم...و بعد هم تبریز و خوابگاه...و حالا اینجا...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak