قاصدک من

گاهی میخوای خوب باشی...

گاهی میخوای خیلی خوب باشی...

درست همون موقع نمیدونی چطور ولی انگار یک نفر رو ناراحت میکنی! 

جالبیش اینه که خودت نمیفهمی چطور؛ ولی اتفاق افتاده... 



نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۸ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

پنجره آشپزخونه رو باز میکنم تا از هوای تازه بیرون تو خونه ما هم جاری بشه شاید یک کم سطح انرژیمون بره بالا. اونوقت چی دیدم!!!

روی دیوار حیاط دوتا گربه...بله دیگه فصل بهاره و فصل جفت گیری...اون بنده خداها هم داشتن کارای خصوصی شونو تو یک محیط کاملا عمومی انجام میدادن! اول گفتم برم گوشی رو بیارم یک فیلم از این صحنه های رمانتیک داشته باشم بعد گفتم ول کن بابا چرا مسایل خصوصی رو رسانه ای کنم!!!...

شب همش صدای گربه ها از حیاط همسایه میومد. بابا میگه عجب گیری کردیم، ول کن هم نیستد. اینو که گفت من یاد صحنه های صبح افتادم و با خنده گفتم بله دیگه امروز فرداست که یک حموم و زایمون هم دعوت بشیم...بابا هم میگه آره دیگه فصل بهاره و این گربه ها دارن تخم گذاری میکنن!!!!نیشخند

یکی نیست بگه بابا جان میخوای بپیچونی آخه چرا اینقدر ناشیانه!!!! خنده



 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٦ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

مثل تمام سالهای زندگی ام عید امسال هم به پروسه تکراری عید دیدنی گذشت...تقریبا تمام اعضای این خانواده عریض و طویل رو زیارت کردیم...بعضی ها هم عجیب تغییر داشتند تو این یک سال!

سعی کردم مثل یک دختر خوب تمام وظایف محوله رو خوب انجام بدم ...کارایی که خیلی سال ها از زیرشون به بهانه های مختلف( همون درس داشتن تو حالت های مختلف) در رفته بودم اما امسال وضع خیلی فرق میکرد...کاملا فارغ التحصیل...کاملا بیکار...دیگه نمیشد واسه مامان بهونه بیارم!!!

روی هم رفته خوب بود فقط آزاردهنده ترین بخشش وقتی بود که مهمون های محترم صحبت از ازدواج و کارو این موارد ممنوعه میکردن و اون وقت بود که مامان همچین با حسرت به طرف مقابل که تازه یکی از بچه هاشو راهی خونه بخت کرده بود نگاه میکرد که بیا و ببین...خداییش کل فامیل هم در یک اقدام هماهنگ شروع کردن به مزدوج شدن!!!...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak