قاصدک من

 چند روزه افتادیم دنبال خونه و خوب راضی کردن 5 تا آدم که ماشالله هر 5 تا هم نظر دارن در حد المپیک یعنی یک معادله پنج مجهولی که هی باید زور بزنی تا یک جواب معقول ازش در بیاری...

دیروز به مامان میگم خدا وکیلی برنامه ریزی میکنید تا هر سالی که من کنکور دارم شما هم یک تغییر ماژور تو سبک زندگیمون اجرا کنیداااا... مگه میشه همش تصادفی باشه؟؟؟

کنکور شماره 1: خونه قبلیمون کوبیده شد و جاش یک چهار طبقه رفت بالا... بعد تصمیم گرفتند کل خونه رو بفروشند و محله رو عوض کنن!

کنکور شماره 2: بازسازی اونم در مقیاس ماژور!!! 

و حالا باز هم قراره خونه کوبیده بشه و جاش یک چهار طبقه بره بالا...

بعد من به بابام میگم نکنه با شهرداری قرار داد بستی تا کل منطقه رو بکوبی و بسازی!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

صادقانه بگم اینجا خیلی پررنگ شده برام...

از این که دارم قطعه هایی از زندگی ام رو اینجا ثبت میکنم خوشحالم. حس خوبی داره وقتی بعد از یک مدت برمیگردی به عقب.  تجربه این جور ثبت خاطرات رو نداشتم. قبلتر من بودم و دفترهایی که حکم شیشه عمرم رو داشتند؛ دفترهایی که تو هزارتا سوراخ قایموشون میکردم تا مبادا شریکی داشته باشم برای لحظه هایی که ثبت شون میکنم.

راستش اولش فکر نمیکردم بتونم خیلی از خودم بگم. فکر نمیکردم خیلی تو دنیای مجازی راحت باشم. ولی عجیب این بود که راحت بودم... شاید همیشه نبودم ولی وقتی بودم خودم بودم... حتی الان که فکر میکنم یک وقت هایی حس هایی که اینجا داشتم خیلی واقعیتر بودن از همه واقعیت اطرافم....

زهرا جون ممنونم ازت که من با این دنیا آشنا کردیماچ

گویا قاعده بازی این که باید سه نفر رو دعوت کنی ولی از طرف من همه شما دعوتید.  

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

این چند وقت کمرنگ بودم... نه این که حرف نبود...بود اونم بسیار ولی مثلا داشتم تنبیه میشدم!!!

راستش یک قراری گذاشته بودم با خودم اونم این که روزی که طبق برنامه پیش نرم حق استفاده از نت هم ندارم...شیوه تربیتی رو داشتید! بعد دیدم نه بابا! اگر قرار باشه به این تنبیه ادامه بدم تا آخر سال عمرا نباید این طرف ها آفتابی بشم...بعدش که دیدم بچه ام اصلا بیدی نیست که با این بادها بلرزه بیخیال شیوه تربیتی ام شدم!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

چند روزه بدجور حوسشو کردم... حس خیلی خوبیه این که بشینی پشت دار قالی... حالا شما فکر نکن یک دار قالی 12 متری! یک مینیاتوری که قراره به جای زیر پات جا خوش کنه رو دیوار خونت... شروعش ایده مامان بود من فقط یاد گرفتم که کمک مامان باشم... و البته برای من چپ دست که اصلا نمیدونستم با دست راستم چطور میشه قلاب رو نگه داشت خیلی هم سخت بود... ولی بعد از یک مدت عاشقش شدم... جوری که بیشتر قالی رو خودم بافتم و تازه بساط قالی دوم رو هم خیلی بزرگتر از اولی برپا کردم... خوبی فرش بافی اینه که وقتی پشت دار میشینی همه چیز یادت میره میری تو دنیای نخ و رج و رنگ... تجربه قشنگی بود؛ یک جور تمرین صبر!!!!

خلاصه این که الان چند وقته دلم قالی میخواد... 

 

لازم به توضیح قالی دوم توسط مامان جونمون ضبط شده! یعنی هر کاری کردم که بذار اونم نصب کنیم قبول نکردند و گویا قراره سر جهازی بنده بشود... یعنی من به این همه امیدواری مامانم افتخار میکنمنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٧ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیروز بعد از ظهر جایی بودم... وقتی برگشتم خونه مغرم درد میکرد اونم از نوع شدیدش... منم یک اخلاق گندی دارم که مخالف استفاده از هر نوع قرصی هستم و درد رو تحمل میکنم. حتی موقع خواب هم سردرد داشتم!

بعد دارم به این فکر میکنم این آدم هایی که مشاور هستند یا روان شناس چقدر باید ظرفیت بالایی داشته باشند...

کار خاصی نبود. فقط چند ساعت شنونده بودم و سعی ام این بود که عاقلانه مشکل سحر رو حل کنم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٤ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

آخییییش. فصل دو نفره هم تموم شد...

دیگه دور دور ماست که غروب ها تنهایی بریم خیابون هااااا کنیم.نیشخند

یعنی من فهمیدم بین رشد موهام و درس خوندنم یک رابطه معکوسی وجود داره... هر چی به زمان اپیلاسیون نزدیکتر میشم بازدهم کمتر میشه... این بود کشف مهم بندهنیشخند...

ببینیم باز چه بهانه ای پیدا میکنم برای تنبل بودن...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

عشق ماندگار فقط یکم از خود گذشتگی میخواد...

دیشب نمیدونم چرا ولی فکر میکردم حتما سیمای محترم!!! باید یک فیلم جدید و خنده دار نشون بده و البته خوب خودمم میدونم من کلا آدم خیلی پر توقعی هستم!!! بعدش که از سیمای محترم ناامید شدم سری هم به سیمای نامحترم اونور آبی زدم و جالب اینجا بود که چند تاشون هم انگار صدای دل بنده رو شنیده بودند و فیلم پخش میکردند اونم از نوع 2013!!!(جل االخالق!!!) خلاصه با یک ظرف پر از تخمه نشستم پای تی وی تا این که داداش کوچیکه تشریف آوردند (بچه مون تو اتاق داشت درس میخوند) مامانیمون هم اینقدر چشم و ابرو اومد که یعنی بزن یک طرف دیگه که در آخر بیخال فیلم دیدن شدیم... فکر کنم سیمای محترم فقط با دل مامان و باباها کار داره!!

آخر شب یک برنامه زنده از شبکه 3 نشون میداد من نمیدونم اسمش چی بود چون به آخرش رسیدم... مهمون آخر برنامه یک زوج پیر بودند ( آقای 93 ساله و خانم 64 ساله) بعد اونقدر دوست داشتنی بودند که کلی انرژی گرفتم... به نظر من بهترین نعمتی که ممکنه تو این دنیا نصیب کسی بشه یک همراه خوبه...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak