قاصدک من

این روزها ساعت نه شب که میشه میشینم جلوی تی وی(گفته بودم که از نوشتن کلمه تلویزیون بدم میاد؟؟؟ از اون کلمه هایی که همیشه میترسم غلط بنویسم) منتظر میشم تا کلاه قرمزی و آقای مجری یادم بیارن که میشه به همین راحتی خندید... اون وقت میخندم... از ته دل میخندم....

این روزها فکرم پیش سبزه عیده... امسال برای اولین بار سبزه سبز کردن رو خودم تجربه کردم... و خدا میدونه چقدر با سبزه ها حرف زدم و ازشون خواستم رو سفیدم کنن... تا اینجاش که بچه های خوبی بودن و آبرو داری کردن. 

این روزها وقتی بهم زنگ میزنن تا حالی بپرسن یهو بدون مقدمه میپرسن امتحان چطور بود خانم دکتر؟؟؟ بعد من موندم آخه مگه قرار نبود کسی از این جریان امتحان و دکتری چیزی ندونه!!!!چطوره که همه میدونن و منتظرن ببینن کی نتیجه ها میاد؟!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

گفتم برای تغییر فضا عکس مانتوم رو بذارم. از وقتی که خریدمش کلی ذوق کردم واسش. به نظرم خوشگلترین مانتو سال مال خودم شده!!!

دقیقا از همین جا میشه فهمید چقدر خودشیفته می باشم!!!!

اینم مدرکش...

فقط یکم چروک شده که اونم چیزی از خوش سلیقگی اینجانب نمی کاهد ( محض اطلاع گفتم خوبچشمک)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک وقت هایی به خودت که میای میبینی از نزدیکترین آدم های زندگیت چقدر دور شدی..اونقدر دور که حتی غم هاشو ندیدی... تنهایی هاشو ندیدی... یا شایدم دیدی و از کنارش رد شدی...

چقدر حال بدیه وقتی میفهمی دور شدی... نزدیک نیستی... اونوقته که تحمل سکوت برات سخت میشه... دلت تنگ میشه... خودتو مقصر میدونی... دنبال راهی میگردی برای نزدیک شدن و مدام به خودت میگی هنوز دیر نشه!!!

چند روزه که فهمیدم... از خیلی وقت پیش میدیدم ولی به خودم میگفتم خیلی مهم نیست... میدیدم داداشی خیلی کمرنگ شده. با خودم میگفتم اشکال نداره جزیره جدایی داشته باشه فقط کافیه شبه جزیره هایی باشیم جدا جدا ولی نزدیک هم... تازه فهمیدم که خیلی وقته این جزیره ها از هم جدا شدند... 

تازه فهمیدم که فقط بودن کافی نیست... حالا دارم تلاش میکنم و اصلا نمیدونم امیدی برای نزدیک شدن هست یا نه!!!!

دعا کنید برام...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

راهی کردن یک مسافر خیلی سخته مخصوصا اگر اون مسافر مامانت باشه!

راهی کردن یک سرباز هم خیلی سخته مخصوصا اگر اون سرباز داداشت باشه!

بار اولی که مامان و بابا رفتند مکه من تبریز بودم و وقتی رسیدم خونه که رفته بودند!

بار اولی که داداشی رفت سربازی من تبریز بودم و وقتی رسیدم خونه که رفته بود!

این بار مامان قراره با بابابزرگ بره مکه. ادای یک نذر قدیمی. این بار تمام تلاشمو کردم تا جبران نبودن قبلیم رو بکنم. این چند وقت روزها اینقدر کار بود که شبها از درد بیهوش میشدم.

داداشی هم که دانشگاه قبول شد سربازیش رو نصفه گذاشت و ادامه خدمت مقدس!!! افتاد برای الان. تمام فکرم پیش این بود که اینبار کجا میوفته و دعا میکردم که این بار یکجایی همین نزدیکی بیوفته.

امروز آش پختیم. آش پیش پا!!! چون داداشی فردا صبح میره و مامان فردا شب. بعد موقع ناهار وقتی داشتیم دستپخت مامانقلب رو میخوردیم بهمون خبر دادن خاله مامان فوت کرده!!! حال مامان که گفتن نداره. رفتند تا فردا برگردند. خیلی دوست داشتم منم میرفتم ولی هم باید داداش بزرگه رو راهی میکردم و هم داداش کوچیکه فردا امتحان داره. نیاز به گفتن هم نیست که اوضاع خونه بعد از مراسم آش پزون چطور بود!!! همه رفتند و من موندم با یک آشپزخونه بهم ریخته و یک دیگ آش!!! تا همین الان داشتم تمیز کاری میکردم. فقط میتونم بگم داغونم داغون!!! بیشتر روحی خسته ام چون میدونم باز هم نتونستم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

باید مراقب آدم ها بود...

مراقب آدم هایی که با مهربونی بهت نزدیک میشن...

آدم هایی که همیشه خیالت ازشون راحته...

آدم هایی که حتی ذره ای هم شک نمیکنی که شاید پشت چهره مهربونشون خشمی باشه مهارناپذیر!

خونه قدیمیمون خراب شده ولی گویا همسایه ها خیلی ناراضی اند. از صدا و خاک و... البته مامان و بابا موقع اومدن از همه پشاپیش عذرخواهی کرده بودند ولی هر روز داره این نارضایتی بیشتر میشه. دعا کنید زودتر تموم بشه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک وقت هایی زندگیت میوفته رو دور تند بعد هر چقدر هم که سعی کنی نمیتونی برسی بهش... الان از اون وقت هاست.

تازه خونه مون شکل یک خونه رو به خودش گرفته. بعد از پروسه طولانی و نفس گیر اسباب کشی و بعدشم مرتب کردن وسایل و پیدا کردن جا برای خورده ریزهای خونه  رسیدیم به بخش خرید. یک روز دنبال پرده یک هفته دنبال مبل و ... 

تازه ته همه این ها رسیدیم به مهمون بازی های مرسوم... 

همه این ها رو گفتم تا بگم این یک ماه مثل یک دختر خوب کتاب هامو چیندم تو کمد تا جلوی چشم نباشن و عصبی ام نکن!!! بیخیال امتحان اسفند شدم البته از اولشم دلم با این امتحان نبود و بیشتر دوست دارم وزارت بهداشت قبول بشم. هیچ بهانه ای هم برای درس نخوندن برای اون امتحان ندارم .گفته باشم!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

همین الان نتم وصل شد و کلی وقت میخوام تا همتون رو بخونم... اگه بدونید چقدر دلم تنگ شده بود!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٩ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak