قاصدک من

درست تو موقعی که من از زمین و زمان شاکیم یک مقاله میخونم راجع به زندگی افغان ها. بحث بیشتر روی مهاجرت غیر قانونی اونا به ایرانه و این که یک کارایی شروع شده برای خروج اونا از کشور. گویا این خروج باید داوطلبانه باشه ولی خیلی از اونا داوطلب همچین کاری نیستند. نه این که شرایط اینجا خوب باشه برای اونا،که همه میدونیم ما چه نگاهی به یک افغان داریم!!!! تازه با این همه اشتراک های فرهنگی و مذهبی برخورد خوبی با اونا نداریم!!

یک جایی نزدیک ساوه یک چیزی مثل شهرک برای افغان هاست با حداقل امکانات زندگی...دردناک بود که دیدم اونجا برای اینکه به دخترا اجازه بدن برن مدرسه به خانواده ها باج میدادن!!! 4 لیتر روغن خوارکی ماهانه برای هر خانواده که بذارن دخترشون بره مدرسه راهنمایی(این باج رو هم سازمان ملل میده)... 

وقتی من از متوسط بودن خودم شاکیم وقتی هزارتا دلیل میارم برای نبودن عدالت...اونوقت چه میشه گفت از نبودن حداقل ها...........

دلم گرفت از این همه جبر...جبر تحمیل شده...

تا الان خیلی فکر نمیکردم محل تولد میتونه اینقدر مهم باشه...میشد محل تولد من نیویورک باشه میشد هم قندهار باشه!!! 



نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

22/2

اصلا فکر نمیکردم این تاریخ یک معنی خاص داشته باشه! به پیشنهاد طاهره امروز رفتم پارک پایداری. یک همایش بود برای دوقلوها! تا حالا این همه دوقلو یکجا ندیده بودم...توی همه سنی...دوتا آدم جدا ولی کاملا شبیه هم...آدم هایی که تو ابتدایی ترین حقشون یعنی داشتن یک رحم اختصاصی هم با هم شریک بودن! جالبه که از همون لحظه اول یک نفر دیگه درست کنار تو باشه و تو بخشی از اون باشی و اون بخشی از تو! فکر میکردم که فقط تو بچگی که یکجور لباس پوشیدن دوقلوها بامزست ولی دیدن دوتا آقای مسن که کاملا شبیه هم لباس پوشیدن خیلی خیلی بامزه بود...

امروز روز مامانمه...دوستش دارم به خاطر تمام چیزای خوبی که بهم داد...به خاطر اینکه بودمو مدیون اونم... دوستش دارم چون یک دنیاست و یک مامان فریده جون...




پ.ن: الان داداشی داره یک کار دستی درست میکنه...یک روزنامه دیواری! اون موقع ها خودمون خلاقیت به خرج میدادم کلی وقت صرف میکردیم واسه یک روزنامه دیواری الان یک دو دقیقه استفاده از نت و چهارتا برگه پرینت کردن و بعد چسب کاری!!! روزگار دیگه!!!!

پ.ن2: این داداشی ما یک اخلاقی از بچگیش داره وقتی مشغول یک کاری باشه یادش میره بره دستشویی!!! در این حد که هی به خودش میپیچه و میخواد بیخیال بشه!!!تو این جور مواقع یک آجی خوب مثل من نقش الارم پیدا میکنه: باشو برو دیگه...پاشو...الان من الارممخجالت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بعد از یک مدت که هر چی کتاب میدیدم برام یک عالم خاطره بد تداعی میشد یک کتاب دست دکی جون دیدم...از اون مدل هایی که مال زمان تین ایجر بودن بود...خونده بودمش ولی بازم وسوسه شدم که بخونمش. میخواستم ببینم چه حسی پیدا میکنم...یک توهم فانتزی...کتابو که میخوندم یک لبخند گنده رو صورتم بود و هی به خودم میگفتم یک زمانی چقدر ساده بودماااا...تو یک دنیای فانتزی درست مثل الان دختر خاله جان...کتابو که تموم میکنم به خودم میگم کاش زمان برمیگشت به عقب تا من باز بتونم دنیارو همون طور رویایی و فانتزی ببینم!!!

پ. ن: اسم کتاب همخونه بود!

آهنگ این روزای من  چشم انتظار سامان علی بخشی

 



نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

معتاد شده بودم و خبر نداشتم...معتاد دیدن سریال ها...یک روزایی که خیلی هم دور نیست با دیدن آدم های معتاد به سریال های جورواجور ماهپاره هی به خودم میگفتم خوب که چی؟اینم شد زندگی سر یک ساعت خاص زندگی تعطیل میکنن و میشینن پای تی وی!!! چقدر بیکارن مردم...هزار تا تز داشتم برای پر کردن ساعت های عمرم...کتاب و ترجمه و بیرون رفتن با دوستام و چه و چه....

اما حالا خودمم شدم یکی از همون آدم های معتاد...از دیروز که به لطف بابا جان ماهپارهمون پکید فهمیدم که اوضام چقدر خراب بوده و خودم خبر نداشتم!!!!بابا جان سر نبودن یک شبکه کل شبکه هارو نابود کرد و رفت.... به خاطر یک دستمال کل قیصریه به آتیش کشیده شد همین جاست!!!حالا هم هر چی به آقاهه میزنگیم که بیا ما اینجا داریم میمیریم آقاهه خوشحال ما رو گذاشته تو لیست!!!

الان که دارم می نویسم دارم سعی میکنم که به ساعت نگاه نکنم تا یادم نیوفته که الان سریالم داره پخش میشه...حالا مگه یادم میره!!!

سریال مورد نظر یک سریال ترکی" گناه فاطمه چیست"

عکسهای سریال گناه فاطمه گل چیست؟Fatmagülün Suçu Ne www.Sargarmia.Com


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

این دقیقا همون چیزی بود که لازم داشتم...

به همه اونایی که منتظر برآورده شدن آرزوهاشون هستند ولی کم کم دارن نااامید میشن توصیه میکنم از دستش ندن!!! معجزه گر تضمین می کند.

 







نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

دارم فکر میکنم به همه چیزای خوبی که خانواده ام به من دادن...همه چیزای خوبی که شاید خیلی وقتا خیلی ساده از کنارشون گذشتم...چیزایی که شاید ساده باشن اونقدر ساده که گاهی فراموش میکنم تو لیست داشته ام حسابشون کنم...

تو این لیست یادم رفته بود که اضافه کنم من اونقدر خوش شانس بودم که شب هایی که خوابم نمی برد کسی رو داشتم که برام لالایی بگه...

آره همین لالایی گفتن ساده، اولین ریتمی که باهاش آرامشو تجربه کردی! دیشب که خوابم نمیبرد و مثل همیشه یک عالمه موضوع داشتم که باهاشون کلنجار برم یادم افتاد که چقدر دلم تنگ شده برای لالایی گفتن مامانم...باید یک لالایی از مامانمو ضبط کنم برای شب هایی که بیخوابی میاد سراغم!!!...

دارم فکر میکنم که مامان و بابا ها به ما چیزایی دادن که شاید ما نتونیم اونا رو به بچه هامون بدیم...مثلا همین لالایی گفتن...شنیده بودم که مادر روح جهان و پدر جان جهان...مادرت تو رو به ماورا میبره و پدرت واقعیت زندگی رو نشونت میده...فکر کنم درسته.

 




نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

ای کاش به زمانی برمی گشتیم که بزرگترین غم زندگیمان شکسته شدن نوک مدادمان بود....

یک کادو کوچیک از داداشی...باورم نمیشد که یک کتاب بتونه این قدر آدمو ببره دور...مثل یک صندوقچه قدیمی که کلی یادگاری از روزای خوب توش داری...تو هر صفحه کتاب چندتا خط بیشتر نیست ولی همون هم کافیه برای به یاد آوردن یک خاطره. فکر میکردی خیلی کس ها و خیلی چیزارو فراموش کردی ولی اشتباه بوده. هنوز هم دلت تنگه برای دوستایی که خیلی از اونا الان فقط خلاصه شدن به یک عکس تو یک آلبوم...

 دوست داشتم این هدیه رو به همه دوستام بدم... لذت ببرید........



پ.ن: کتاب من چاپ چهارمه...دوست داشتم عکس کتاب خودمو بذارم ولی رو میز انقدر شلوغ بود که پشیمون شدم......خجالت

پ.ن 2: گفتم کتابو کامل معرفی کنم. 

کتاب یادتونه؟!!...

تالیف: مهدی منتصری

ناشر: مهدی منتصری. گلپایگان(  این جور که من از مسئول شهر کتابمون پرسیدم خود نویسنده ناشر کتابه و به خاطر همین تهیه نسخه های زیاد زمانبره...این بار که رفتم دنبال کتاب برای یکی از دوستام کتاب تموم شده بود و کتاب فروشی گفت باید صبر کنی!!!) 

مرکز پخش: نشر آبان 02166955012

قیمت: 35000 ریال

اینم وب سایتشه _

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

زنی رو میشناسم که با بودنش خنده رو به هر لبی میاره...اصلا تو هر جمعی که اون باشه انگار غم جرات نداره جلو بیاد...از هر فرصتی استفاده میکنه برای خندوندن دیگران. وقتی بهش نگاه میکنی زنی رو میبینی تو اوج قدرت. به خواسته هاش یکی یکی میرسه. برنامه ریزی میکنه برای آینده و هر کاری که از دستش بر میاد برای پیشرفت زندگیش میکنه...

ولی هر زندگی برای خودش زوایای پنهانی داره...با دیدن زندگی این زن مطمئن شدم که نمیشه به چشمامون اعتماد کنیم!

وقتی ماسکشو برمیداره زنی رو میبینی شکسته. زنی که سال هاست دنبال آرامش میگرده ولی هر بار نا امید تر از قبل راه رفته رو برمیگرده...زنی که مبارزه کرده ولی واقعیت اینه که بازنده بوده...فشار زیادی رو تحمل کرده و بالاخره این بغض های سرکوب شده پیروز شدن...........

دعا کنید برای کسی که دوستش دارم نه مثل یک مادر مثل یک خاله مهربون که کلی از خنده های بچگیمو مدیون اونم...زنی که روزای سختی رو میگذرونه....

 



نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

برای بار دوم دارم سریال how i meet your mother میبینم. همش با خودم فکر میکنم که چقدر دید اونا به زندگی با دید ما فرق داره. یک چیزایی رو که خیلی ساده است برای اونا خیلی پیچیدست و برعکس...

پیش خودم اعتراف میکنم که سبک زندگی اونا رو بیشتر دوست دارم. برای لحظه زندگی میکنن البته با نگاه به آینده ولی کلا سخت نمیگیرن!!! 

فقط حیف که فصل 7 رو ندارم. گریه













نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak