قاصدک من

کنترل تو دستمه دارم کانال ها رو بالا و پایین میکنم تا مثلا یک چیز بدرد بخور پیدا کنم برای دیدن... همین طور که رو مبل ولو شدم و دارم خوشمزه ترین شاتوت های دنیا رو میخورم( چیه خوب محصول باغچه خودمونه...تک درخت حیاطمون) دارم فکر میکنم قبلا که دوتا کانال بیشتر نداشتیم مردم چطور خودشونو مشغول میکردن!!!؟؟؟ برای سوالم که جواب پیدا نمیکنم ولی تو یکی از کانال ها یک کلیپ بخش میشه از نانسی...اسمش هم هست inta ehi ...یادم میافته که چند سال پیش وقتی برای اولین بار این آهنگو دیدم گریه ام گرفت حتی!!! کلا همزاد پنداری دارم در حد المپیک...البته این بار همین طور که داشتم شاتوت هامو میخوردم گریه ام نگرفت...

آهنگ بعدی آهنگ love story بود از taylor swift. این آهنگم قدیمی بود ولی اصلا یادم نمی اومد که با این آهنگ هم همزاد پنداری کرده باشم و حتی یک اپسیلون خودمو جای پرنسسه گذاشته باشم!!!

حالا این اسمش چیه؟؟؟واقع بینی آیا؟؟؟

 






هنوز باورم نمیشه ولی انگار قراره فردا بریم مشهد...جالبه که قرار بود بریم غرب ولی یهو زنگ زدن و گفتن به جای سرعین برامون تو مشهد جا رزرو کردن!!! یک عالمه حرف دارم......

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیشب آخرین عروسی از سلسله عروسی های مذکوره بود...من از همین جا اعلام میکنم که تا مدت ها اصلا دلم نمیخواد اسم عروسیو جلوم بیارن... البته بین خودمون باشه بابام هم کاملا با من هم عقیده است...خداییش حساب و کتاب کادوها و هدیه ها و از همه مهمتر پول لباس و آرایشگاه از دست من که در رفته...

نمیدونم چرا هر چی میخوابم باز خوابم میاد؟؟؟

از پشت میله ها

از پشت این قفس تنگ

لبهای تشنه مرا 

با تمام وجودت ببوس و در ادامه اش این عکس...





درست تو میل بعدی دیدن این عکس کلی حالمو گرفت...

واقعا فاصله بین شادی و غم در حد یک کلیکه!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳٠ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

داریم فیلم میبینیم...داستانش در مورد یک مردیه که دنبال فررند چهارمش میگرده........

تا این که یک نفر پیدا میشه که ادعا میکنه پسرشه. اون آقا هم که خیلی حواسش جمع بوده میگه باید آزمایش ژنتیک بدی تا معلوم بشه که راست میگی یا نه!!!...تا اینجاش کلی ذوق میکنم که فیلمامون کلی پیشرفت کردن و قرار نیست از روی داشتن خال و این حرفا معلوم بشه که کی بچه کیه..........

یک دفعه دختر اون آقاهه که کلی هم امروزیه و دانشجو و چه و چه به پسره میگه حواست باشه ناشتا باشی برای آزمایشاااا!!!!تعجب

اینجا بود که من پخش شدم از خنده...قهقهه

مامان نگاه میکنه و میگه چته؟؟؟

میگم ناشتا باشه برای آزمایش ژنتیک!!!

مامانم میگه خوب آره مگه ایراد داره؟؟؟



نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بازم لجباز شدم...بازم قهر کردم...این بار از همیشه جدیتر...

لاک زدم...آتشی ترین لاکی رو که داشتم....وقتی داشتم لاک میزدم دستام میلرزید نمیدونم چرا؟ یعنی میدونم ولی میخوام ندونم....

این یعنی قهرم...یعنی...معنی خوبی نداره...

آهنگ این روزها __

 

 


 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

اگر زندگی رنگ داشت شاید خاکستری بود نه اونقدر سفید، پاک و زلال که چشماتو آرام ببندی و فکر کنی روی ابرها سیر میکنی و نه اونقدر سیاه، تاریک و ترسناک که این بار چشماتو محکم ببندی و فکر کنی داری تو یک سیاهچال فرو میری...زندگی یک طیف خاکستریه..........

+ یک مسابقه که همه توش دعوتید...

* یک اس ام اس اومده برام: من که PhD روی گرفتم دیگه رفتم دنبال Dhp( دختر حاجی پولدار)!!!! ورژن دخترونش هم میشه  Php( پسر حاجی پولدار).... 

موندم من که از اولیش محرومم یعنی باید بیخیال دومی هم بشم!!!نیشخند

* دیشب به هوای دیدن لگوی پپسی روی ماه با داداشی رفتیم پشت بام. هیچ خبری روی ماه نبود...ولی چسبید حرف زدن و ریز ریز خندیدن ما دوتا رو پشت بوم... هر چند که هیچ عکسی ثبت نشد ( داداش محترم بنده کلی هم دنبال دوربین گشت برای ثبت این لحظه تاریخی) آخرش گفتیم از خودمون عکس بگیریم حتی... 

S A L I J O O N

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٧ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیر به دیر به صفحه محترم تو ف.یس ب.وک سر میزنم...

این بار یک چیزی دیدم که باعث کلی تعجب + کلی احساس شرمندگی برای من شد.

سلام من از هیمالیا!!!

این مال یک *دوستی بود مربوط به یک دوره کوتاه و البته شیرین...همون موقع ها هم میدونستم اهل سفره. کلا هر تعطیلی پیدا میکرد کوله پشتیشو برمی داشت و میزد به جاده...به قول خودش کمتر جایی از ایران بود که نرفته باشه!!! همیشه میگفت که یکی از آرزوهاش رفتن به هیمالیاست!!!

تا اینجاش فقط تعجب بود اما شرمندگی...

کرمم تموم شده... چند روزه قراره برم بخرم ولی تا یاد گرما و ریز گرد و هزارتا چیز دیگه که بیرون منتظرمه میافتم منصرف میشم. آخرش هم به مامان میگم میشه داری میری بیرون کرم منم بگیری!!!

 

* از اون اول که دیدمش منو یاد جهانگرد انداخت تو کارتون ممول!!! اون موقع من عاشق جهانگرد بودم در این حد که حاضر بودم هر جا میره دنبالش برم تازه کوله پشتی اونم خودم بیارم!!! عشق در این حد... ولی الان با دیدن یک کوله پشتی با ابعاد واقعی به خودم میگم خدا رو شکر عشقم زود فراموش شد!!!

 

Stock image of 'scenic, view, backpack'

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٤ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تو این دو هفته پیش رو 4 تا عروسی دعوت شدیم...کارت های عروسی جلو رومه...

عروس اول تا چند سال پیش، اون موقع ها که خاله بازی مد بود من میشدم مامانش!!! کلا از همون موقع هم بزرگ بودم واسه خودم...

عروس دوم یک فنچی می باشد که مامانم واسه داداش بزرگه در نظر گرفته بودش و همیشه میگفت یکی از گزینه هاشه برای مقام عروس بزرگه خاندان محترمه!!! کلا در این حد ما آینده نگریم!!!خنده کارت عروسیشو گذاشتم جلوی داداشی و با هم کلی خندیدیم به آرزوی برباد رفته مامان!!! مامانم هم از این نگاه های خشمناک به ما انداخت جای همه خالی!!!

عروس سوم این یکی اون موقع که ما خاله بازی میکردیم ایشون بزرگ شده بودن پس خاطره خاصی ازشون در ذهن مبارک موجود نمی باشد بجز این که مامانم و جمعی دیگر از دوستان همیشه دست به دعا بودن که یک شوهر خوب نصیب خودش و البته یک داماد فوق خوب نصیب مامانش بفرما...کلا این دوستا خیلی هوای همدیگرو داشتند و دارند...ولی من موندم اگه خدا همیشه اینقدر زود جواب دعاهای این بنده خداهارو میده که من کلا برم ادامه خاله بازیمو بکنم!!!

عروس چهارم...تو این یک مورد ما جز خانواده محترم داماد می باشیم پس کلا نظری راجع به عروس خانوم نداریم جز این که مقدمشون گل باران!!! 

پ.ن: در این جور مواقع من به قول مامان میشم تیمور لنگ!!! 

مامان: همیشه داری خرید میکنی بازم میگی چی بپوشم!!!با چاشنی نگاه خشمناکنیشخند

S A L I J O O N

پ.ن2: کی گفته من الان باید اینجوری باشم؟؟؟سوال

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۳ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

خیلی وقته از جلوش رد میشم هی به خودم میگم آخه اینم جا بود واسه شیرینی فروشی...امشب ولی بالاخره رفتم تا امتحانش کنم...کنار بزرگراه درست فبل از خروجی بنی هاشم بهترین شیرینی های عمرمو خوردم...ظاهرشون اونقدر متفاوت بود که تا یه مدت دوست داشتم فقط نگاه کنم بهشون...مثل یک اثر هنری...

حقیقتش اینه که یکی از آرزوهای من از وقتی یادم میاد اینه که یک رستوران داشته باشم یا حتی یک شیرینی پزی...

دلی سیر جایی که شاید خودت سیر بشی از شیرینی هاش ولی چشمات اصلا سیر بشو نیست که نیست...همتون دعوتید برای یک تجربه شیرین.

 

/fa/component/k2/item/24-discover-peets-coffee.html

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

درگیر یک کار موقتی تو یک موسسه آموزشی ام...حالا کارم چیه!؟؟؟

خنده داره ولی مربوط به دکترا میشه...چند روزه که این برگه سوالا جلومه و هی به خودم میگم می تونست این سوالای کنکور خودم باشه حتی!!! همه دوستام تو فاز کنکور و کلاس هستن اونوقت من که اصلا نمیخواستم اسم درسو بیارم کاملا ناخواسته افتادم توش...نمیدونم چرا ولی حس میکنم قانون جاذبه در مورد من اصلا صدق نمیکنه عوضش قانون دافعه کاملا برام خوب کار میکنه!!!

پ.ن: اتاقم الان کلی دیدنی شده هر چی کتاب داشتم پخش کردم وسط اتاق و خودم هم درازکش وسطشوننیشخند

 



نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak