قاصدک من

من  با کلافگی دارم سعی میکنم آستین مانتوم رو بکشم بالا... موندم که چرا اینقدر تنگه!!! مسئول آزمایشگاه هم که داره برگه مشخصات منو پر میکنه تند تند داره سوال میپرسه ازم درباره سوابق بیماری... هی میپرسه مشکل فلان یا بیماری بهمان رو دارم منم همین طور که دارم با آستینم ور میرم میگم نه... وقتی تمام سوال هاش تموم میشه با خنده میگه حتما عمل زیبایی داری دیگه!!!

 خانم کناریم که اونم داره تست میده یک جوری نگام میکنه که انگار من خوشی زده زیر دلم و تنها مشکل زندگی ام عمل زیبایی!!! 

دیگه آستینم رفته بالا سرمو بلند میکنم با خنده میگم نخیر یک کیست تو پلکم دارم باید جراحیش کنم... به خانومه نگاه میکنم نگاهش عوض شده انگار !!! 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

من به عنوان یک زن همیشه نصفه یک مرد بودم...یک جاهایی این نصف بودن خیلی معلوم نیست یا اونقدر عادی شده که حتی به فکرم خودمم نمیرسه که عدالت این نیست این جور وقتا شاید فقط یک حس باشه یا حتی یک مزه گس که یهو احساس میشه و زود فراموش میشه بعد لبخند میزنی و به خودت میگی همه اون چیزایی که تو کتاب ها گفتن...

اما یک وقت هایی اونقدر مزه اش تلخه که هر کاریش میکنی نمیتونی هضمش کنی!!! اونوقت میشه که تمام تئوری های تساوی یا تشابه حقوق زنان و مردان میشه یک جور توجیه مردونه!

تلخ تر از این خبر نظراتشه...آقایی که میگه همون 14 سکه هم نباید عندالمطالبه باشه!!!

بحث من اصلا سر تعداد سکه ها نیست...بحث من این تنها حق قانونی زن هاست...

من دیدم زنی رو که برای گرفتن حضانت بچه هاش از پدری معتاد و زندانی از ولی قانونیشون (پدر بزرگ بچه ها) چقدر از این دادگاه به اون دادگاه رفت و آخرش فقط چون مهریه اش رو بخشد تونست حضانت بچه ها رو بگیره...من دیدم دختری که بعد از عقد فهمید شوهرش به طور افراطی شکاکه! و چون این دلیل محکمه پسندی نبود مهریه اش رو بخشید تا آقای محترم راضی به طلاق بشه...

در مقابلش من دیدم آقایی رو که چون فکر میکنه تمکن مالی داره پس حق داره تجدید فراش کنه! حق داره دختری رو که هم سن دخترشه صیغه کنه و تازه برای کارش کلی دلیل شرعی و قانونی هم داشته باشه!!!

اصلا چرا خیلی دور بریم خود من...اون موقع که تو دبیرستان تمام آرزوم قبول شدن تو رشته داروسازی بود...برای رسیدن بهش هم کلی زحمت کشیدم...اتفاقا تو اون روزا ما یک همسایه ای داشتیم... یک پسر همسن من...میدونستم که اونم رشته اش تجربیه...خلاصه این که خیلی شب ها که من بیدار بودم چراغ اتاق اونم روشن بود...منصفانه نگاه کنیم خیلی شبیه هم بودیم...رتبه هامون شبیه هم بود...تنها تفاوتمون جنسیتمون بود...که اینم نباید خیلی مهم بود تا وقتی که نتیجه ها اومد...رتبه من شد 1500 و اون شد 1700...تا اینجاش یعنی من بهتر درس خودنده بودم! تو انتخاب رشته تمام عشقم شد 1991..کد داروسازی شیراز.......گذشت تا نتیجه ها اومد...

من قبول نشدم ولی اون قبول شد اونم همون 1991!!!

چرا؟ چون ظرفیت ها 50/50 بود...اون رفت شیراز و من...

با همه این حرف ها با افتخار میگم که یک زنم حتی اگه قرار باشه شهروند درجه دوم باشم!!!

چه بارونی بود دیشب...دلم یک چتر خواست...یک چتر دونفره!!! برای یک همراه شانه به شانه نه سایه به سایه.......

 




نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٦ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بدجور گیر کردم سر دو راهی، البته دقیقتر بگم چند راهی!!!

بهم میگه من آرزوهامو گذاشتم تو صندوقچه و کلیدشم پرت کردم تو دریا...

شاید حق با اون باشه. شاید...

پ.ن: امروز تولدمه. کادوی تولدم هم گویا یک عالم سواله که باید جواب بدم!!! فکر کن یک برگه امتحانی پر از سوال در مورد خودم و آینده ام!!! هورا




نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

بعد از کلی وقت که ازش بی خبر بودم بهم اس ام اس داده (ساعت 11شب؟!!) حرفای معمولی تو چطوری و من خوبم و از این جور چیزا...

ساعت نزدیک 12 میگه مگه تو نمیخوای بخوابی؟

میگم نه چند وقتی هست برنامه خوابم اونوره آبی شده!!!

میگه کلک داری درس میخونی؟ میخونی برای داخل یا برای رفتن؟

میگم درس چیه؟ کتاب ها و جزوه هام خیلی وقته تو کارتن دارن خاک میخورن!!!

میگه من که میدونم تو نمیخوای بگی تا یک دفعه سورپرایزم کنی؟؟؟

من با خودم میگم آفرین به خودم که تونستم همچین تصویر بی عیب و نقصی از خودم تو ذهنش بسازم که وقتی دارم تو سایت ها دنبال لینک دانلود فیلم فلان و آهنگ بهمان هستم یارو فکر میکنم نشستم دارم درباره ژن ها و عملکرد اونا تحقیق میکنم!!! همچین آدمی هستم بندهخجالت

picture of happy teenage angel girl over white Stock Photo - 5668859

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٠ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تو هر رابطه ای دادن هایی هست و گرفتن هایی...اصلا تا چیزی رو از دست ندی تا چیزی رو رها نکنی نمیتونی چیزی رو بدست بیاری...

اگه مقیاسمون رو یک کم بزرگتر کنیم شاید این قانون در مورد هر چیزی صادق باشه...اصلا تو مسیر زندگی هر جا به چیزی رسیدی قبلش حتما باید چیزی رو از دست داده باشی...

دارم مسیر زندگی خودمو نگاه میکنم این بار مثل همیشه نگاهم فقط به جلو نیست. سعی می کنم یادم بیاد که هر جا چه چیزهایی رو رها کردم فقط به خاطر این که به آخر خط زودتر برسم...اصلا ارزششو داشت آیا؟؟؟ 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٧ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک روزایی اون موقع ها که آهنگ نسترن از فرشید امین تر و تازه بود این مامان جان ما هر جا که میرفت(حالا نه هر جا؛ معمولا خونه دوست جون هاش ) و قرار میشد ما رو مستفیذ کنن!!! درخواست آهنگ نسترن رو میکردند...اصلا این آهنگه شده بود فیورت مامان جونی و همه هم میدونستند که شرط مامان ما برای قبول تقاضای رقص حضور نسترنه!!!نیشخند

دارم آهنگ هایی رو که تازه دانلود کردم  گوش میدم... صداشم خیلی زیاد نیست. تا به این میرسه( بعد از نسترن) مامان که تو هال نشسته و داره جدول حل میکنه اومده تو اتاقو میگه: نسترن هم گذاشت رفت!!!تعجب

میگم بللللله دیگه این هم از عشق شما آدم دیگه به کی میتونه اعتماد کنه!!!خنده

 

happy mother and daughter hugging Stock Photo - 7883197

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٦ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

می خوام یک اعترافی بکنم...

تو دوران دبستان و البته راهنمایی یک معلمی داشتم...هنوز هم چهره اش یادمه...یادمه اون موقع ها تب زندگی پس از مرگ حسابی بالا گرفته بود...یک کتابی بود به اسم سیاحت غرب...کاست هاش هم بود...اون خانوم معلم ما زنگ دینی یا پرورشی که میشد با یک ضبط صوت میومد تو کلاس...نوارو برامون پخش میکرد وسط هاشم مثل آگهی های بازرگانی خودش یک چیزایی اضافه میکرد...یادمه که میترسیدم...وحشتناک میترسیدم...از خدا میترسیدم...راستشو بگم دوستش نداشتم...به همه این ها اضافه کنید توصیف های اون خانوم معلم از شرایط ظهور امام زمان و خون هایی که قرار بود بعد از ظهور به پا بشه! 

اون موقع اولین توصیفی که از امام زمان تو ذهنم میومد این بود که تمام جوب های کنار خیابون ها با اومدن امام زمان پر از خون میشه...چشمامو میبستم و روزی رو میدیدم که یک آقای سبز پوشی با شمشیری که تو دستشه میاد جلوی تک تک خونه ها و سر آدم هایی رو که نماز نمیخونن از بدنشون جدا میکنه!!! 

حتی گفتنش هم الان برام سخته...ولی من هر شب قبل از خواب دعا میکردم که امام زمان تا وقتی که من زنده ام ظهور نکنه! میدونی چرا چون از جوب های پر از خون میترسیدم!!!

طول کشید تا اون تصویر رو از ذهنم پاک کنم...طول کشید تا بفهمم خدا منم دوست داره با همه اشتباهام...طول کشید تا بفهمم اونی که ما منتظرشیم قراره بیاد تا آرامش رو برامون بیاره...

و الان اونقدر شرمنده ام که تنها دعام اینه که منجی مون ظهور کنه حتی اگر من روم نشه نگاهش کنم...

 



نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٤ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

وقتی روزای آدم جاشون با شب عوض بشه...وقتی به قول مامان جغد بشی!!!(من از این همه ابراز احساس و محبت خانواده شرمنده امنیشخند)...

چند وقته شبا بیدارم تا 3-4 بعد روز میخوابم تا 10-11...این در مورد من یعنی فاجعه...منی که شهره بودم به سحرخیزیمژه... وقتی هم که مثلا بیدارم اینقدر کسلم که عملا کل روز تو عوالم خواب به سر میبرم... این یعنی آخر والزمان دیگه!!!

یک چیزی در مورد من عجیبه. کم پیش میاد که خواب ببینم...انگار آنتن وصل نکرده باشی فقط برفکت میبینم!!!!

دلیل خاصی داره که درست وقت سریال پ.ارازیتها به اوج خودشون میرسن اونوقت موقع تبلیغ که میرسه تصویر میشه آینه!!! اینجوری میشه که اون یک ذره امیدم هم برای بیدار شدن و دنبال کردن زندگی ساواش از بین میره و عطاش و به  لقاش مبخشم...

 



نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٤ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بالاخره رفتیم خونه شیوا... حس خیلی خوبی بود، بودن کنار آدمی که به مفهوم واقعی خوشبخته...سخت نبود که از چشماش بخونی که راضیه و خوشحال... انتخاب درست ترین همسفر برای یک عمر اصلا کار ساده ای نباید باشه...

زندگی قانون باورها و لیاقت هاست، همیشه باور داشته باش که لایق بهترین هایی....

Sexy Romantic Couple 47

شب برای پیدا کردن یک سری مدارک کمد دیواری رو میگشتم...کلی عکس پیدا کردم...کلی آلبوم...چقدر حیف که دیگه آلبوم های عکس جاشونو به فایل و سی دی دادن...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک جایی خوندم که مقصد فقط مال قصه بچه هاست تو دنیای آدم بزرگ ها فقط جاده معنی داره...انگار که قرار نیست جاده ها به مقصد برسند...
سفر خوبی بود...همون چیزی که بهش احتیاج داشتم. 
خیلی تعجب کردم از آدم هایی که تو ظاهرشون نشونی از اعتقاد به دعا و توسل و این چیزا نیست ولی وقتی میفهمند که یک جایی مثل حرم امام رضایی با اصرار میخوان که براشون دعا کنی...
خوشحالم که انگار تو دنیای آدم بزرگ ها هم مقصد معنا داره...
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٧ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak