قاصدک من

تنهایی خونه مادربزرگه باعث شد خودمو جلوی کتابخونه ای ببینم که همه کتاباشو خونده بودم و حتی ترتیب چیدنشون رو هم تو کتابخونه حفظ هستم... ناخودآگاه یاد عشق اساطیری ام افتادم!!!

از اولین کتاب های اون کتابخونه بود که خودندم. پسر ایرانی

داستان از زندگی داریوش سوم شروع میشه ولی خیلی زود میرسه به سرگذشت اسکندر... عشق اساطیری من...با خوندن این کتاب بود که عاشقش شدم و از اون به بعد تو تمام زنگ های تاریخ اگر قرار بود متهم اش کنن من میشدم وکیل مدافعش...

نمیخوام بگم که هیچ قتل و کشتاری انجام نداده و یا تمام کارهاش کاملا عادلانه بوده ولی حداقلش اینه برای خودش اصولی داشته... 

اون موقع همش میگفتم اون بنده خدا که نمیدونسته یک زمانی تخت جمشید قرار بشه مایه غرور یک ملت یا نشونی باشه از این که در گذشته چنین و چنان بودند و حالا... معلوم نیست اگر من فاتحی مثل اون بودم کجا رو به آتش میکشیدم!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۸ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

چند روزی که نبودم... یک جوری انگار محو شده بودم و عجیب هم بهش احتیاج داشتم!

خونه مامان بزرگ. یک خونه که مثل خیلی از خونه های این شهر ولی شاید یک چیزی خیلی خاصش میکنه اونم اینه که خیلی آرومه! وقتی میگم خیلی یعنی خیلی!!! اونقدر که صدای پاندول ساعت دیواری رو خیلی به وضوح میشنوی! اونقدر که صدای باد رو که میپیچه تو گل های باغچه میشنوی...که من از بچگی عاشق شمعدونی های ردیف شده کنار باغچه بودم و هستم...

خلاصه همه اینا یعنی که اونجا یک جوری تو خلا میری... اونجایی که خیلی گذرت به تلویزیون هم نمیخوره چه برسه به ماهواره و نت( اولی بود ولی دومی نه!)

تو این یک هفته شاید بیشتر تعمدی خواستم یک جور دیگه باشم... خواستم که ببینم زندگی بدون سایت و نت و ... هم جریان داره... و داشت!!!...

خلاصه این که زلزله رو خیلی دیر فهمیدم...خیلی دیر... 

منی که دوسال از عمرم رو تو اون سرزمین بودم... منی که ماه رمضون اون سال ها با کلی خستگی تمام فاصله دانشگاه تا شیرینی فروشی رو به عشق نون اهری میرفتم و موقع افطار خودمو کلی خوشبخت میدونستم برای غنیمت های خوشمزه ام... منی که ورزقان رو تو عکس هایی دیدم که سفید پوش بود از برف... یک دشت سفید که باور اون همه برف برام هنوز هم سخته!...

دلم گرفت نه برای تکون خوردن زمین که زمین به حکم زمین بودنش از این تکون ها خورده و میخوره... دلم گرفت برای خونه هایی که میشد محکم تر باشن و نبودن... دلم گرفت برای اعتمادی که باید میبود و نبود... 

با دوستم تماس گرفتم تا حالشو بپرسم... خونه شون خراب شده ولی خودشون سالم هستند... میگفت فقط دعا کن که این پس لرزه ها تموم بشه که داره داغونمون میکنه...




نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٧ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

با تمام تنبلی که از خودم سراغ داشتم و دارم، با همه تبحری که تو بهانه آوردن دارم برای کنسل کردن یک قرار و به قول مامان معلوم نیست تو اتاق خودم چه گنجی پنهان کردم که حاضر نیستم حتی برای چند ساعت بیخیالش بشم، شب 21 ام دیگه نتونستم الناز رو راضی کنم... چاره ای نبود باید میرفتم که بنده خدا از یک هفته قبل دعوتمون کرده بود برای مراسم احیا... خلاصه اینکه من و مامان راه افتادیم که هم دیدن یار باشه و هم اگر خدا خواست شاید یک خط آزاد پیدا کنیم و یک دل سیر با خودش بحرفیم...
میدونستم قراره از بچه های دوران دبیرستان هم بیان... خیلی وقت بود که ارتباطمون در حد چندتا اس ام اس تبریک سال نو و تولد خلاصه میشد... اولش که خبری از دوستان نبود کنار مامان نشستیم و سعی کردیم نقش یک دختر خوب رو خوب بازی کنیم!!!مژه... وقتی دعای جوشن شروع شد دوست جونی ها اومدن و ما رو میگی کلی ذوق کردیم اون وسط که بیا و ببین! به زور تا آخر دعا طاقت آوردم. آخر دعا بود که فهمیدم مهدیه و آزاده زودتر از من مراسم اختتامیه رو برگزار کردن و رفتن اتاق الناز و مراسم خودشون رو شروع کردن!
خلاصه که منم بیخیال هدف متعالی و غیره شدم و خودمو بدو رسوندم به اتاق که مبادا از بحث های داغ عقب بمونم... نشستیم کلی حرف زدیم از همه چی...
خلاصه یک وقتی به خودمون اومدیم که الناز گفت مراسم تموم شده!
موندم که این همه سال که قران به سر میگرفتم و با کلی التماس و قسم و آیه از خدا خوبی میخواستم و بیمه یک سال، این سال که کلا بیخیال شدیم اون بالایی چی برامون نوشت!!! 
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٢ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

دارم برای سحری فردا ماکارونی درست میکنم... خیلی حواسم به تی وی نیست ولی از شوق و ذوق داداش کوچیکه معلومه امشب مسابقه است... کلی خوشحاله و انگار قراره خودش بره روی سکو! جالبه که 100% هم مطمئنه از گرفتن طلا...

دارم ماکارونی رو آبکش میکنم حواسم هم هست ببینم حمید سوریان چی کار میکنه... کلا چیزی از کشتی نمیدونم ولی همین قدر میدونم که طلا میخواییم!!!

وقتی به خودم میام که مسابقه رو بردیم و من بیخیال ماکارونی های تو آبکش شدم و دارم با داداشی کلی ذوق میکنم...هورا

دارم فکر میکنم خوش بحال همه اونایی که میتونن غرور یک ملت رو زنده کنن...

نمیدونم این چه سیستمی که من دارم، هر جایی که قراره یک ایرانی بره رو سکو و مدال بگیره من بغض میکنم حتی یک وقتایی کلا میزنم زیر گریه!!! همچین موجود رقیق القلبی هستیم! مژه

حالا انگار که خودم مدال گرفتم میرم سراغ ماکارونی ها... زیر لب هم دارم اینو برای خودم میخونم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

جمع کردن وسایل افطار خیلی سخته بخصوص اگر بخوای بساط افطار رو جایی بیرون از خونه بر پا کنی... ولی بعد از یک هفته برنامه ریزی بالاخره خانواده شمعدونی ها ( ما و دایی) بساطشونو جمع کردن تا سفره افطارو بیرون پهن کنن...

مکان هم تپه های محلاتی تعیین شد... هم خیلی با ما فاصله نداره هم اون بالاش  منظره های خوشگلی داره... خلاصه ورودی اش که خیلی شیک چندتا آقای محترم وایستاده بودن و براساس معیاری که نمیدونم چی بود اجازه ورود به بعضی از ماشین ها رو نمیدادن... البته در مورد ما که به قول دایی مامان شده بود پاسپورت ما( مامان چادریه)... ماشین دایی براساس همون معیار ها موردار تشخیص داده شد و با کلی اصرار اجازه تردد گرفت!!!... به جز استقبال پرشکوهش همه چیز عالی بود ما درست توی آخرین پیچ بساطمون رو پهن کردیم و کلی خوش بحالمون شد به خاطر تهرانی که درست زیر پامون بود...

ما قصد داشتیم سحر هم اونجا بمونیم که صاحابش( ماشینی که چند بار اون محوطه رو گشت زد) بهمون گفت وقت تخلیه است!!!تعجب

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٤ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

چرا آهنگ های شهرام شکوهی این قدر توش غم داره... چرا این قدر صداش به دل میشینه!!!

آهنگ خیال کن اصلا دیگه آخرشه...

اگر بخوام رو راست باشم من همچین آدمی هستم... آدمی که حتی اگر بشکنه تو صورتش هیچ نشونی نمیبینی از شکستن... حتی شاید بخنده! کم پیش میاد که کسی درونم رو ببینه و دقیقا به همین خاطر تصویری که دیگران از من دارن زمین تا آسمون با خود واقعی ام تفاوت داره! 

خیال کن که بیخیالم ولی نیستم...

امروز می خندیدم ولی کی میدونست که دارم نقش بازی می کنم...

 

پ.ن: این لینک ببینید... حیرت انگیزه پیدا کردن دوستای دوران دبیرستان فقط تو بخش مشخصات third level رو بزنید...خنده

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

چرا اینجوری شدم... بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم که که بشینم سر درس و کتاب... کتاب هایی که کلی براشون غصه میخوردم... اصلا هر روز که بیدار میشدم تا چشمم بهشون می افتاد یک حس بدی پیدا میکردم... عذاب وجدان شاید... نمیدونم...شاید دلم تنگ بود برای خوندن...

دروغ نگفتم اگه بگم عاشق خوندنم... عاشق اینم که کتاب هام رو جلوم باز کنم با خودکار و ماژیک های رنگی خط بکشم و هی به خودم بگم خدایا چیکار کردی!!! 

تو این مدت هی خواستم خودمو مشغول کنم... هی خواستم بگم که دیگه برام مهم نیست... ولی یک دوست مانع شد و خواست با هم شروع کنیم... کلی حرف زد و کلی حرف زدم تا به اینجا رسیدم که بخونم حداقل برای امسال... بخونم برای این که هیچ پشیمونی برای آینده نداشته باشم...

خوب پس چرا حالا این جوری میخونم؟ دوست دارم و ندارم... میترسم و نمیترسم... میخوام و نمیخوام...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

من یکی از طرفدارهای بفرمایید شام از نوع غیر ایرانیش بودم. البته به جز چند تا قسمت خاص که هیچ توجیهی برای رفتار آدم ها نداشتم...

قبلتر که بفرمایید شام ایرانی گروه آقایون رو دیدم فهمیدم که نمیشه بابا!!! چرا وقتی نمیشه هی اصرار میکنیم...برنامه اوریجینال به دلایلی که کاملا مشخصه تونسته خوب با قالب همچین برنامه هایی جور دربیاد...

نسخه خانوم ها هر چند یک کوچولو بهتر از نسخه اول بود ولی بازم نظرم همونه که بود...خوب نمیشه دیگه!!!... نقطه قوت اون برنامه دقیقا راحت بودن شرکت کننده هاست...نگران نبودن از قضاوت دیگران...چیزی که اینجا تصورش هم سخته!!!...

بهترین نکته این شام ایرانی موسیقی اش بود...آهنگ خوشبختم شهاب رمضان...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٧ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دلم نمیخواست تلخ باشم ولی واقعا مجبور شدم...

گاهی یک کوچولو تلخ بودن خوبه تا آدم به خودش بیاد. خیلی وقت بود دلم میخواست این حرف ها رو به هانی بگم تا دیروز پای تلفن... وقتی حرف میزدم فقط گوش میداد...صدای گریه اش میومد ولی من بازم ادامه دادم... آخرش گفت همه حرف هاتو قبول دارم فقط تا حالا نمیخواستم باور کنم...

تلفن قطع میکنم خودم خیلی ناراحت شدم ولی مگه راه دیگه ای هم بود...

شب بهم زنگ زد... حالش بهتر شده بود... گفت دارم سعی میکنم!!!... چقدر خوشحال شدم خدا میدونه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak