قاصدک من

میتونید تصور کنید...

من درازکش ( بهترین وضعیت برای مطالعه اینجانب) وسط اتاق هی کتاب و جزوه ها رو ورق میزنم و آه میکشم که خوب چی میشد تو این یک سال ول ول نمیچرخیدم و مثل بشر نشسته بودم سر درس هام تا الان که نتیجه کنکور میاد منم جز قبولی ها بودم؟!!!

حالا از الان تا سال دیگه... یعنی رسما یک سال از عمرم رو نفهمیدم چی شد!!! سوال

برای منی که عاشق جورج کلونی بودم و هستم دیدن فیلم  the descendants حتی برای چندمین بار بهترین تفریحه و البته هر بار آخر فیلم کلی تفکر مینماییم که چقدر خوبه با من بالغم تصمیم بگیرم!!!... صادقانه اعتراف میکنم که هر بار که این فیلمو میبینم بیشتر میفهمم که خیلی از تصمیم هام کودکانه بوده و شایدم هست!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٩ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

از بین خریدهای داداش کوچیکه توجه ام به دفترها جلب میشه... دفترهای رنگ و وارنگ... رنگ های شاد طرح های شاد... روی هر کدومشون یک جمله زیبا به انگلیسی نوشته...

از یکیشون خوشم اومد:

love is something silent but it can be louder than anything when it talks

بعد یاد دفترهای خودم افتادم که روی بیشترشون نوشته بود: 

تعلیم و تعلم عبادت است!!!

دیگه قضاوت با خودتون.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٧ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

خواستم بگم از این چند روزی که نبودم... یک سفر کوتاه برای دیدن دایی جان به کاشان... 

خواستم بگم که این چند روز هم خوب بودم هم بد...

خواستم بگم که بالاخره تصمیم کبری رو گرفتم. بعد از یک مدتی تاخیر که دنبال پیدا کردن یک نفر پایه بودم تا استارتی باشه برام و در نهایت هیچ کسی رو پایه تر از خودم پیدا نکردم و اینجوری بود که خودم شدم یار خودم... 

نتیجه هم اومد خیلی خوب نبود ولی اینقدر از طرف یک دوست تشویق شدم که حس نابغه بودن رو دارم حتی!!!... دوستی که میداند حرف هاش چقدر تاثیرگذاره و با بزرگ کردن یک نتیجه کوچیک و امیدوار کردن من باعث می شود باور کنم که خوشبختم به خاطر داشتن یک دوست خوب...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٦ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیروز یک روز عادی بود... 

حدود ساعت دو بود که کم کم آماده شدم. خودم هم از این همه بیخیالی خودم تعجب کردم... پس کجا رفته بود اون زهرایی که برای هر امتحان مهم و غیر مهمی پر از استرس میشد... اصلا تو این مدت خیلی چیزها عوض شدند... منم عوض شدم. 

از دیدن اون همه آدمی که اومده بودند تا تو مسیر رسیدن به دکتری قرار بگیرند تعجب کردم و تمام مدت داشتم فکر میکردم اصلا به این همه دکتر تو این مملکت نیازی هست؟؟؟

جوابی برای این سوال پیدا نکردم هنوز!!!

دیروز امتحان MSRT داشتم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۸ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

وقتی قرار باشه گوش بدی... وقتی قرار باشه خودت رو جای دو طرف یک ماجرا بگذاری... و حتی سختر وقتی قرار باشه قضاوت کنی... اونوقته که میفهمی درست دیدن چقدر سخته!!! 

تو نگاه اول به یک طرف قضیه حق میدی و بعد وقتی پای صحبت طرف مقابل میشینی مفهمی که اونم حق داره!!!

یک وقتایی، وقتی شرایط بهت سخت میگیره شاید ناخودآگاه حساس بشی... شاید دنبال مقصر بگردی و اولین و ساده ترین راه متهم کردن طرف مقابلته! این طرف مقابل هر کسی میتونه باشه حتی مادرت... 

خلاصه این که تنها نتیجه ای که من گرفتم این بود که حساس شدن باعث میشه خیلی از تفاوت ها عریان تر بشه... 

باید بیشتر حواسم به آستانه تحمل دیگران باشه که اگر از حدش بگذره خیلی چیزها نادیده گرفته میشوند و خوب این اصلا خوب نیست!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٤ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

از این که خودم هستم خوشحالم. شاید کامل نباشم اما صادق؛ دوست داشتنی و خوشبختم. سعی نمیکنم کسی باشم که نیستم و تلاش نمیکنم که همه را تحت تاثیر قرار دهم. من خودم هستم. 

خوشبخت بودن یعنی باور کردن همین چندتا جمله... نمیگم همیشه این چند جمله یادم میمونه ولی میخوام سعی کنم تا بیشتر باورش کنم...

درست امروز، خدا خواست و شد... برعکس دفعه های قبل که ما میخواستیم و انگار خدا نمیخواست... و من دارم مطمئن میشم که شنیده میشویم حتی اگر حس کنیم جوابی نیست...ولی شنیده میشویم!!!

من و مامان کلی خوشحالیم برای این شنیده شدن....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۳ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

میگن:

into each life a little rain must fall

بعد من موندم که چطور میشه بعضی وقتا تو بعضی زندگی ها سیل میاد اونم پشت هم!!! احتمالا سهم بارش بعضی زندگی ها سریز میشه تو خونه بغلی!!!نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٢ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

من نمیدونم چرا؟

با دوستم میرم بیرون به جان خودم اگر من قصد خرید داشته باشم!... اصلا از اولش قرار بوده دوستم خرید بکنه. بعد میبینی من خوشحال خوشحال با دو تا کیسه میام خونه... مامان میگه خوبه حالا تو قصد خرید نداشتی!!!

بعد دوباره من اصلا قصد ندارم بیرون شام بخورم بعد خوشحال خوشحال هوس ساندویچ فیله مرغ با قارچ و پنیر میکنم یهو خودمو تو اولین فست فودی کنار پنجره میبینم... 

کلا آدمی هستم که حد میانه ندارم یا شارژم اونقدر که میتونم کل محله رو نورافشانی کنم یا اونقدر بی حوصله ام که به راه رفتن مورچه ها روی پله های خونه هم گیر میدم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٢ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک میل داشتم که فکرمو خیلی به خودش مشغول کرد... دوست داشتم اینجا هم باشه پس کل میل اینجا میذارم...

 

تا جایی که فهمیده‌ام قرار نبوده این ‌قدر وقت‌مان را در آخور‌های سرپوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشت‌های بی‌مرز.
قرار نبوده تا نم باران زد، دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.
قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، دندانهای مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی.
حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌نوردی مصنوعی در سالن می‌کنند به جای فتح صخره‌های بکر زمین.
هر چه فکر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود … باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…
قرار نبوده این ‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،
قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛
تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست… این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.
قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان صبح‌خوانی کنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن
اپیدمی نشود.
من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان.
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم.
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم‌تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک‌بار هم بی‌واسطه‌ی کفش
لاستیکی/چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌_ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده…آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سردر نمی‌آوریم چرا.  
 

واقعا قرار بوده ما چطوری باشیم؟؟؟ اصلا چطوری بودن درسته؟؟؟
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

خیلی وقت بود که قرار گذاشته بودیم بریم دریاچه اوان... 

نکته: اعتراف میکنم که تمام سعی خودمو کردم تا نشون بدم همه چیز عادیه و من هیچ تغییری نکردم... هر چند اولش یک کم سخت بود ولی زود همه چیز عادی شد!!!!چشمک

صبح زود راه افتادیم مقصد اول هم دریاچه بود...جای قشنگیه...

قایق سواریش جالبترین قسمت ماجرا بود. قایقش از این مدل پدالی ها بود و من برام کلی سوال بود که با این چطوری میشه مسیرو تغییر داد بعد از چند دقیقه که من کلی داشتم با خودم فکر میکردم متوچه شدم که بلللللللللللللله یک دسته برای این مورد داره... یعنی اونقوقت انگار موفق به کشف یک ژن جدید شدم؛ در این حد خوشحال گشتم!!!خجالت

مقصد بعدی قلعه حسن صباح بود... بالا رفتن اون همه پله کار سختی بود ولی اون بالا درست همون جایی که میشد کل منطقه رو زیر پات ببینی مطمئن میشدی که ارزششو داشت! کتاب خداوند الموت رو خیلی وقت پیش خوندم ولی واجب شد که یک بار دیگه بخونمش تا یادم بیاد حسن صباح واقعا دنبال چی بوده تو این قلعه؟

چندتا عکس از الموت

     2    3    4

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

قرار شده خونه رویایی ام رو معرفی کنم... البته چون امروز درگیر مهمون بازی بودم نشد خیلی رویا پردازی کنملبخند... دم دست ترین خونه رویایی من ترکیبی از ایناست!!!...

اتاق خوابش یک چیزی باید باشه شبیه این البته تصویر اتاق خواب رویایی من خیلی کاملتر از این هاااا ولی خوب قرار نیست که هر چی تو ذهن منه تو گوگل هم پیدا بشه!...

ولی اتاق کارمو خیلی بیشتر دوست دارم که این میشه و یک دیوار این اتاق هم حتما یک کتابخونه داره که یکی از آرزوهای دیرین منه ( تو دنیای واقعی یک کتابخونه فسقلی دارم و کلی از کتابام پخش و پلا شدن تو اتاق) شاید یک چیزی شبیه این...

برای اتاق نشیمن هم از این خوشم اومد و البته از این که دقیقا واسه ولو شدن جلوی تلویزیون باید دلچسب باشه اساسی...

از این آشپزخونه هم خیلی خوشم اومد.

و در انتها خودمونی ترین جای خونه که من عاشقش هستم یک بالکن یا یک حیاط جایی که خوردن یک چایی دارچینی با یک برش کیک توش کافی باشه تا کل خستگی روز از یادت بره... مثل این

یک همچین جایی باید باشه خونه رویایی من...

خونه رویایی تو چطوره؟؟؟

یک بازی که متولد ماه تیر راه انداخته... اگر دوست داشتی تو هم شرکت کن...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٤ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

"تخمین زده می شود که هر فرد تا شش آلل جهش یافته کشنده یا نیمه کشنده را حمل می کند که در وضعیت هموزیگوت می تواند اثرات بسیار جدی داشته باشد. این تخمین محافطه کارانه است و عدد واقعی می تواند بسیار بزرگتر باشد. "

منبع: اصول ژنتیک پزشکی امری

منتعجب

آلل: اشکال مختلف یک ژن که مسئول بروز صفات هستند.

هموزیگوت بودن: وضعیتی که در آن دو آلل یک ژن ( که یکی از پدر و یکی از مادر به ارث میرسه) مشابه باشند.

هر چی بیشتر این کتاب ها رو ورق میزنم بیشتر به این نتیجه میرسم که به دنیا اومدن یک بچه سالم چیزی فراتر از یک معجزه می تونه باشه!!! یک معجزه که خیلی عادی شده...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۳ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک چیزو تازه کشف کردم...

یک نیمه پنهان از خودم... یک نیمه کاملا سنتی... اونم منی که کلی ادعا داشتم و دارم که نگاهم به زندگی کلی مدرنه!

این نیمه پنهان یک وقتایی که اصلا حواسم نیست درست جلومه... وقتی که صبح جلوی آینه دارم موهامو شونه میکنم داره نگام میکنه... میخنده انگار که خوشحاله از این که امروز روز اونه!!!

بعد من میشم اون... از صبح زود فکرش پیش ناهاره... میره مغازه و به پسرک مغازه دار تاکید میکنه فقط چهار تا بادمجان میخواد نه بیشتر... بعد نگاهش به کاهوها میافته... خورشت بادمجون با سالاد کاهو بهتره یا ماست و خیار...کاهو رو انتخاب میکنه به همین خوشمزگی!!!... بعد از سوپر سر کوچه سالاد هزار جزیره میگیره... به خونه که رسید  همین طور که داره بادمجون ها رو سرخ میکنه حواسش هم هست سریال محبوبش ( که خوب یکی از هزاران سریال درجه چندم ترکیه ایه) به کجا رسید... تا خورشت جا بیوفته و برنج هم دم بکشه سالاد رو هم درست کرده...

تو تمام این مدت هم اصلا دلش نمیخواد به این فکر کنه قرارش با خودش این نبودهاااا... مثلا قرار بوده یک خانوم مدرن باشه....

یک روزایی مثل امروز جالب میشم... البته شاید هم خیلی طبیعی باشه وقتی مادر و مادربزرگت زن هایی باشند کاملا سنتی تو هم به حکم منطق بخشی از وجودت میشه سنتی... اونوقت به خودت میگی زندگی یعنی همین... اصلا شاید برات عذاب آور باشه هر روز صبح بخوای بیدار بشی و شال و کلاه کنی بری دنبال درس و کار... بعد به خودت میگی خوشبختی یعنی همین بوی خورشت بادمجان که تو خونه پیچیده و تویی که منتطری تا بیان و بهشون آرامشی بدی با طمع هزار جزیره!!!

شاید دختر دخترم تو این سیر طبیعی بشه یک خانوم مدرن... خانومی که یک روز موندن تو خونه کلافش کنه و همش بگه این خانوم های خونه دار چطور از این همه کارای تکراری خسته نمیشن!!! بعد من که حالا یک مامان بزرگ شدم فقط با لبخند بهش نگاه میکنم و بهش میگم ناهار پیشم میمونی خورشت بادمجون دارم ااااا؟؟؟!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

شاید خیلی وقت بود که دنیا رو جور دیگه میدیدم... پر از معادله های کوچک و بزرگ... پر از چرا های بی پاسخ... ولی دیشب یادم افتاد که یک روزایی دنیا (دقیقا همین دنیا) چقدر برام ساده بود... معادله یک مجهولی که نه اصلا معادله ای توش نبود... همون موقع که من تو یک هفته سه بار رفتم سینما و هر بار هم مثل اولین بار از ته دل به کلاه قرمزی و پسرخاله خندیدم...

دیشب هم خندیدم... حتی بیشتر از برادرم که انگار بهانه بود برای رفتن... عجیب هم نبود که تو سالن سینما بیشتر از بچه ها جوان های هم سن و سال خودمو میدیدم که همشون انگار یادشون رفته بود یک روزی چقدر راحت میخندیدن... صداهای خنده ما گروه بزرگترها خیلی بلندتر بود از بچه هایی که بهانه اومدن بودن!!!...

پ.ن: من از اول هم طرفدار پسرخاله بودم... چقدر دوست داشتنیه برام خدا میدونه!


فقط کاش این بار هم خانم آقای مجری بود!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak