قاصدک من

چند وقت پیش رمانی رو دست دختر خاله ام دیده بودم... همچین با سوز و گداز ازش حرف زد و زد که بیا و ببین. تو ذهنم رفتم سمت یک چیزی مثل غرور و تعصب. کتاب گرفتم و با توجه به این که چاپ هشتم بود دیگه مطمئن شدم که حتما می ارزه دیگه!!!

من بعد از خوندن صفحه آخر کتاب: خنثیخوب که چی؟؟؟ این همه توهم!!!

مامان: چاپ هشتم یک کم زیاد نیست واسه این کتاب؟؟؟

دختر خاله محترم: نگید تو رو خدا! خیلی رمانتیک بود!!!

من و مامان:تعجب

شاید اگر این کتاب رو چند سال قبل میخوندم منم عاشقش میشدم... شاید صفحه آخر یک عشق میخواستم همین قدر رویایی!!! 

کتاب مورد نظر:کسی پشت سرم آب نریخت.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۸ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

* باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکن.

از صبح یکجوری بودم... صبح تا ظهر کتاب فروشی های انقلاب رو برای پیدا کردن چند قلم کتاب زیر و رو کردم. نزدیک ده بار چک کردم که ببینم سر جاشون هستند یا نه و هر بار با لمسشون خیالم راحت میشد. کتاب ها رو خریدم و خودمو رسوندم خونه. به خیال خودم بعد از گرفتن یک دوش آماده ام برای نشستن سر درسام که مبادا از برنامه ریزی ام عقب بیفتم... به خودم گفتم بهتره درشون بیارم و بعد برم حموم... ولی این کار نکردم با وجود زنگ خطری که از صبح تو گوشم میشنیدم... تو حموم وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود... یکی از گوشواره هام (همونی که هدیه مامان بود برای فارغ التحصیلیم) رفت تو چاه حموم... الان اینقدر ناراحتم که حد نداره... به مامان چیزی نگفتم چون میدونم خیلی ناراحت میشه.

پ.ن: دیشب خوابشو دیدم ولی با خودم گفتم فقط یک خواب دیگه!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٤ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

ساعت 12 شب یک اس ام اس اومد برام از یک ناشناس:

زیبایی زندگی اینه که 

بی خبر دعات کنن،

نبینی و نگات کنن،

ندونی و دوستت داشته باشند.

شاید یک اشتباه بوده باشه و شاید هم نباشه! شاید... 

چیزی که مهم بود حس خوبی بود که با این چند خط پیدا کردم. گوشیم رو خاموش کردم و خوابیدم. به همین راحتی!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

کافیه از کسی خوشت بیاد

یا میمیره، یا فلج میشه، یا برمیگرده به رابطه قبلیش، یا عاشق یکی دیگه است، در بهترین حالتم میره خارج!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

اولین سریال کره ای که دیدم یانگوم بود و خوب چون اصولا عاشق آشپزی هستم خیلی عجیب نبود که جذبش بشم... ولی عجیب تر از همه بابا بود که بدجور پیگیر قصه شده بود و خوب این برای همه عجیب بود که بابا با اون ید طولانی که در دیدن اخبار داره چطور با همچین چیزی ارتباط برقرار کرده... قصه بعدی جومونگ بود... معجزه بعدی مامان بزرگم بود که عاشق جومونگ شد و کلی برای سویا غصه خورد... قصه های بعدی رو  من پیگیر نبودم ولی بقیه همچنان عاشق ماندند!... تا این که نوبت به دونگ یی رسید...اوایل من خیلی بهش توجه نکردم ولی تقریبا از وسط قصه و به این خاطر که مامان و بابا دیدن دونگ یی رو به هیچ عنوان از دست نمی دادند بیشتر کنجکاو شدم... و الان که تقریبا آخر سریاله (به لطف دوستان صدا و سیما هر شب پخش می شه) همه با هم و کنار هم دونگ یی نگاه میکنیم... شده یک برنامه روزانه برای کنار هم بودن و زنگ تفریحی برای خوردن چای و میوه و بیخیال همه هیاهوهای بیرون شدن... بعد سریال هم هر کسی میره دنبال کار خودش و دوباره می شیم جزیره های جدا جدای یک مجمع الجزایر!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۸ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

برای خیلی از کلمه ها نمیشه یک تعریف آورد... هر آدمی بسته به شرایط فکری و یا حتی جسمی خودش میتونه یک تعریف از یک کلمه خاص داشته باشه و گاهی هم این تعریف ها عجیب با هم در تضاد هستند!!! مثلا همین واژه حریم شخصی... تا حالا دقت نکرده بودم که چقدر میشه این کلمه رو متفاوت دید... 

دو قلوهای Chang و Eng از ناحیه بالای شکم به هم چسبیده بودند. هر چند این دو نفر تا زمان مرگشان که به فاصله چند ساعت از همدیگر در 61 سالگی اتفاق افتاد؛ به هم چسبیده بودند ولی زندگی آن ها طوری هدایت شد که هر یک صاحب تعداد زیادی فرزند شدند.

حیرت آوره که فاکتورهای محیطی چقدر میتوانند بر تعاریف اثر گذار باشند!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک وقت هایی تمام سعی خودتو میکنی تا اسیر حرف و حدیث های خاله خان باجی های دور و برت نشی؛ بعد به خودت میای و میبینی که اسیر شدی. اسیر یک مشت حرف و گله... بعد با خودت میگی باید حلش کنی باید جلوش رو بگیری... میگردی دنبال منشا. وقتی میرسی به منشا تازه میفهمی که اون چیزی که تو ذهنت بوده فقط یک تکه از پازل هزارتکه ای بوده...گیج تر میشی...

موندم باید رها کرد این حرف و حدیث هارو و زندگی کرد در حالی که دست هات رو گوشهات هستند و یک لبخند بزرگ روی صورتت داری یا نه باید گشت، توجیه کرد و دلیل آورد که شاید (تازه شاید) بحث فیصله پیدا کنه... اگر راه اول رو انتخاب کنی انگ نفهمی بهت میخوره و اگر هم راه دوم رو بری تو این اوضاع پر از استرس باید همیشه یک کماندو آماده در کمین باشی برای جنگی که هیچ وقت تمام شدنی نیست!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٦ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

مادر نیستم ولی عاشق بهشتی هستم که زیر پای مادرانه!!!

بهشت یک جایی نزدیکه خونه ماست!!! و من قراره از این به بعد سه روز در هفته برم بهشت... صبح ها دویدن تو این بهشت خیلی خیلی میچسبه و باعث میشه سرشار از انرژی برگردم خونه و برسم به کارام...

یک نکته جالب این قضیه: از اونجایی که مسیر صبحگاهی رسیدن به بهشت خیلی خیلی ترافیکه ( البته از خونه ما) با خودم فکر کردم بهترین راه برای رسیدن به اونجا این که از بی آر تی هایی که چند روزی میشه راه افتادند استفاده کنم... بعد صبح من را در نظر بگیرید با تیپ کاملا ورزشی منتظر رسیدن اتوبوس هام و دور و برم خانم ها و آقایون تو مسیر رفتن به کار یا دانشگاه... کلا خیلی خیلی خاص بودم!!! نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak