قاصدک من

از میان دو واژه انسان و انسانیت اولی در کوچه ها و دومی در کتاب ها سرگردان است.

ویکتور هوگو

هنوز نفهمیدم اسمش چی میتونه باشه!!! 

یک طرف منم... منی که فقط سعی میکنه خوب باشه حالا چیکار داریم که با خود درونش چقدر کلنجار میره... چقدر به خودش میگه به تو چه؟؟؟ چرا اینقدر لبخند میزنی؟ چرا مدام میگی کاری نمیکنم! خوشحال میشم اگر کاری از دستم بربیاد.........

اگر یک دوستی فقط وقتی نیاز به کمک داره بیاد سراغت و تو نخوای بهش نه بگی و به خودت بگی حالا مگه چی میشه، یک کمک کوچولو که این حرف ها رو نداره...

یا اگر یکی دیگر فقط وقتی کلی ناامیده میاد پیشت تا تو باهاش همدردی کنی و باز این تویی که به خودت میگی یکم مهربون بودن که سخت نیست...

و یا اگر...

حقیقتش اینه که من آدم خوبی نیستم. اصلا اونجور که میگن فوق العاده نیستم فقط دارم ادای خوب بودن رو در میارم؟!... دارم تمرین میکنم؟!...دارم نقش بازی میکنم؟!... دارم خودمو تنبیه میکنم؟!....

هنوز اسمی براش پیدا نکردم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

گفته بودم که من اصلا خواب نمیبینم. بعد الان یک چند وقت که هر شب خواب میبینم اونم نه یک خواب الکی یک چیزی در حد رویای صادقه... یعنی مثلا یک خواب میبینم بعد به فاصله 1 یا حداکثر 2 روز دقیقا همون اتفاق میوفته!!!

هر چی فکر میکنم هیچ دلیل خاصی رو برای این مسئله پیدا نمیکنم بجز پا.را.زیت ها که گویا چند وقتی میشه که پروژه رهاسازیشون آغاز شده و انگار با جدیت هم ادامه داره... خواستم بگم هر چیزی به نگاه ما به موضوع بستگی داره، مثلا همین موضوع مورد نظر از یک دید میشه عامل مضر سلامت روح و روان و از یک دید دیگه باعث برقراری ارتباط بنده با عوالم دیگر....

یعنی الان خواستم تشکر کنم به خاطر این پروژه (معلومه دیگهنیشخند) و پیشنهاد کنم اگر میشه شدتش رو بیشتر کنند شاید بشه تو عالم خواب بعد زمانی بیشتری رو سفر کنم. اگر بشه چی میشه!!!  

یعنی من این کتاب ها رو که ورق میزنم و تاثیر این ا.مواج رو به شکل کاملا علمی و ثابت شده بر تک تک سلولهای بدن میبینم میخوام از خوشحالی گریه کنم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

حرف هایی هست برای نگفتن و به همون میزان حرف هایی هست برای نشنیدن... این که چرا گفته میشوند و یا چطور شنیده می شوند مهم نیست مهم اینه که اعتمادی از بین میره دلی شکسته میشه و در آخر هم باید نشست و دید که کی و چطور قراره همه چیز به حالت اول برگرده که تازه اگر واقع بین بودی تنها به یک جواب میرسی هیچ وقت....

الان من با یک لیوان بزرگ چای زعفرونی با نبات خوش رنگی که آروم آروم داره توش حل میشه هم شیرین نیستم!!! 

یک وقت هایی مثل الان به چالشی کشیده میشی که اصلا توش دعوت نبودی... 

یک پنهان کاری ساده میتونه تبدیل بشه به یک بی اعتمادی پیچیده و بعد از اون هر حرکتی که انجام میدی فقط اوضاع رو بدتر میکنه!!! 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

احتمالا سال دیگه این موقع من از امتحان دکترا اومدم خونه و پاهام رو انداختم رو پاهام به خودم میگم آخیش تموم شد یا نه رفتم تو فاز نذر و دعا برای قبول شدن!!!! از الان تا یک سال دیگه چقدر اتفاق ممکنه بیفته خدا میدونه! 

گفته بودم من عاشق سیبم؟... به همین خاطر سیب خودم رو پرت کردم بالا. تا سال دیگه که این سیب به دستم برسه معلوم نیست چقدر قراره چرخ بخوره تو آسمون!...اصلا به دستم میرسه؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیروز روز جالبی بود... سوار اتوبوس که شدم خودمم نمیدونستم دلیل این کارم چیه؟ اصلا من کجا و فال قهوه کجا؟

تو مسیر رفت از جلوی بیمارستانی رد شدم که بر طبق شواهد موجود محل تولد بنده می باشد ( از مهمترین تاثیرات سریال های ترکی روی من این بوده که هر چند وقت یکبار هویت خودم رو زیر سوال میبرم و مثلا یهو بدون هیچ مقدمه ای میگم مامان بابای واقعی من کیه!!! والاخنده

سر قرار از فرصت گیر اومده استفاده میکنم و سرکی تو مغازه های پاساژ میزنم و از شما چه پنهون دلم کلی چیز خواست... خلاصه که سمیه جونی اومد و ما راه افتادیم تا مثلا سرنوشت خودمون رو از ته یک فنجون قهوه ببینیم!!!

اگر بگم وقتی خانومه حرف میزد من داشتم به زور جلوی خنده خودمو میگرفتم باور میکنید!؟؟؟

نکته کاملا ناامید کننده ماجرا هم این بود که خانومه فرت و فرت میگفت صبر داشته باش!!! خوب بنده خدا اینو که خودمم میدونستم!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٧ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک نقشی هست که از خیلی وقت پیش بنده ایفاگر آن بودم و همچنان نیز بلللله!!!

اونم نقش خر شرکنیشخند

آخه عزیز دل وقتی قراره خودت و دوست جونت با هم برید بیرون چه نیازی به نفر سومی هست؟؟؟ من که نفهمیدم!!!

هر بار که هانی ازم میخواست باهاشون باشم یک بهونه ای میاوردم و میپیچوندمش! ولی جمعه دیگه نشد که نشد. دل و یکدل کردم به این خیال که این یکبار برم و باز هم نقش خر شرک را بازی کنم!!!!

همه چیز خوب بود ولی صادقانه اینکه من وصله ناجوری بودم. هیچ نقطه مشترکی پیدا نکردم برای همین کم حرف بودم و لذت بردم از طبیعت که عجیب هم زیبا بود و پر ابهت!!!

بعد اونوقت یک جمع پسرونه ای بود تو راه مدام یک آهنگ رو ریپید میکردنند و کلی حال میکردند باهاش. این آهنگ اصلا تو هیچ کدوم از سبک آهنگهای مورد علاقه من نمیگنجید ولی نمیدونم چطور عاشقش شدم!!! بعد خندان ازشون خواستم این آهنگو برام بلوتوث کنند. 

__اینم آهنگ مورد نظر

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۳ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

شامپو بچه گلرنگ برای من یعنی امیر حسین... روزهایی که میبردمش حمام و سرش رو میشستم در حالی که امیر گریه میکرد و میگفت چشم هام میسوزه... منم هی بهش میگفتم دروغ نگو روش نوشته چشم رو نمیسوزونه!!!!

بعد این چند روز که صبح ها باید چشم هام رو با شامپو بچه بشورم تازه میفهمم که واقعا چشم ها رو میسوزونه هاااااا! 

حتی الان که خیلی وقته امیر شامپو بچه مصرف نمیکنه وقتی نگاهش میکنم (با وجود تمام علایمی که نشان از بلوغ اون پسر بچه است) همون پسر بچه ای رو میبینم که سرش بوی شامپو بچه میده!!! 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

تبلیغشو که دیدم با خودم گفتم چه خوب کاری کردند... حیف بود این فیلمو همه نبینند اونم تو این دوره و زمونه که خیانت داره یک جز عادی تو زندگی میشه!

فیلم the vow رو خیلی قبلتر دیده بودم. ترجمه عهد خیلی دور از ذهن نبود پس با خودم گفتم نباید خیلی از موضوع اصلی دورش کرده باشند... خوش و خرم نشستیم پای تی وی...

یعنی من موندم که چقدر ما پیشرفت کردیم!... چند سال پیش که لباس های تمام خانمهای تو فیلم یک مستطیل سیاه بود ولی الان همچین گلدار و طرحدار شده که اون طراح لباس بدبخت هم فکر نکنم متوجه تغییرات بشه! تازه چندتا کاراکتر هم کلا حذف شدند. از همه مهم تر نوشیدنی سر میز ( که خوب معلومه چی بود) تغییر رنگ داده بود و شده بود نوشابه!!! فکر کن!!!!!!!!!!!

فاجعه اصلی روابط عاطفی بین این زوج بود که مثلا قرار بود نشون بده از دست رفتن حافظه چقدر روی روابطشون اثر گذاشته بود ولی اینجا اصلا خبری از عشق اولیه و سردرگمی بعدی نبود فقط دعواهاشون رو نشون دادند!!!نیشخند

خوب من که راضی نیستم این همه تو زحمت بیوفتند بنده خداهااااا... همون فیلم های ساخت وطن رو نشون بدید بهتره هاااا...خنده

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

صبح با صدای بارون از خواب بیدار بشی بعد همینطور که چشم هات بسته است خودتو به پنجره برسونی... پنجره رو باز کنی تا بوی بارون مستت کنه. بعد همینطور که پنجره بازه بگردی سرجات و پتو رو دور خودت بپیچونی و درحالی که سرما رو روی صورتت حس میکنی خوابت ببره!!! خوشبختی میتونه خیلی ساده باشه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٥ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

به دنبال همراه اول نیستم، این روزها اول راه همه همراهند... باید به دنبال همراه آخر گشت!!!

یعنی از محالاته که خاله اعظم بیاد خونه ما و بعد از کلی بحث متفرقه به بحث شیرین ازدواج نرسیم و در آخر هم کلی بنده رو نصیحت کنند که تنهایی یعنی آخر دنیا... خدا رو شکر همیشه هم یک جین مثال دارند از آدم های تنهایی که تو دهه چهارم زندگیشون پشیمونند. 

هر بار هم جواب من همونه که بود...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۳ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak