قاصدک من

داریم با هم صحبت میکنیم. من با این که خیلی حرف دارم ولی فقط گوش میدم... از تند تند حرف زدنش میشه فهمید بیشتر نیاز به حرف زدن داره تا شنیدن!

از قرار با کسی آشنا شده، مردی که شاید چند سالی از پدرش کوچکتره و دو تا دختر همسن و سال خودش داره... گویا از خانمش خیلی وقت پیش جدا شده و حالا داره تمام تلاش خودشو میکنه تا نشون بده میتونه خوشبختش کنه!!!

پدرش چیزی نمیدونه ولی خودش میگه مهم خودم هستم که راضی ام... نمیدونم شرایط خیلی ایده آل مالی چقدر رو این تصمیم گیری اثر داشته یا شاید هم اونجور که خودش میگه خسته شده از تنهایی... 

حرفی ندارم که بزنم یعنی وقتی میبینم گوشی نیست برای شنیدن فقط میگم زود تصمیم نگیر و به خودت زمان بده! ولی نمیدونم چرا تمام مدت تصویر سمر تو سریال عشق ممنوع جلوی چشمام بود!!!



 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٩ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

عاشق آروم آروم دل بستنم...آروم آروم دوست داشتن... آروم آروم عاشق شدن...

اصلا با اور دوز هیچ میونه ای ندارم... اصلا باور نمیکنم که میشه تو یک نگاه شیفته شد و کسی رو (نه بیشتر که اندازه خودت) دوست داشت... بهترین حالت دوست داشتن برای من دوست داشتنی که از یک بی تفاوتی شدید ( حالا بخوام اغراق کنم از یک دوست نداشتن شدید) به دوست داشتن شدید میرسه!!! وقتی درون آدمی رو ببینی و بعد دوستش داشته باشی!

قبلا هم گفته بودم که سریال محبوبم از بین این همه سریال ترکی فاطمه است... فصل یک این سریال به خاطر بحث اصلی قصه ( داستانش که واقعی هم هست درباره دختری که مورد ت.ج.ا.و.ز قرار میگیره و مجبور به ازدواج با یکی از اون پسرها میشه!) بیشتر نفرت بود... نفرتی که میشد از چشم های دختر دید... این که چطور پسر این قصه رفتار میکنه و واقعا سعی میکنه جبران کنه قصه طولانیه میشه ولی حالا تو فصل دوم دوست داشتن رو میشه دید از چشم های دختر... 

از خوشحالی های این روزهای منم همینه که میبینم ذره ذره دوست داشتن چقدر شیرینه!!! 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٩ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

فکرم مدام داره کار میکنه حتی شب ها هم که خوابم باز درگیری های روز ولم نمیکنن...

کمتر حرف میزنم و بیشتر تو اتاق خودم هستم...

به صدای تی وی خیلی حساس شدم و مدام دنبال کنترل میگردم تا صداشو کم کنم...

تو میلم بیشتر از 100 تا میل نخونده دارم که این برای منی که خوره میل خوندن و فرستادن دارم یعنی وضع خیلی خرابه...

سراغ گوشیم هم خیلی نمیرم و تازه فهمیدم باتری گوشیم خیلی هم خوبه!!!4-5 روز اصلا صداش رد نمیاد...

همه این ها یعنی استرس دارم... یعنی در عین این که امیدوارم مدام دارم به خودم میگم خیلی هم امید نداشته باش!... اصلا یک تناقضی که نگو و نپرس...



نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٧ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

سکانس اول: تعریف یک هییتی رو خیلی شنیده بودم و از اونجا که نزدیک خونه مامان بزرگ بود، بعد از این که ناهار رو خوردم و اتاق ها و آشپزخونه رو تمیز کردم (خودمون هییت داریم اونم از نوع خانوادگیش که از وقتی من یادم میاد همه این ده روز رو خونه مامان بزرگ جمع می شوند) با خودم گفتم تا قبل از شام و اومدم مهمون ها برم و زود برگردم... 

خلاصه که حس خوبی بود... یک جور حس سبکی و وقتی که نوبت رسید به آرزو کردن خط فاصله تمام آرزوهام یک چیز بود... 

سکانس دوم: وقتی تو اون سرما برگشتم خونه حال خوبی پیدا کرده بودم. حس میکردم شنیده شدم مهم نبود جوابی هم داشته باشم یا نه... این حس خوب رو داشته باشید! وقتی در رو باز کردم یک سری از خانم های فامیل داشتند با هم حرف میزدند... بعد یکی از همون ها گفت کاش منم یادت باشه منم گفتم یادم بود خیلی ها رو یادم بود...بعد یکی دیگه گفت این دخترها چه آرزویی دارند مگه!!! فقط یک شوهر از خدا میخواهند... اگر آدم قبلی بودم باید سرخ و سفید میشدم و زود میرفتم تو آشپزخونه ولی با یک لبخند بزرگ زل زدم تو چشماش و گفتم دقیقا همین رو خواستم ولی این همش نبود یک دونه خوبشو خواستم و تازه خیلی چیزهای دیگه هم خواستم!!! حالا داشته باشید که کل خانم ها با دهان باز مونده بودند چی بگن!!!

سکانس سوم: من تو آشپزخونه با بغضی که تو گلوم جا خوش کرده بود... کسی نمیدونه اون خط فاصله آرزوهام چی بود... ولی شما بدونید فقط برای سلامتی مامانم دعا کردم....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۸ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

این که بخوای و آرزو کنی مخاطب خاص کسی باشی ولی نباشی بده یا این که نخوای و آرزو نکنی مخاطب خاص دیگری باشی ولی باشی؟؟؟؟

+ این چند روز دلم گرفته برای دوستم... کسی که داره سعی میکنه از یک رابطه خارج بشه ولی برای این خارج شدن بدترین راه رو انتخاب کرده... از اولش هم حسش کردم... حس کردم جنس این دو تا به هم نمیخوره. از همون برخورد اول صدای هشدار رو شنیدم ولی هی به خودم نهیب زدم که اینقدر همه چیزو با پیمونه عقل نسنج... لبخند زدم و گذاشتم دل هر چه خواست بکند. اصلا مگه میشد کاری کرد؟؟؟... اون که صدای هشدارو نمیشنید....

ولی حالا که صدای رمانتیک پس زمینه تموم شده داره اعتراف میکنه که صدای هشدارو شنیده ولی نخواسته بشنوه!!! و حالا رو به رو شدن با حقیقت اینقدر سخت شده... 

کاری نمیتونم بکنم بجز این که محکم بغلش کنم و بذارم تو بغلم سبک بشه... که اگر بشه؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak