قاصدک من

 یکی از لذت های زندگی میتونه این باشه که آخر یک شب بهاری و تو اتوبان خلوت بابایی دنبال ماشین عروس باشی و هی دنبال یک خاطره پررنگ از عروس تو ماشین باشی... بعدشم هیچی یادت نیاد به جز یک خنده بزرگ که هر جا سمیرا بود اونم روی لبهاش بود! این یعنی حس خوب... این یعنی چقدر بچه ها زود بزرگ میشن هاااا!

بعدشم تو عروسی برای اولین بار فهمیدم که حنا یعنی چه؟ یعنی میدونستما ولی تا حالا امتحانش نکرده بودم که اونم به لطف یک بانو مهربون امتحانش کردم و تازه از عروسکمون هم جایزه گرفتم که این باشه!


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳۱ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بخوام منصف باشم قبول شدن حقم نبود... یعنی با اون وضع درس خوندنی که من داشتم... یه روز خوب ویه روز بد... تازه از خوش شانسی بنده رشته محبوب من فقط 4 تا دونه ناقابل ظرفیت داره... با این حساب به خودم میگفتم من که از اول نگام به وزارت بهداشت بود و هست پس فقط خوبه یه رتبه ای بیارم که خیلی تو ذوقم نخوره... یه جورایی شارژم کنه تا با انگیزه بیشتری بخونم...

دیشب هم خواب دیدم... جالبه رتبه ای هم که تو خواب دیدم 17 بود! 

صبح مدام سایت سنجش رو رفرش میکنم تا بالاخره نتیجه ها اومد... رتبه ام شده همونی که همه آرزوی گرفتنش رو داشتن، البته تو بچگی!... 20

درسته قبول نشدم ولی یک بنده خدایی هم پیدا نشد بهم بگه خیلی هم بد نشدی... 

به مامان میگم راستشو بگو نکنه داشتی دعا میکردی هی میگفتی بچم تو امتحان 20 بشه!  

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٦ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

الناز دعوتم کرده به یک بازی...حالا قراره از زن درونم بنویسم. به خودشم گفتم من کلی زن درونی دارم... کلی تصویر از خودم ولی یکی از اونها از همه پررنگ تره...

زن درون من خیلی با خودم فرق داره... بیشتر یه دختر بچه ی شیطونه... پر انرژیه از اون آدم هایی که تو هر جمعی که وارد بشه انرژی رو با خودش میاره. البته نه این که فکر کنی هر جایی این شکلیه ها... نه!...زن درونم میدونه کجا موقر باشه. شاید این جاهاش یکم شبیه خودم باشه... رفتارش جوریه که مجبور میشی بهش احترام بذاری...

زن درونم خیلی مستقل تر از الان منه... تو خونه ای زندگی میکنه با یه باغچه قشنگ که خودش تمام گل هاشو کاشته... یک بالکن داره که بیشتر تنهایی هاش تو این بالکن نشسته و داره کتاب میخونه... خونه تو شهری غیر از اینجاست نه خیلی دور که نشه به خونه پدری رفت و آمد کرد... میشه ولی نه خیلی زود به زود...

زن درونم تو موقعیت اجتماعیش هم خیلی جلوتر از منه... تو دانشگاه تدریس میکنه... از از اون استادهایی که اطلاعاتشون خاک خورده و کلی وقت میشه آپدیت نشدن نیستاااا.. کلی علمیه... یه آزمایشگاه هم دارم... هر چند که دوست نداره خیلی مشغله داشته باشه ولی خوب حس مفید بودن براش لذت بخشه!

زن درونم خودش نمیدونه که عاشقه... از اون عشق هایی که ذره ذره و بدون این که بدونی تو عمق وجودت نفوذ میکنه... ولی از یکجایی به بعد میفهمه که کسی رو دوست داره و کسی هم دوستش داره...

زن درونم زن خوشبختی است...


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٥ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

شاید 1% تفاوت خیلی به چشم نیاد ولی همین 1% گاهی میتونه اونقدر زیاد باشه که تفاوتی دیدنی ایجاد کنه.

باور میکنید اگه بگم فقط 1% تفاوت بین DNA انسان و DNA شامپانزه وجود داره!!!؟؟؟

حالا اگه بگم 0.1% تفاوت دیگه با خیال راحت میگید این دیگه چیزی نیست. قابل چشم پوشیه!!!

ولی باور میکنید اگه بگم در بین خود انسان ها هم 99.9% DNA شون مشابه همدیگه ست!!!؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٩ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

مشکل پیدا کردن جواب نیست، مشکل روبرو شدن با جواب است.

به خودم قول دادم که از این به بعد خیلی باهاش کلنجار نرم. خیلی نصیحت نکنم و فقط گوشی باشم برای شنیدن.

همین کارو هم کردم... 

در ادامه اون راهی که تهش میرسید به ترکستان(همون چند پست قبلتر) انگار رسیده به آخر خط ولی هنوز نمیخواد باور کنه! الان هم دپسردست و زمین و زمان واسش تاریکه... اونقدر که میشه بی امیدی رو از چشماش خوند! بهش میگم میگذره... یاد گرفتی... بزرگ شدی... تجربه کردی... میگه نه این با همیشه فرق داره... کس دیگه ای وجود نداره... فقط همین و همین و همین... بازم هم اصرار و من فقط نگاه میکنم!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱۸ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بله دیگه بالاخره زندگی عادی شروع شد! 

مثلا میخواستم صبح زود بیدار بشم. میخواستم اتاقم رو حسابی مرتب کنم و هر چی گرد تنبلی بود بریزم دور تا با خیال راحت بشینم سر درس و مشقم! ولی... هر چی منتظر شدم دیدم نه مثل این که مامان نمیخواد بیدار بشه. اینقدر کلنجار رفتم تا بالاخره ساعت 9 شروع کردم. مامان که هنوز خواب بود.

اول اتاق خودم... بعد اتاق پسرا... نخیر مامان هنوز بیدار نشده!

رفتم تو آشپزخونه... زیر کتری رو روشن کردم و شروع میکنم به مرتب کردن کابینت ها...

دیگه دارم زیر لب غر میزنم. خوب مامان جونم پاشو دیگه!!!! کار آشپزخونه که تموم میشه میوفتم به جون سرامیک ها وقتی مطمین شدم همه جا تمیز شده بلند جوری که مامان بشنوه میگم من چای دم کردم فقط یک جارو مونده. زحمتش با شما تا من برم دوش بگیرم بیام...

از حموم که اومدم بیرون میبینم نخیر... مامان هنوز خوابه!!! خودم میرم سراغ جارو... 

چای رو میریزم... تمام پنجره ها بازه. هوای بهاری مستم میکنه.

مامان تازه بیدار شده میگه نذاشتی بخوابماااااا!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٧ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

 گاهی حس میکنی غمگین ترین آدم دنیایی،

اما یک تغییر کوچیک، یا یک اتفاق کوچولو جوری حالت رو عوض میکنه که همه چیز رو فراموش میکنی.

برای یک شروع نیاز به یه انرژی خوب داشتم و خدا رو شکر که یک دوست خوب این انرژی رو برام فرستاد.

ازش از سال جدید میپرسم و حس و حالش تو این سال. میگه: پیش بینی اینه که تو امسال چند بار از ته دل خوشحال خواهی شد و 2 تا اتفاق بزرگ امسال تو زندگیت میوفته....

میگم پیشگو شدی؟؟؟

بین خودمون باشه که ته دلم چقدر ذوق میکنم!

به امیدِ یک تغییر، یا اتفاقِ خوب و کوچولو، برای همه شما...


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٥ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

از اونجایی که من عاشق عکس گرفتن هستم و فقط کافیه از خونه بزنیم بیرون تا من با یک فولدر عکس مثلا حدود 100 تا برگردم خونه، با خودم حساب میکردم سیزده بدر امسال کلی عکس میگیرم و البته چندتا هم سفارشی برای اینجا. حالا نمیدونم از خوش شانسی شما بود یا بد شانسی من وقتی رفتم سراغ دوربین دیدم مموریش به هیچ صراطی مستقیم نیست. نه میشه فرمتش کرد نه میشه باهاش عکسی گرفت. خلاصه که بدون دوربین هم سیزده بدر شد ولی از امروز صبح نشستم پای کامپیوتر و هر چی برنامه برای فرمت کردن بود نصب کردم. یعنی بگم نزدیک 10 تا برنامه مختلف و هر بار هم به در بسته میخوردم. هر چی مطلب بود تو نت در مورد مموری ها زیر و رو کردم ولی درست نشد که نشد!!!!

بعد از ظهر رفته بودم خونه دایی. یهو یاد مموریم افتادم. دایی گفت شاید مموریت قفل شده؟ منم مثلا خواستم نشون بدم چقدر مهندسم گفتم هر چی برنامه قفل شکن بود روش اجرا کردم ولی درست نشد که نشد. بعدش دایی جان میگه نکنه قفل لاک کنارش جابه جا شده!!!!

یهو فهمیدم ای واااای بر من... اصلا لازم نبود خیلی مهندس میشدم فقط کافی بود یکم کنجکاو بودم!!! 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٤ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

زن ها تا وقتی عاشق نشده اند بــــهتــریــن روانکاوها هستند ولی وقتی عاشق میشوند،
تبدیل میشن به بـــهتـــریـــن بــیــماران روانـــی!

نمیدونم چه کاریه از کسی مشاوره بگیریم بعد همچنان معتقد باشیم فکر خودمون درست تره!!! خوب عزیز من کاری رو که بنظرت درسته انجام بده!

جریان از این قراره که دختر خاله جون تو هر مورد عشقولانه ای از نظر خودش و از نظر من بچه بازی ( واقعا میگمااااا)  نظر منو میخواد. بعد من نظرمو میگم بعدش یک بحثی راه میوفته و هی میگه اگه اینطوری بشه و اونطوری نشه چی!!! یا مثلا میگه تو خیلی خشن برخورد میکنی اصلا تو فاز عشقولانه نمیری!!!!خلاصه که در آخر کار بنده از موضع خودم میام پایین میگم حق با خودته!!! 

حالا نمیدونم این که من برای خودم یک سری اصولی دارم و قبل از هر رابطه ای باید مطمین بشم طرف مقابلم کاملا شیرفهم شده خشونت تلقی میشه یا این که دختر خاله جون که اونقدر کوتاه میاد و با یک لبخند ملیح اسمشو میذاره عشق!!! خیلی رمانتیک برخورد میکنه!!!! جالبش اینجاست که سر هر کیس جدیدی مطمینه که این همون گزینه مورد نظره و بعد از کلی کش و قوس به این نتیجه میرسه که نه نبود آن که باید میبود!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

خیلی وقته که میخوام موهامو کوتاه کنم ولی نمیدونم چرا هی نمیشه... تا حالا یادم نمیاد موهام اینقدر بلند بوده باشه... یعنی همیشه موهام بلند بوده ولی اونقدر خرد بوده که خیلی به چشم نمیومد ولی الان یک دست بلند شدن...

این موهای منم جریان دارن. وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم موهامو کوتاه کنم... مثلا اون موقع یادمه عاشق کپ های فانتزی بودم... ولی همه (بابا و بابابزرگ و دایی ها) میگفتند چه معنی داره!!!دختره و موی بللللند... قشنگ یادمه که یکبار عید هم که موهامو کوتاه کردم همون بار اول اونقدر زدن تو ذوقم که بیا و ببین!!! 

بعد الان دایی جان ها همچین برای دخترکانشون خوش ذوق شدن که آدم باورش نمیشه این آدم ها همون آدم های قبلین!!!

همه این ها رو گفتم تا بگم الان که کسی به موهای من کاری نداره دیگه خودم دلم نمیاد کوتاهشون کنم!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٩ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

همش برای خودم تکرار میکنم... اینقدر میگم تا با تک تک سلول های بدنم باورش کنم....

چرا نگران فردا باشم

آن کس که همه عمر از من حمایت کرده

فردا هم مراقبم خواهد بود...!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۸ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

بعد از اون همه بدو بدو... رسیدن به لحظه سال تحویل باید خیلی خاص بود... ولی نبود... بعد از اون همه استرس و کار و مشغله فکری و البته جسمی فکر میکردم با رسیدن سال جدید همه چیز تموم میشه ولی نشد... صادقانه بگم لحظه تحویل سال مثل لحظه قبل و لحظه بعدش بود... یک سری دغدغه ها رفع شدن و جاشون دغدغه های جدید سبز شدن!!! و البته خوب میدونم زندگی یعنی همین...

_سفره هفت سین مون هم فقط دو روز برپا بود. چون روی میز بود مجبور شدیم زود جمعش کنیم و اینگونه شد که دیگران نفهمیدند چقدر من هنرمندم!!!!

_سبزه مون اونقدر بزرگ شده که حسابی از قیافه افتاده و بیچاره تبعید شده به بالکن!!! یعنی نمیدونستم دستم در این حد سبزه!!!! 

اینم عیدی من به شما

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak