قاصدک من

دلم میخواد چیپ ترین رمان های فارسی رو بگیرم دستم و بعدش بشینم رو تخت و لحاف رو دور خودم سفت بپیچم و عشق های افسانه ای رو دنبال کنم تا برسم به هر چی پایان خوش...

دلم میخواد برم تو آشپزخونه و بعدش چند تا دونه تخم مرغ و کمی هم آرد و شیر روی هم بریزم و برسم به پایانی به شیرینی کیک های تولد...

دلم لک زده برای پایان های خوش... دلم هی داره نق میزنه و ازم پایان خوش خودشو میخواد... 


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یه وقتایی مثل الان نمیدونی با زندگیت چیکار کنی... یه وقتایی مثل الان نمیدونی با وبلاگت چیکار کنی... یه وقتایی مثل الان نمیدونی با سوال های تو ذهن خودت یا سوال های پرسیده شده ی بیرون از ذهنت چیکار کنی... یه وقتایی حتی نمیدونی با خودت چیکار کنی...

برای من این روزا دقیقا همون وقتاست...

اینم ضمیمه ی این روزام  ___

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

 ما کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند.

گروس عبد الملکیان

هر آدمی برای خودش رازهایی داره... بزرگ و کوچیکش مهم نیست مهم اینه که هر آدمی رازهایی داره... از یه جایی به بعد دلش میخواد کسی تو این رازها باهاش شریک باشه...

 وقتی محرم رازی میشی... میفهمی که سنگین شدی... خوب هر رازی برای خودش وزنی داره... بعضی ها کمتر و بعضی ها هم بیشتر... اون کم وزناش که هیچ ولی اون سنگیناش بدجوری میخکوبت میکنه... میفهمی که چی میگم؟! حتما آره...

قبل از شنیدن رازش آدم دیگه ای بودم... الان آدم دیگه ای هستم... سنگین تر شاید... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٤ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak