قاصدک من

راستشو بگم من خیلی فانتزی ندارم... یعنی فکر کنم بخش مربوط به تصورات و فانتزی هام از یه زمانی به بعد از مغزم دلیت شده! حالا این خیلی مهم نیست مهم اینه که چند روز پیش چیزی دیدم که باعث شد حس کنم این میتونه فانتزی من باشه!!!

اینم فانتزی بنده:

بچــــــه ام از باباش بپرسه بــــابــــــا قشنگــــــــــترین چیـــــــــزی کـه واسه مــــن تــــو دنیـــــا انـــــجام دادی رو یـــــادت میاد؟؟؟
بــابــــاش: آره بـــابـــا جون یــــادم میـــــاد چــــــه طور؟؟؟
بچــــه ام: میشـــــه بگــــــــی چـــــی بــــوده؟؟؟
بــــابـــاش : میشـــــه عــــــزیزم...
" مـــــــن از بین این همــــــه زشتـــــــی هــــــای تــــوی دنیـــــا قشنگــــــــــترین و مـــــــــهربون تــــــــریــــــن مــامــــــــان دنـــــــیا رو برات پیدا کـــــردم"

اینم یه آهنگ پرانرژی___    


نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

این چند روز هم با دلیل و هم بی دلیل نشد که اینجا باشم...

بخش با دلیلش مربوط میشه به شروع امتحانات! اونم در دو مقطع دبیرستان و راهنمایی! این که با این همه فاصله گرفتن از ریاضی چند ساعت کلنجار برم با اتحاد و معادله و نامعادله و البته مثلثات... جالبش این بود که خیلی چیزها یادم بود...

حالا شما تصور کن یه عدد زهرایی که داره سعی میکنه یه ارتباطی با ریاضی اول دبیرستان برقرار کنه بعدش خاله خانم زنگ بزنه و خواهش کنه که با پسرخاله کوچیکه ( این گل پسرمون دوم راهنماییه) ریاضی کار کنم... تو تصوراتت بازم سعی کن زهرایی رو ببینی که مدام تو مسیر دوتا اتاق تردد داره و با این دو گل خندان ریاضی کار میکنه!

امروز صبح که جفتشون رفتن سر جلسه امتحان تازه میفهمم که فکم چقدر درد میکنه... بس که تو این چند روز حرف زدم!


نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

آدمی رو میشناسم... آدمی که بودنش فقط تا وقتیه که براش نفعی باشه... آدمی که وقتی تنهاست، وقتی تو رابطه نیست، وقتی دلش گرفته، کلی حرف داره برای زدن... کلی اس ام اس داره برای فرستادن... و منی که باید گوشی باشم برای شنیدن... 

سخته تو حس نزدیکی کنی با اون آدم... حتی مثل خواهر کوچیکی که نداشتیش! سعی کنی خوشحالش کنی حالا هر طوری که از دستت برمیاد... ولی وقتی خوشحال شد وقتی افتاد تو قسمت شاد زندگی یهو ناپدید بشه تا دفعه بعد... تا دفعه بعد که باز با یه دنیا غم بیاد سراغت و یادش بیوفته که هستم!

فکر میکنم اینطور آدم ها دنبال دیده شدن و شنیده شدن هستن... دنبال پررنگ شدن... 


نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٤ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

صبحانه امروز تو بهشت مهمون بودم. همون بهشتی که نزدیک خونه است و من هر از گاهی میرم اونجا و کلی حس خارجکی تجربه میکنم... وای چه کیفی داره تو همچون بهشتی بودن و دویدن در حالی که موهاتو دم اسبی بستی پشت سرت... همون طور که میدویی آهنگی هم زیر لب میخونی...

بعد از کلی برنامه ریزی امروز من بودم و دو خواهر... و البته کلی خوردنی رنگ و وارنگ... که مثلا قرار بود یه صبحانه جمع و جور باشه.

و چه هوایی بود... بوی بارون و بوی یاس...

یه وقتایی چقدر به بهشت نزدیکیم!

این هم عکساش.

 

اینم نمایی از کتابخونه ملی که یادش بخیر... چه روزایی اونجا داشتم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیروز با مامان تو یه مرکز خریدی نزدیک خونه عمو جان بودیم... گفتیم یه کم زودتر بریم و قبل از رفتن به مهمونی یه چرخی هم زده باشیم...

جالب بود که فقط خانم ها تو این مرکز خرید چند طبقه بودن... شایدم آقا بود ولی اونقدر کم که اصلا به چشم نمیومد! 

یهو پسرکی رو دیدم که جلوم سبز شده... بهم میگه خاله فال میگیری؟

بهش میگم آقا پسر کلاس چندمی؟ میخنده و میگه چهارم.

میگم امتحانات تموم شدن؟ میگه آره.

باز میگم حالا بگو معدلت چند شد؟میگه 19.5

میگم آفرین معلوم بود خیلی زرنگی... حالا یه فال از اون خوشگلاش بهم بده...

دست میکنم تو کیفم و یه 2 تومنی بهش میدم... میگه من که خرد ندارم 500 داری بده... 

میگم بقیه اش هم جایزه شاگرد زرنگیت

میگه نه اینجوری نمیشه! پول هنوز تو دست منه که مامان کیفش رو میگرده و یه 500 درمیاره... میگه مرسی خاله!!!

فال تو دست از جلو مغازه ها رد میشم... فکر میکنم به خودم و اون پسر... به این که چقدر مرد بود... یه مرد کوچک.

چقدر گفتیم فردا همه چیز درست میشه ولی درست نشد... 


نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

شاید اگر نزدیک تر بودم میرفتم خونه شون و دستش رو میگرفتم و با خودم میبردم تا میرسیدیم به یه نمیکت خالی تو یه پارک خلوت... اونوقت نگاش میکردم... کمتر پیش میاد که کسی رو نگاه کنم... کمتر پیش میاد که به چشم های کسی نگاه کنم... فقط نگاش میکردم تا خودش بخواد حرف بزنه... بگه چرا اینطوری شده؟ اصلا از کی اینطوری شده؟... از کی خواسته بیخیال همه چیز بشه؟...اصلا از کی خواسته تنها باشه؟...

ولی حیف که نزدیک نیستم... نزدیک که میگم منظورم فاصله 50 km نیست... یه زمانی شاید بودم... شاید نخواستم... شاید نتونستم... خلاصه اش این که نزدیک نیستم...

و حالا مگه میشه با صدای پشت خط یا آدمک غمگین مسنجر احساس نزدیکی کرد! اصلا مگه میشه تا چشم های کسی رو ندید به دلش رسید... که من مطمئنم چشم ها هیچ وقت دروغ نمیگن حتی اگه زبونت بگه خوبم، جای نگرانی نیست...

نگران شدم... کاش نزدیک بودم.


نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٦ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیدن هم اتاقی سابق بهترین سورپرایزی بود که دنیا برام داشت... 

پنج شنبه ساعت 10 که بهم زنگ زد و گفت برای کاری اومده تهران اونقدر خوشحال شدم که با همه فوبیایی که گویا از محیط بیرون پیدا کردم ( دکی جون نسخه برام پیچیده و شدیدا معتقده بنده اجتماع گریز شدم) سریع حاضر شدم و ساعت 11 کنار خروجی مترو چشمام دنبال یه آشنا میگشت... یه آشنا از سال های دور از خانه...

شیدا بود که منو پیدا کرد... اون وقت بود که من بودم یه حس شیرین... حس شیرینی که از روز اول تو تبریز مزه اش کردم... از اولین نفری که دیدمش... اولین نفری که دوست داشتم باهاش دوست بشم... از همون موقع که تو صف بودم برای پر کردن مدارک خوابگاه...

 اون روزایی که کلی حرف داشتیم واسه زدن... و همین شیدا که همیشه میگفت زهرا یکم زرنگ باش!... بعدش میگفت اصلا بهت نمیخوره دختر تهرون باشی هااا... 

خلاصه که کلی گفتم و شنیدم... اون وسطاش یه نیم نگاهی هم به غرفه ها داشتم و چند تایی هم کتاب خریدم!

چند وقته که میخوام سلیقه کتابی ام رو عوض کنم... بین خودمون باشه میخوام کتابای دم دستی ول کنم و برم سراغ کتابایی که حرفی برای گفتن داشته باشن، باشد که رستگار شویم!

اینم غنیمت های من   __ 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

دیشب قبل از خواب به خودم گفتم بذار داشته هامو مرور کنم تا یادم نره... بذار یکبار هم که شده قبل از خواب قبل از این که چیزی از خدا بخوام که معمولا قبل از خواب اینطوریه و منم و خدا و یه لیست طولانی از خواسته های اینجانب که حواله میکنم برای خدا و کنار بعضی هاش هم ستاره ی قرمز میزنم که خداجون یادت نره این خیلی مهمه هاااا... به خود گفتم اینبار بذار داشت هامو لیست کنم... شروع کردم از روز اول... از متولد شدنم... از این که مادری داشتم و پدری... که خوب میدونم میتونست اینجور نباشه... بعد یه لبخند بزرگ به خدا زدم و گفتم مرسی خداجون...

رسیدم به خودم به خودم که دخترکی بودم با قد و وزن و کلی ویژگی های معمولی دیگه... که دیگه با این نیمچه سوادی که دارم میدونم این یعنی چی... میتونست اینجوری نباشه... این احتمال وجود داشت که یکجایی درست نباشه... بعد مثل زنگ های ژنتیک بالینی شروع کردم به مرور همه اون نقص هایی که میتونست با تولد یه نوزاد دختر متولد بشن!!! از یادآوری تک تک اونا سرم گیج رفت... باز به خدا لبخند زدم. اینبار هم گفتم مرسی خداجون... 

بعدش... دیگه خوابم برده بود...

صبح که از خواب بیدار شدم اولین چیزی که یادم اومد قرار دیشب بود... خنده دار بود که وقتی داشتم لیست میکردم داشته هامو از مرحله نوزاد تازه متولد شده جلوتر نرفتم... تو همین مرحله کلی چیز بود که باید به خاطرشون تشکر میکردم... حالا حساب کن اگه قرار باشه روزهای دیگه این عمر 27 ساله رو بذارم کنارمو شروع کنم تشکر کردن چند شب طول میکشه!!!

این آهنگ پرم میکنه از حس خوب.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

"به بودن و زندگی کردن تشویق اش کن و بگذار صبر را تجربه کند تا شجاع و بی باک شود. به او بیاموز همیشه عمیق ترین ایمان را به خود داشته باشد، در این صورت همیشه عمیق ترین ایمان را به نوع بشر خواهد داشت. زمانی هم به او بده تا به راز پرواز پرندگان در آسمان، زنبورها و نور خورشید و گل ها در دامنه سرسبز بیندیشد."

از نامه ابراهام لینکلن به آموزگار پسرش

بعد دارم فکر میکنم ورژن ایرانی این نامه چطور میبود!؟؟؟ فکر کن...

سحر خیزی + دوش اول صبح + یه صبحانه حسابی = یه شروع عالی.


نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٦ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

الان لازمه بگم هر روز صبح مثلا میشینم پای کتابام و آخر شب خوب که فکر میکنم میبینم روی هم 1 ساعت هم درس نخوندم!

لازمه بگم صدای پس زمینه ذهنیم شده اگه قبول نشی چیکار میکنی؟؟؟

لازمه بگم از این که ته راه روشن نیست میترسم! 

نه میتونم بیخیال راه بشم و برگردم نه میتونم مثل آدم راهمو ادامه بدم و درست و حسابی درس بخونم!!!!

دارم میترسم از نتیجه... دارم میترسم از این همه روزی که قراره بیان... دارم میترسم....

میدونم این احساس نباید باشه اما هست... و عجیب هم ترسناکه!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تنوع دوست دارم ولی نه همیشه... تنوع دوست دارم ولی نه هرجا...

نمیشه همیشه تنوع طلب بود...

باشه قبول میتونی آهنگ پیشوازت رو هر روز عوض کنی... 

باشه قبول میشه هر روز یه مدل لباس بپوشی...

باشه قبول حتی میتونی آدم های دور و برت رو عوض کنی...

ولی باور کن نمیشه جلوی من از بدی نفر قبلی بگی چون باورم میشه منم تو همون چرخه وایستادم... از من کجا و کی خواهی گفت؟؟؟

آدم های تنوع طلب بعضی وقتا ترسناک میشن... شایدم بی حافظه اند... چطور میشه اسطوره خوبی چند روز قبل بشه ملک عذاب این روزهات؟؟؟.. چطور میشه سرتو برگردونی و با یه ژست روشنفکری بگی یا باید گرگ بود یا گوسفند... و چه گرگ زیبایی!!! 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak