قاصدک من

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند

کدام پل

در کجای جهان 

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد!

گروس عبدالملکیان

هیچی دیگه موندم چطوره که هیچکس از جایش راضی نیست... این رضایت هم عجب گوهر نایابی است این روزا... 


نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تو فاصله نیم ساعتی که دارم برنامه آشپزی هر روزه (آشپزی با آنا) رو نگاه میکنم... دلم  میخواد یه آشپزخونه داشته باشم بزرگ و پرنور... با یه پنجره رو به حیاط... بعد من باشم که انتخاب کنم برای مهمون امروز چی درست کنم؟... دسرم چی باشه؟... اصلا هم تکراری در کار نباشه!... فقط اراده کنم و بعد دست به کار بشم!... آخر کار وقتی مطمئن شدم همه چیز آماده ست با یه لبخند برم به استقبال مهمونام... 

آخر این نیم ساعت کنترل رو تو دستم میگیرم و تی وی روخاموش میکنم... به خودم میگم ای بابا کی حوصله مهمون داره!... اونم من!!!... با این که الان عضو افتخاری آشپزخونه ام! وقتی یه مهمون میاد کلی استرس میگیرم... و درست وقتی مهمون از در میره بیرون سروکله لبخند رو لبم پیدا میشه!!! همچین آدم خبیثی هستم من!!!


نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

من برای خودم تئوری ذهنی دارم... این تئوری به من میگه دوتا آدم برای داشتن یه رابطه درست باید با هم رشد کنن... باید قابل مقایسه باشن... شبیه که نه... ولی باید همپای هم باشن... 

بعد حالا یه مثال نقض پیدا کردم برای این تئوری! یه زوجی که چند سالی میشه که ازدواج کردن (پس بحث زمان هم خیلی قابل قبول نیست)... مرد این رابطه یه مرد کامله... یه مرد با چندین بعد موفق اجتماعی... تحصیلی... خانوادگی... ورزشی... اما زن این رابطه یه خانمه با اختلاف سنی زیاد با آقا البته! (نمیدونم چقدر موثره؟)... یه خانم کاملا شناور رو سطح... هیچ بعدی نمیشه براش تعریف کرد... بجز زیبایی فوق العاده! یعنی این فاکتور بالانس کننده این رابطه است؟!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۸ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک صبح خرداد

پنجره را به سبز سبز دنیا باز میکنم

و بی هیچ هراسی از زخم های درونم

به همسایه میگویم

سلام 

سلام

نیکی فیروزکوهی

تازه فهمیدم برزخ یعنی جایی که توش امیدی نباشه... یعنی مرز بین شادی و غم... یعنی باور داشتن و انکار کردن... یعنی هجوم سوال های بی جواب... یعنی جواب های تلخ...

به اصرار یکی از فامیل ها قرار شد من ( باورم نمیشه من! خود خودم) به عنوان ناظر تو یکی از حوزه های نسبتا شلوغ باشم! خوب معلومه که من اول اصلا قبول نمیکردم ولی این فامیلمون اصرار کرد که یکی از اعضای گروهش کاری براش پیش اومده و فرصتی نیست که نفر جدیدی رو جایگزین کنن... منم که توانایی نه گفتن دارم در حد بنز!!! یه نه بلند گفتم البته تو دلم!... خلاصه اینکه دیدم! به چشم خودم دیدم... مردمی از هر طیفی... هر قشری... اومده بودن... با امید... جالبش اینکه نظراتشونم بلند بلند اعلام میکردن... حتی با این که ته دلشون باور نداشتن... 

+ یه خانمی وقتی رای میداد رو به من گفت مواظب رایمون باشیداااا... منم خندیدم و گفتم اصلا واسه همین اینجام...

+ یه آقای مسنی که حتی نمیتونست راه بره... از جانبازای جنگ... میگفت اومده با دلی شکسته... میگفت منم جز همین مردمم...

+ یه پسری که با جعبه شیرینی اومده بود و میگفت میشه!

+ یه خانمی که با پوشیه اومده بود... نمیدونم عصبانیتش از چی بود!!! که وقتی بغل دستیش بهش گفت میشه یه لحظه خودکارتون رو بهم بدید تا رای بدم گفت میخواستی با خودت خودکار بیاری!

وقتی در حوزه بسته شد تازه فهمیدم که میشه امید داشت... با هر رای که خونده میشد... و قیافه بعضی ها هم عجیب دیدنی بود!!!...

میخوام بگم خوشحالم... امیدوارم... اما منطقی هم هستم... قرار نیست از امروز همه چیز این دنیا قشنگ باشه... فقط امیدوارم فهمیده باشند و فهمیده باشیم که میشه... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

این روزها فقط دلم خواب میخواد... خوابی راحت، حتی با یه رویای شیرین... 
با این که ساعت خوابم تغییری نداشته ولی چشم هام خسته ان! خسته که نه دقیقا داغونن!!! 
دعوتم به یه بازی... فقط امیدوارم با این خواب آلودگی بتونم از پس سوال ها بر بیام... فوقش هر جا بلد نبودم میگم سوال غلطه! بلللله من هم میتونم!
 
بزرگترین ترس زندگی شما؟
از دست دادن عزیزانم. البته یه صدای درونی هم دارم که هی بهم میگه پس دکترا چی؟ اگه قبول نشی؟ حقیقتش اینه که از آینده نامعلوم هم میترسم. از عملی نشدن برنامه هام... 
 
اگر 24 ساعت نامریی میشدی، چی کار میکردی ؟
اول گفتم شاید برم دیدن کسی ولی خوب چه فایده ای داره... کلا از نامریی بودن خوشم نمیاد! دختر نامریی که دختر نیست!!!
 
اگر غول چراغ جادو ،توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی12 حرفیِ شما را داشته باشد ،‌ آن آرزو چیست ؟
سلامتی خانواده ام... چند حرف شد؟؟؟
 
از میان اسب ، پلنگ ، سگ ، گربه و عقاب کدامیک رو دوست داری ؟
اسب... هر چند میونه خوبی با دنیای حیوانات ندارم!
 
کارتون مورد علاقه دوران کودکی؟
بابالنگ دراز و ممول (اسم کارتونش یادم نیست).
 
در پختن چه غذایی تبحر ندارید ؟
غداهایی که نا حالا نپختم... مثلا آش و کوفته و دلمه و ...
 
اولین واکنش شما موقع عصبانیت ؟
سکوت و نگاه...
 
با مرغ - دریا - اورانیوم و خسته یک جمله بسازید ؟
مرغ دریا هم از بحث داغ اورانیوم غنی شده خسته است! میفهمی؟
 
دو بیت شعر که خیلی دوستش دارید ؟
شعر این روزام...
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت نیم دیگرم را باد برد

از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد

حامد عسگری
اگر بخواهید با تونل زمان فقط به یک روز از زندگی تون در حال ،گذشته و آینده سفر کنید ، آن روز کدام است ؟
 
الان فکرم فقط تو آینده است... آینده نزدیک... روز اومدن نتیجه ها... ولی دلم میگه برو به آینده دور...
شما چه رنگی هستید و چرا ؟
آبی روشن... رنگ آسمون.
 
اگه قرار باشه از ایران بروید ، کدوم کشور را برای زندگی انتخاب می کنید؟
به دو تا گزینه فکر میکنم... کانادا و آمریکا... تورنتو و نیویورک!

بهترین اس ام اس موجود در این باکس گوشی تون ؟
معمولا تند تند اس ام اس های باکسمو دلیت میکنم... الان هم تا دلتون بخواد اس ام اس انتخاباتی دارم که اصلا قابلیت پخش ندارن... پس لطفا اصرار نفرمایید!
آهان یه اس ام اس از  مادرجونمون دارم...
آرزو دارم بهاران مال تو... شاخه های یاس خندان مال تو... ساده بودن های باران مال تو... آن خداوندی که دنیا آفرید تا ابد همراه و پشتیبان تو!
 
اگه قرار باشه که سه نفر از آشناها رو امشب به میهمانی دعوت کنی ، اون سه نفر چه کسانی هستند؟
امشب؟! نمیشه خودم مهمون سه نفر از کسایی باشم که دوستشون دارم؟!
 
اگه قراربود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنین ,اون کلمه چی بود؟
دروغ
 
خودتونو شبیه چه میوه ای میبینید؟
سیب... سیب قرمز.
 
کسی که بخواهید ملاقات کنید؟
خیلی از دوست های اینجا... دوست های خوابگاه... دوست های دانشگاه... دوست های دبیرستان... دوست های مدرسه و ...
 
سه خصوصیت اخلاقی بد ؟
غرغرو!!!
دیرجوش!
حساس!
 
خیلی هم سخت نبودا!!!
 
پیشنهاد من : __
 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٢ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

یه اس ام اس اومده برام گویا از طرف یکی از کاندیداهای محترم!!!

میفرمایند: روش مدیریتی من این است که آدم های گمنام را پیدا کرده و آن ها را تبدیل به قهرمانان ملی کنم!

شوهر خاله جون: من به همین آدم رای میدم... خیلی آدم درستیه که فهمیده تو جز قهرمانان ملی هستی!!! 

بعد در ادامه استدلال میکنه که چرا تو این جمع 10 نفره فقط برای تو این اس ام اس اومد!! هااااان؟؟؟ قهرمان ملی هستی دیگه!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٩ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

این چند روز حال خوبی نداشتم... یه سر درد وحشتناک که با هر تکون سرم بیشتر میشد! یعنی میتونم بگم تجربه وحشتناکی بود!

من دو بعد کاملا عجیب دارم.

وقتی یکی از اطرافیانم یه درد کوچولو داره به زور و حتی شده کشون کشون میفرستمش دکتر... حتی گاهی جوری قضیه رو جدی میکنم که یارو بدو بدو خودشو میرسونه به دکتر حتی! به قول مامانم بدترین احتمال ممکن رو همچین تصویر سازی میکنم که بیا و ببین...

ولی در مورد خودم شدیدا دکتر گریزم... شدیدا دارو گریز حتی!... یعنی واقعا باید حس کنم حالم بده تا یه استامینیفن اونم در حد کودکان نیشخند بخورم و یا واقعا رو به موت باشم که برم دکتر!!!


نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز میشود
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام میگیرد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود میشود
گاهی با یک بی مهری ، دلی میشکند

مواظب بعضی یک ها باشیم !
در حالی که ناچیزند ، همه چیزند!

اگه یه روزی مثل امروز نخوای بری خونه مامان بزرگت و اصلا حال و حوصله گرد همایی خانوادگی با حضور افتخاری خاله کوچیکه و دایی بزرگه رو نداشته باشی یعنی دختر بدی می باشی؟؟؟

بلللللللللللله عزیزم امروز من همون دختر بد می باشم!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٤ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

آلرژی گرفتم به اس ام اس... اصلا تا این میشنوم یه چیزی بهم میگه خودشه! بعد دلم میخواد بگم من نمیدونم... واقعا نمیدونم... نه این که نگفته باشم... هزار بار... ولی باز دو دقیقه بعد همون قصه! همون سوال های تکراری! 

با بی میلی میرم سر گوشیم... چندتا اس ام اس اومده ازش میخونم و بعدش یه جواب کلی میدم و آخرش اضافه میکنم من نمیدونم... اصلا مگه من پیشگو ام!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٢ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

+ اسکارلت رو تحسین میکنم... جسارتی که تو وجود اون بود و من همیشه حسرت داشتنش رو داشتم... دیدن برباد رفته برای هزارمین بار (بدون اغراق میگماااا) خیلی چسبید!

+ دیدن یه همسایه سال های خیلی دور بهم نشون داد که چققققققدر زمان زود میگذره... دختر بچه 3-4 ساله اون روزا حالا دختری دبیرستانیه... همون دختری که همیشه پشت مامانش قایم میشد حالا تبدیل شده به دختری امروزی. حتی من فکر کردم بد نیست چند جلسه خصوصی برام بگذاره تا شاید اندکی هم بنده به اصطلاح راه بیوفتم!

+ دیروز خاله بهم میگه کاکتوسهات نماد واقعی اقتصاد مقاومتی اند!... آخه هفته ای 1 قاشق آب میخوان و البته کمی هم آفتاب!

+ ترکیب رنگیش قشنگه... اینطور نیست؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۱ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

کاش سرم را بردارم

و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم

در تاریکی یک گنجه خالی 

روی شانه هایم

جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم!

ناظم حکمت

این روزا نگرانیم زیاد شده... این نگرانی رو میشه از نگاه همه خوند... همه منتظرن و عجیب ناامید!... نمیدونم چی میشه فقط از اون نوار کنار صفحه تلویزیون میترسم... از اون روزشمار لعنتی بدم میاد... نگرانم... همه نگرانن...

و این که این روزها شده شعار من! ولی نمیدونم چرا باز میگم از فردا!!!


نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

از همون بار اول که دیدم عاشقش شدم... با این که اون موقع خیلی زیبا نبود... ولی از همون بار اول که دیدمش به دلم نشست. قبلترش رو ندیده بودم فقط تعریفش رو شنیده بودم... خوب البته که قبلش بهشت بوده و الان تبدیل شده به یه تکه از بهشت!...

خونه جدید از اون خونه های قدیمی بوده که انگار دیگه نایاب شدن!... از اون خونه ها که وسط یه باغ بزرگ بوده... پر از درخت های میوه... ولی از یه روزی به جای اون خونه ی 1 طبقه یه آپارتمان پنج طبقه 20 واحدی سبز میشه و از اون باغ بزرگ فقط چندتا درخت میمونه و البته چندتا بوته گل...

هربار که از حیاط رد میشم دلم پر میکشه و میره و میشینه کنار یکی از گل ها.. یکبار پیش رزهای سرخ و یکبار کنار سفیدها... زردها ولی بیشتر از همه میره اون گوشه حیاط ...کنار رزهای صورتی... خودم اما...از تک تک گلها رد میشم و میرم سمت در ورودی...

گویا فرهنگ آپارتمان نشینی ایجاب میکنه رد شی و بری... نگاه کنی ولی دل بکنی و بری!

دلم واسه همه این خونه های قدیمی میسوزه... تو محله ما دیگه انگشت شمار شدن. خونه هایی با حیاط های باصفا... بعد یکی از دغدغه های این روزام اینه که تکلیف خونه  رویایی من چی میشه! یه خونه با یه حیاط باصفا...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٥ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

باید به مرد فرصت داد... اگه خواست بره تو غار تنهایی باید بهش لبخند زد... باید مطمئنش کرد که تو بیرون غار تنهایی اش منتظر میمونی... کاری نمیکنی... فقط منتظر میمونی... بعد میبینی خودش میاد بیرون... میاد و حرف میزنه... میاد و یه پنج شنبه شبی شمارتو میگیره و منتظر میمونی تا تو خودتو برسونی به گوشیت و چقدر هم دیر!... بعدش حرف میزنه... گوش میده... میخنده... میخندونت... حالا چیکار داری که وقتی تو میومدی تو اتاقت هوا روشن بوده و وقتی تماس تموم میشه تازه یادت میوفته هوا تاریک شده و تو حتی یادت رفته چراغ اتاق روشن کنی... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak