قاصدک من

گاهی بعضی تلخی ها شیرین اند... بعضی بغض ها آرامش اند... بعضی گریه ها خنده اند... البته که فقط گاهی...

ماه عسل امشب از اون موقع هایی بود که من جلوی تی وی گریه میکردم... میخندیدم... گریه میکردم واسه تنهایی فرشته هایی که آرزوشون تو این دنیا داشتن یه خونه و گرفتن دست یه پدر و مادره... میخندیدم برای این که میدیدم هنوز هم هستند کسایی که مهربونی صفت ویژه شونه... 

خیلی وقته آرزو دارم که دست یه فرشته رو بگیرم و با خودم بیارمش وسط این زندگی شلوغ و درهم برهم خودم... نمیدونم میشه یا نه ولی میدونم که این آرزو همیشه با من میمونه.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

اگه دیشب سه تا دخترو دیدید که بلند بلند میخندن... دخترایی با شال های رنگی... مانتوهای رنگی... دخترایی که تند تند حرف میزنن... وسط حرف هم میپرن حتی... از گذشته که نه از حال دارن حرف میزنن... دارن تو زندگی هم سرک میکشن... دارن به تجربه های هم میخندن... حرف میزنن... حرف میزنن... حرف میزنن...

اگه سه تا دختر دیدید که نزدیک افطار رسیدن به یه رستوران و به در بسته خوردن... اصلا فکر نکنید که از رو میرن... میرن یه جای دیگه... میرن و دور یه میز گرد میشینن و باز حرف میزنن... تو بشقاب غذاهای هم سرک میکشن و نظر میدن... رویا میبافن... هی میبافن... هی میبافن...

فکر بد نکنید فقط سه تا دوست دبیرستانی اند که خیلی وقته همدیگرو ندیدن و خیلی حرف ها واسه زدن دارن... فقط دارن یکم شادی میکنن...

نکته جالب: تو ماشین که بودیم دوجور نگاه رو حس کردم... تو یه زمان... بعضی ها که با دیدن سه تا دختر خندان میخندیدند و بعضی که اخم میکردند! 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

 با مامان رفتم بیرون تا هم خریدی بکنیم و هم به قول مامان کله م یه بادی بخوره... مامان رفت سوپری تا خرید کنه و من رو هم راهی میوه فروشی کرد... دیدید این روزا میوه فروشی ها چقدر خواستنی شدن... پر از رنگ... پر از زندگی... شلیل ها... زردآلوها... سیب کوچولوها... وای گیلاس و آلبالوها... انگار خودشون هم به خودشون افتخار می کنن... اونجا نشستن و نگاه میکنن... رنگشاشونو میریزن تو چشمات و حواسشون هست تا ببینن چقدر سرمستت میکنن... بله که باید به خودشون افتخار کنن... 

با چند تا کیسه میوه میام وایمیستم تو صف کوچیکی که جلوی صندوق درست شده... انگار تو این دنیای بی حساب و کتاب همه چیز صفی شده!!! نگاهم هنوز رو میوه هاست... یه صدایی میاد... هنوز درگیر رنگهام ولی خوب کم کم حواسم جمع صداها میشه... یه آقایی که کنار خانومش وایستاده داره صحبت میکنه... نمیدونم از کجا شروع کرده ولی به این جا رسیده که دین ما خیلی بهتر از دین شماست...آقای ارمنیه... میگه تو دین ما همه چیز برابره... بین زن و مرد... هیچ کدومشون محدود نشدن واسه رسیدن اون یکی به بهشت! تو ذهنم میاد که هیچم اینطوری نیست... به جای من اما خانم جلویی که یه خانم چادریه جواب میده... حرف منو میزنه... آقاهه یه لبخندی میزنه به خانومش نگاه میکنه و میگه ولی تو قرآن شما که اینجوری نیست... میگه چندین بار قرآن رو خونده... حتی دنبال تفسیراش هم رفته... میگه هر جا صحبت از زن هست یه انسان جدا نبوده... یه دارایی بوده واسه مرد... این که مرد تو همون قرآن کلی حق داره... کلی اجازه ریز و درشت داره که زن رو محدود کنه... میگه و همون طور که داره حرف میزنه من این پست میاد تو ذهنم... با انصاف که میشم میبینم همه ی حرفاش درسته... تو همین قرآن کنار دستم همه این حرفا زده شده... 

حرفی نمیزنم... چون یه بغض لعنتی اومده و نشسته تو گلوم... به خودم میگم شاید یه لیوان آب سرد شر این بغضو کم کنه که یادم میاد من یه مسلمونم و خوب الان هم که ماه رمضانه و من روزه... بعدش بغضه بیشتر میشه...

پول میوه ها رو که میدم هنوز اون آقاهه حرف میزنه... چند نفر دیگه هم اضافه شدن به بحث... خانم ها اما رد میشن!... میوه هاشونو حساب میکنن و رد میشن... حرفی ندارن که بزنن انگار... آقایون اما قیافه های جالبی دارن... انگار کلی حق بوده که ازش بی خبر بودن... حق هایی که این آقای مسیحی یادشون میاره... رو چهره هاشون که دقیق بشی لبخند رو میبینی... شاید خوشحالن از این که یه مسلمونن!

از میوه فروشی میام بیرون... دنیا دیگه رنگی رنگی نیست... باز همه جا خاکستری شده... میوه ها هم انگار دیگه هیاهو نمیکنن... آروم نسشتن و سراشون پایینه... شاید اونا هم بغض کردن... شاید...


نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٧ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

با این که کلی حرف دارم واسه زدن نمیدونم چرا نمیشه بیام اینجا و بنویسم... 

دکی جون برام اینو  گرفته و بهم میگه تا دیدمش یاد تو افتادم... خیلی شبیه تویه!!! اینو برات گرفتم تا هی ببینیش و همینطوری که یه خنده گنده رو صورتت داری هی درس بخونی... بللله بچه مون خواسته انگیزه بده بهم... خدایا شکرت واسه این همه ابراز احساسات...

به دعوت مریم خانومی خواستم تو بازی جینگیلیات شرکت کنم ولی هر چی میگردم نمیتونم اون کیسه جینگیلیاتم رو پیدا کنم... باور کن مریمی تنبلی نکردم ولی پیدا نمیشه که نمیشه! وقتی داشتم دنبالش میگشتم تو ذهنم این اومد که هیچ کدوم از اون جینگیلیات رو خودم نگرفتم!!! همشون هدیه هستن...

یکیشون که خیلی دوستش دارم آویزیه مال مامان... تقریبا شبیه همین عکسه فقط آویزه من مشکیه... کیسه مربوطه پیدا شد حتما عکسشو میذارم.


نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٦ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

امروز روز تولدمه... 

*کتاب رو که میبندم با خودم میگم زندگی باید اینقدر ساده باشه شاید... شاید... چرا پس من اینقدر سخت می گیرمش؟ چرا باور نمیکنم که آدم هایی هستند که زندگی رو همین قدر ساده میگیرن...

کادو تولد خودم به خودم: امروز درس و کتابخونه کلا تعطیل...

* چراغ ها رو من خاموش می کنم.

 

یه سوال: بچه ها بجای عکسام لوگوی پرشین نشون داده میشه آیا؟؟؟                                            

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۱ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

چند روزی میشه که میرم کتابخونه... البته برای منی که عادت به بلند خوندن دارم کتابخونه محیط ایده آلی نیست برای درس خوندن... ولی با خودم حساب کردم اگه بخوام بمونم خونه و به اون مدل درس خوندن نصفه و نیمه ادامه بدم دکترا امسال که نه شاید تازه شاید دو سال دیگه بتونم یه دور کتاب هامو تموم کنم... بس که پای تی وی ولو میشم و خوشحال دنبال سریال جدید میگردم... یا نه با این وسواسی که تازگی ها به سراغم اومده اونقدر درگیر برق انداختن خونه میشم که یادم میره کار اصلیم چیز دیگه ای بودااااا...

خلاصه این که میرم کتابخونه... و خوب از خوش سلیقگی شدید اینجانب روزای نخست همزمان شده با ماه رمضان...  ور تنبل ذهنم اما کار خودشو بلده... درست راس ساعت 2 سازشو کوک میکنه که من دیگه نمیکشم... یالا... جمع کن بریم خونه... خلاصه که فعلا ور تنبل حرفشو به کرسی نشونده و بنده همون نزدیکای 2 اومدم خونه... 

اگه کم پیدا شدم واسه این بود که هنوز با این سبک جدید عادت نکردم... باشد که ور زرنگ جونمون هم یه تکونی به خودش بده و رو سفیدمون کنه!


نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٠ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

چند روز پیش تو یه راهرو...کنار یه در...روی یه صندلی سفید و سرد... تو گرمای دم ظهر... بین یه جماعتی خسته و نگران... دختری با یه شال زرد... از نگاه کردن به چشم های دیگران میترسید انگار... فراری بود از دیدن غمی که تو چشم ها نشسته... پس زل زده بود به سقف سفید... انگار که با خود خدا کار داشت... انگار که میخواست شادی رو تو چشم های خدا پیدا کنه... 

چقدر ثانیه ها کش اومدن... امروز و اینجا کنار این در... دیگه حتی نمیتونه بشینه... کنار در وایستاده و منتظره یه لبخنده...

دیروز روز سختی بود... یکی از هزاران روز سخت زندگی... ولی من لبخند خدا رو دیدم... خدایی که مامانم رو از خودش دارم...

کمتر راجع بهش حرف میزنم... حتی تو جمع دوستای نزدیک هم کمتر کسی میدونه... هشت سال پیش... کابوس من شروع شد... 

نمیخواستم ازش چیزی بنویسم ولی امروز وقتی فهمیدم مامان وفا... آخ وفا به تو میگم اما... به تو میگم وفا جان... 




ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۳ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

مامانم همیشه میگه سعی کن حباب روی آب نباشی... هر چی عمقت بیشتر باشه زیبایی های بیشتری رو میبینی...

یاد روزای تبریز افتادم... روزایی که ما چهار نفر نمی فهمیدیم هفته ها چطور میان و میرن... هر هفته چهارتا سمینار و سهم هر کدوم از ما هم یکی... کاملا عادلانه!... حداقل برای خود من که خیلی سخت بود اون روزا... بخصوص این که اصولا با پرزنت شدن و پرزنت کردن مشکل داشتم (البته فکر میکنم الان خیلی بهتر شدم)... اوایل موضوع رو استاد عزیز تعیین میکرد ولی بعد دیگه انتخاب موضوع هم به خودمون محول شد و البته استاد عزیز شدیدا تاکید داشتن که موضوع باید جزء تازه های ژنتیک باشه!!!

خلاصه این که از اول هفته شمارش معکوس برامون شروع میشد... پیدا کردن موضوع که خودش کلی سردرگمی داشت... بعد گشتن دنبال مقاله خوب که اینم مسئله دار بود... مقاله های خوب که اکثرا پولی بودن و حتی با اکانت دانشگاه هم اجازه دسترسی بهشون نبود... و خدا خیر بده زهرا جون رو که خیلی وقتا آویزونش میشدم تا برام از گیگاپیپر مقاله بگیره... بعد هم ترجمه مقاله و پیدا کردن عکس برای پاور پونت... روزای آخر هفته هم که به درست کردن پاور پونت و جمع بندی میرسید و البته تمرین ارایه ها... 

خیلی از مباحث خوب و مفید تو اون کلاس ها بحث شد ولی اونقدر درگیر سمینار بعدی بودیم که عملا خیلی بازده نداشت... حداقل من که فکر نمیکنم تو سمینار های خودم به عمق رسیدم... همش درگیر همون حباب های روی آب بودم...

حالا که باز درگیر ژنتیکم به خودم میگم اگه الان قرار بود همون موضوع هارو پرزنت کنم خیلی بهتر میتونستم مطلب رو جا بندازم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٩ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

 کاکتوس کوچولو حالش خوب نیست... سدوم جون آفتاب بیشتری میخواد انگار... چه میشه کرد گاهی باید به داشته هات دلخوش باشی... میدونم که سدوم کوچولو یه بالکن جنوبی میخواد و یه آفتاب زنده... ولی خوب الان تنها دارایی اش بالکن شمالی و یه آفتاب کم جون اول صبحیه!!!

طاقت بیار گلم... خدا رو چه دیدی شاید سال دیگه این موقع خونه ای داشتی با نوری دلخواه... شاید سال دیگه این موقع برگهات جون بگیرن... اصلا خدارو چه دیدی شایدم گل دادی... فقط سعی کن طاقت بیاری... اصلا دیگه تو میای اینجا کنار من... روبه روی من... تو امید خودتو داشته باش و منم امید خودم... تو رویای بالکن خودت و منم رویای خودم... فقط یادت باشه رویاتو گم نکنی... یادم باشه برای رسیدن به رویاهام مجبورم یه دوره سخت داشته باشم... یادت باشه... یادم باشه... 


نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۸ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

تو می توانی نیایی،

اما

من نمیتوانم منتظرت نباشم...

مریم ملک دار

لازمه یه وقتایی بی رحم بود... لازمه یه وقتایی دستت رو از روی چشم و گوشت برداری و اونوقت ببینی و بشنوی!... ببینی اینجایی که الان وایستادی همون جایی که خودت انتخاب کردی باشی... بشنوی حرفایی که دور و برت زده میشه همون حرفایی که یه روزی در گوشت هشدار دادن اما تو نشنیدی یا نخواستی بشنوی... و حالا فقط بلندتر شدن!...

بعد خیلی بی انصافیه که حالا و اینجا همه تقصیر ها رو بندازی گردن قسمت و تقدیر و مهم تر از اون بری با جنگ خدا!

باید قبول کنی که اشتباه کردی... دور بزنی... برگردی...

دیشب هیچ کدوم از اینا رو نگفتم... نخواستم که نمکی باشم بر زخمی که هنوز تازه است... ولی امیدوارم یه روزی خودت بفهمی زیبای من!...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٧ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

احساس شهری بین راهی در من است

من در میانه ایستاده ام

میان آمدن و رفتنت

علیرضا روشن

دارم با داداش کوچیکه حرف میزنم... راجع به انتخاب رشته اش تو دبیرستان... بدون هیچ شکی میگه خوب معلومه که ریاضی... بعد چشم تو چشم من میگه من واقعا نمیدونم تو چطوری رفتی تجربی؟!!!... آخه دنبال چی بودی؟؟؟

دو روز بعد باز یه جوری صحبت مهندسی و سازه و این حرفاست... باز داداش کوچیکه میگه: واقعا زیست دوست داشتنیه؟؟؟

برای بچم کلی سوال پیش اومده خوبنیشخند


نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٥ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

من دلم عجیب یک غیرمنتظره ی خیلی خوب میخواد!!!

تو نت به این تست برمیخورم... یجور شخصیت شناسی از روی یه عکس!!

تو این عکس چی می بینید؟؟؟

برای نتیجه تست بفرما ادامه مطلب                                                                       


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٤ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

آزمایش دادن و نشستن منتظره جواب میتونه موقعیت استرس زایی باشه ولی اینکه بخوای با جواب یه آزمایش آینده زندگیت رو تعیین کنی دیگه باید موقعیت خیلی خیلی خوفناکی باشه....

قبلتر که تو آزمایشگاه بودم چند بار این ترسو تو چشمای دختر  و پسری که اومده بودن برای تست ژنتیک دیدم... البته خودم هم وقتی قرار شد برای یه سری بیماری های شایع چک بشم یکم حسش کردم... 

چند وقت پیش یکی از دوستام علاوه بر آزمایش های مرسوم قبل از ازدواج چندتا تست ژنتیکی هم داد... یکی از اونا که گویا این روزا رایجتر شده تست تعیین میزان باروری مرداست... و حالا که جواب اومده هم خودش و هم پارتنرش تو شوک موندن...

بهش گفتم نتیجه اصلا ناامید کننده نیست... خیلی هم از درصد ایده آل فاصله نداره... دکتر هم همینو گفته ولی گفته تصمیم گیری با خودتونه!... 

الان که خودم درگیر نیستم به خودم میگم این که موضوع مهمی نیست حداقل نه در این حدی که بزرگش کردن... فقط چند درصد احتمال کمتره... وقتی خواستی که با کسی باشی این چنددرصد ناقابل نباید خیلی ارزش داشته باشه!... ولی خوب من بیرون گودم و شاید وقتش که برسه هزارم درصدها هم برام مهم بشه!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak