قاصدک من

به هوای کاری صبح از خونه بزنی بیرون... برای یه کار دو دقیقه ای 2 ساعت جا خوش کنی رو یه نیمکت و ناشیانه کل آدم های تو اتاق رو برانداز کنی... گفته بودم که عاشق داستان بافتنم؟... دوست دارم بشینم و درباره آدم های بی ربط و باربط به خودم خیال بافی کنم... دوست دارم یه نیرویی داشته باشی تا بتونم از ظاهرشون به ته ته وجودشون برسم... به دستاشون نگاه میکنم به تن صداشون دقت میکنم و با خودم میگم چه جور آدمی میتونه پشت این صدا باشه... بعد هی خیال میبافم و میبافم... و البته بعضی وقتا هم کشفیاتم به واقعیت خیلی نزدیکه...

خلاصه که کارم رو انجام دادم... هنوز ساعت 11 نشده بود... دلم نمیخواست خونه برم... دلم یه همراه میخواست برای خیابون گردی حتی... الف که الان سر کاره... ن نیز همچنین... س که داره برای امتحان شنبه درس میخونه... ز هم که هیچ موردی نداره تا خودشو برسونه به من شب شده... 

من چه کردم؟؟؟ دست خودمو گرفتم و بردمش خیابون گردی... و باید اعتراف کنم زهرا پایه ترین آدم برای منه... هر وقت خواستم بود و باهام همراه شد...


نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

+ گیر کردم وسط یه عالم عدد و رقم... یه عالم احتمال و بیماری... یه عالم صفحه ی نخونده... یه عالم صفحه ی خونده... خلاصه اش اینه که گیر کردم... 

+ این چند روز نبودنم رو پای تنبلی ام بذارین و البته عذاب وجدانی که حاصل صفحه های خونده و نخونده بود...

+ اینقدر خوشحال شدم از پیدا شدن محمد طاها که نگو... این شادی رو میشه تو کل محله فهمید... اینجا تو این چند وقت تمام کوچه ها پر بود از عکس محمد طاها... تو تمام مغازه ها عکس محمد طاها ضمیمه ی تمام نایلون های خریدت بود... خدارو شکر... 

با خودم میگم تلاش این پدر و مادر قابل ستایشه... این که غصه خوردن ولی کنارش تمام تلاششون رو هم کردن... هر کاری که میشد کرد... با هر ابزاری که میشد داشت... مرسی مامان و بابای محمد طاها که غم داشتید ولی قوی بودید.

+ بعد یه مدت ننوشتن، نوشتن عجیب سخت میشه هاااا!


نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۸ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک طرف خانواده دختره هستند که هر کدومشون هزارتا دلیل دارن برای تموم کردن و ختم به خیر نکردن این رابطه... همه دلیل هاشون هم منطقی...

یک طرف خانواده پسره هستند که هر کدومشون هزارتا دلیل دارن برای تموم کردن و ختم به خیر نکردن این رابطه... اونا هم دلیل دارن اونم منطقی...

یک طرف آقا پسریه که شاید تکلیفش با خودش معلوم نیست... کار مشخصی نداره و کلا تلاش داره تا به همه ثابت کنه که زندگی خیلی ساده تر از اون چیزیه که بقیه فکر میکنن. راحت حرفشو میزنه به زعم خودش، ولی بیشتر بنظر میاد که راحت توهین میکنه؛ به خانواده خودش و چند باری  هم از خجالت خانواده دختره براومده!!!...

یک طرف دختری هست که شدیدا معتقده این آقا پسر همون نیمه گمشده خودشه و علی رغم نه بزرگی که از همه طرف میشنوه همچنان جوابش آره است اونم از نوع بلندش!!!

این که چی دیده و چی باعث شده اینقدر سفت و محکم بله بگه رو نمیدونم ولی با خودم میگم میشه عقل یه جماعت (از خانواده ی دو طرف و مشاور و دوست و...) اشتباه کنه ولی تو خودت تنهای تنها درست بگی؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۸ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

با این که شدیدا به آزادی بیان اعتقاد دارم ولی واقعا نمیتونم بفهمم نویسنده و کارگردان سریال مادرانه قصدشون از نشون دادن این سریال چی بود؟؟؟

اوایلش بود که عاشق اردلان شدم حتی...

اوایلش بود که دلم واسه این آدم آدهنی سوخت حتی...

اوایلش بود که از رعنا دلخور شدم حتی...

اواخر اما مونده بودم که اون عشق اردلان به رها رو قبول کنم یا خواستگاری از عشق سابق رو پشت در آی سی یو!!!

اواخر اما باور کردم که میشه یه عمر کردار زشت داشت (که از نظر من حق الناس زشتترین کردار زشته) اما در آخر خوش و خرم کنار ساحل با عشقت قدم بزنی (عجیب یاد اختلاس و مدیر سابق بانک افتادم... اوشون هم باید کنار یه ساحلی با فرزندانشون قدم بزنن الان!!!)

اوخر اما دلم گرفت از باخت رعنا... رعنایی که جوانی و غرور و عشق و بچه هاشو یکجا باخت...

آهنگ پیشنهادی: _

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٧ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

الان میخوام کلی غر بزنم... از این یه هفته ای که دقیقا یه روز در میون یا مهمون داشتیم یا مهمون بودیم... از این همه کسلی... از این حس خواب آلودگی... از این که کل روز تو عالم خواب تشریف دارم و کل شب رو هم ایضا... 

سابقه نداشته که من این همه بخوابم... فکر کنم کل بی خوابی های عمرم رو تو این ماه جبران کنم تازه تهش یه چیزی هم ذخیره بشه!

درس رو که اصلا فکرش رو نکن... نه تمرکز دارم نه حوصله نه حال... 

جفت داداشی ها معتقدند که من به شددددت غر میزنم... بعد همش بهم میگن تو پیر بشی چی میشی؟!... خدا رحم کنه!!!! 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak