قاصدک من

با صدای ممتد دزدگیر ماشین بیدار میشم... بوی پلاستیک سوخته میاد... تو خونه مون که خبری نیست!... میرم تو بالکن. چندتا خونه بالاتر یه ماشینی آتیش گرفته... چندتا پسر جوون دارن سعی میکنن آتیش رو خاموش کنن. اول با کپسول آتش نشانی که انگار خیلی موثر نیست... تو بالکن خونه های کناری آدم هایی مثل من شاهد این تلاش هستن. یکی از پسرها به آتش نشانی زنگ میزنه... و چندتایی هم از آدم های ایستاده در بالکن ها... آتیش اصلا قصد خاموش شدن نداره... از یکی از خونه ها یه مردی میاد با یه کپسول دیگه... همه جا سفید میشه... فکر کردم که تموم شد. ولی باز از یه جای دیگه آتیش بالا میاد... یکی دیگه میاد با یه کپسول دیگه... ولی انگار زور این کپسول های کوچیک به آتیش نمیرسه... تا این که ماشین آتش نشانی میاد... و در نهایت یه ماشین سوخته و کلی کف نتیجه این تلاش شبانه بود...

وقت اذان صبح همه چیز تموم شده! 

دارم فکر میکنم که چقدر اتفاق ممکنه بیوفته وقتی که ما خوابیم؟؟؟...

چند نفر ممکنه به کمک احتیاج داشته باشن وقتی که ما خوابیم؟؟؟...


نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٦ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

عجیب شدم این روزها...

nبار اومدم و صفحه ی ارسال مطلب جدید رو باز کردم... نوشتم و بعد که رسیدم به آخرش به خودم میگم که چی مثلا؟؟؟ نتیجه اش هم این میشه که ضربدر قرمز اون بالا رو خیلی شیک فشار میدم و کل مطلب فرت میشه!!!

حالا این هیچ... دوربین رو شارژ میکنم و هواسم هست شارژش کامل بشه تا کلی عکس بگیرم از پیک نیک های آخر هفته... ولی دریغ از یه عکس حتی! این برای منی که از هر فرصتی برای عکس گرفتن استفاده میکردم خیلی عجیبه!

حالا اینم هیچ... از دیدن کل سریال های ترکیه ای حالم بد میشه... اوه... اینم یکم عجیبه آخه تا همین چند وقت پیش همچین محو تماشاشون میشدم که بیا و ببین... بعد الان قصه ی خرم و گونی و چه و چه برام کاملا بی معنی شدن! در عوضش روزی 3 قسمت از سریال مدرسه شبانه روزی رو دانلود میکنم و یکجا میبینم!

این ها و خیلی چیزای دیگه یعنی من عجیب شدم... شاید یه جور مرحله گذر...


نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

1. دختر باشی و روز دختر دستت رو بگیرن و ببرن یه جایی شبیه بهشت... بعدش زیر یه درخت سپیدار تو باشی و پاهایی که تو آب خنک تازه میشن... درست همون جاست که آرامش ذره ذره میاد و میشینه گوشه ی دلت... انگار که دل تاریکت کم کم روشن میشه...

2. دختر باشی و آخر شب وقتی میای سراغ گوشیت تا خاموشش کنی اینو میبینی...

به تنها دختر عزیزم زهرای خوبم روزت مبارک... از طرف بابایی که همیشه یه یادت هست.

همون جاست که شیرینی دختر بودن رو حس میکنی.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۸ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

داریم بهش نزدیک میشیم... داریم به پاییز دوست داشتنی من نزدیک میشیم... اینو نه قلبم که تک تک سلول های بدنم داره فریاد میزنه... اینو پوستم میگه که روز به روز داره خشکتر میشه... اینو لب هام میگه که بادهای پاییزی رو خیلی بهتر از من حس میکنن... و من که این روزها با یه قوطی لوسیون بدن و چندتایی لبلو نشستم به انتظار پاییز دوست داشتنی ام... اصلا انگار رسم دنیا اینه که همه چیزهای دوست داشتنی با رنج همراه باشن... همه ی خوشی های زندگی یه امایی با خودشون داشته باشن... اگه این قانون درست باشه تنها کاری که باید بکنیم اینه که دوست داشتنی هامون رو محکم بچسبیم با وجود همه رنج های همراهشون... اون وقت حتی رنج ها هم قابل تحملتر میشن و حتی گاهی هم شیرین!!!... مثل همین لبلو ها که لب هایی با طمع توت فرنگی و انار برام میارن... یا همین لوسیون هایی که بوی گل های جنگلی و شیر و عسلشون مستم میکنه...


نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۱ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

میدونید من که فکر میکنم همه مامان بزرگ ها مثل هم اند... همشون با یه لبخند میان به استقبالت و با تمام دردی که تو پاهاشون دارن برات یه استکان چای خوش طمع میریزن و میذارن جلوت... بعدش میگن چه خبر؟ ولی باور کنید همه مامان بزرگ ها خودشون منبع کلی خبرن... بعد ما نوه ها تعجب میکنیم این مامان بزرگ ما با این همه درد ریز و درشت این همه خبر رو از کجا داره اصلا؟؟؟...

میدونید من که فکر میکنم همه مامان بزرگ ها با همه ی سال هایی که ازش رد شدن هنوز از همه ما نوه ها زرنگ ترن... آخه تو خونه ی همه ی مامان بزرگ ها ساعت 7 صبحانه و ساعت 11 ناهار و ساعت 6 شام حاضره...

میدونید من که فکر میکنم همه مامان بزرگ ها به خدا نزدیک ترن... آخه هر وقت که نگاشون کنی دارن زیر لب دعا میکنن برای سلامتی یکی از بچه ها و نوه ها...

این چند روز که حال مامان بزرگ خوب نبود دیدم که خونه ی شمعدونی ها چقدر سوت و کور شده... اصلا انگار زندگی وابسته است به عطر چای دم کشیده ی مامان بزرگ.

اصلا مامان بزرگ یعنی قصه اون باغ سیبی که من عاشقش بودم... یعنی اون کتاب قصه هایی که روزای جمعه سهم من بودن تو کشوی کابینت آشپزخونه... یعنی دستکش و شالگردنی که تو سرمای زمستون گرمم میکرد تا ته ته وجودم... یعنی کشمش و گردویی که مامان بزرگ میریخت تو جیبم و بهم میگفت بخور تا 20 بگیری...یعنی دونه های تسبیحی که سهم دعای هر کدوم از ما توش محفوظه... اصلا من که میگم مامان بزرگ یعنی عشقی بزرگ.

عنوان از استیو چندلر

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

برای مهربون بودن فقط کافیه یه درخت انجیر تو حیاط خونت داشتی باشی...

برای مهربون بودن فقط کافیه بدونی یه خواهر زاده داری که عاشق انجیره...

همین ها کافیه برات تا انجیر هات رو بچینی... خوب بشوری... بعدش بریزی تو یه قابلمه بزرگ و تبدیلشون کنی به مربایی خوشمزه... دوتا ظرف بزرگ مربا گوشه یخچالت جا خوش کنه تا روزی که با یه دنیا مهربونی بفرستیشون پیش خواهر زاده...

داشتن خاله ای به این مهربونی یعنی خداجون مچکریم!!!

 __  بفرمایید اینم یه آهنگ خوشمزه.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak