قاصدک من

سرم پر شده از حرف... انگار کن که یه وزنه چند کیلویی شده... فقط حرف که نیست... نگاهم هست... دلسوزی هم هست... آه کشیدن گاه و به گاه آدم های دور وبرم هم هست... کنایه های زرورق شده هم هست... همه چیز هست...

این روزا دلم میخواد برم... از همه کسایی که میشناسم دور بشم... وقتی میگم همه یعنی همه... 


نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

درست مثل تمام سال های گذشته این چند روز بهانه ای بود برای جمع شدن و با هم بودن... با هم بودنی که دیگه خیلی گرم نیست ولی هنوز هم هست... بچه که بودم این هیئت جور دیگه ای بود... همه بودند... همه ی فامیل دور و نزدیک... ولی زمان مثل خیلی جاهای دیگه اثر خودش رو گذاشت... هر سال عده ای کم شدند... هر سال این دایره کوچیک و کوچیک تر شد... تا الان که تعداد آدم های غریبه تو هیئت خیلی بیشتر از تعداد آشناهاست...

اختتامیه هم هر سال تو خونه ماست... یه دیگ شله زرد که آخرین هم زدن های ماست تا سال بعد... فکر کن که تمام این روزا هی بنده دیگ هم زدم و هی دعا کردم در اون حد که برای این دیگ آخری با خودم گفتم بعید نیست خدا رو هم کلافه کرده باشم!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٥ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

از عجایب این روزگار همین بس که درست وقتی بعد از یه دوره ی قهر طولانی مدت با تی وی مراسم آشتی  کنون رو بگذار میکنی و یه لیست از کانال های فیورت برای خودت درست میکنی یهو یه عده بریزن رو پشت بومتون و کل دایره های زنگی رو بردارن و خیلی شیک و مجلسی بزنن زیر بغلشون و با یه لبخند خوشگل از پله ها بیان پایین!!!... بعدش یه جوری هم نگات کنن که یعنی ای غافل تو چه دانی که ما چه خدمتی در حق شما خدا نشناس ها کردیم... به همت ما آتیش جهنم خاموش شد دیگه خودتون برید دنبال گلستان کردنش!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٩ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

ما آدم ها ترسناک شدیم... ترسناک شدیم وقتی تو لیست دوستای هم میریم ولی ساده ترین اصول دوستی رو هم رعایت نمیکنیم...

اصلا انگار کن که فقط ظاهرمون مدرن شده ولی هنوز همون خاله خان باجی های عصر ناصرالدین شاه ایم که دنبال پیدا کردن یه سوژه تو هر سوراخی سرک میکشیم... آدم هایی که سالی یکبار هم همدیگر رو نمی بینند فقط به خاطر یه رابطه فامیلی سر در میارن از لیست دوستات... تا اینجای قضیه نباید مشکلی باشه ولی وقتی میرسی به جایی که فامیل عزیز تو لیست دوستات دنبال یه مخاطب خاص میگرده و خودش نتیجه گیری میکنه و یه لبخند معنادار تحویلت میده نمیدونی باید چیکار کنی؟!!!

جالب اینجاست که وقتی یکی از این فامیل های محترم رو تو لیست دوستات اضافه میکنی یهو یه دوجین آدم دیگه پیدا میشن و بعدش تو میمونی که با این آدم ها چیکار کنی؟؟؟ 

میترسم... از خودم بیشتر میترسم... میترسم از روزی که منم اونقدر بی دغدغه بشم که بشینم پای نت و فقط دنبال کشف پازل های هزارتکه آدم های دور و برم بشم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٧ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

 رسیدم به آخر خط... 

فردا امتحان دارم... و البته بعدش دوباره میشم همون قاصدک همیشگی...

انرژی های مثبتتون رو ازم دریغ نکنید رفقا.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٥ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak