قاصدک من

بیزارم...

از هر مسئله ای که راه حلش گذر زمان است بیزارم...

تو مسیری قدم گذاشتم که درست نمیدونم قراره کجا ببرتم!

تو اوج ناامیدی... وقتی دارم فکر میکنم با این یه سال طولانی و کشدار پیش روم چیکار قراره بکنم یهویی اس ام اسی از یه دوست برام میاد... مسیری رو جلوم میذاره که دو ساله دارم نادیده اش میگیرم... دو ساله دارم به خودم میگم من از پسش برنمیام... من برای این کار ساخته نشدم... ولی شوک آخری اونقدر بزرگ بود که مجابم کنه باید یه کاری برای خودم بکنم... باید از یه جایی شروع کنم...

یه موقعیت کاری... کاری نه خیلی ایده آل من... کاری که برای انجامش باید بخوام که عوض شم... باید با ترسام بجنگم...

هنوز چیزی قطعی نیست و هنوز هم من دارم فکر میکنم وارد این مسیر تازه بشم یا نه!؟؟؟



نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

انتظار میتونه وحشتناک باشه... تا حالا اینقدر ملموس حس نکرده بودم این جمله رو... تو این یک ماه همه ی سعی ام این بود که آروم باشم... که لبخند بزنم... میدونم که از نظر خیلی ها من همون زهرای آروم همیشه بودم ولی فقط خودم میدونم که نبودم...

و حالا... امروز انتظار به سر رسید... و اونجور که انتظار داشتم میوه صبر اصلا شیرین نبود... تلخ بود... تلخ تلخ...

قبول نشدنم یه مسئله است و این که شهامتی پیدا کنم و نتیجه رو به مامان و بابا بگم یه مسئله دیگه... از دیدن ناامید شدنشون حالم بیشتر بد میشه...

همه اینا باعث شد اینجا اولین جایی باشه که این تلخی رو مزه مزه کنم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٤ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak