قاصدک من

چند ساعتی باقی مونده تا تموم شدن امسال...

دارم فکر میکنم به سالی که گذشت... امسال سال پررنگی بود... سال رنگی رنگی حتی...

همه جور رنگی رو تجربه کردم...

بهار امسال من بودم و محیط کاری جدید... من بودم و کلی انرژی برای تغییر... فقط کار و کار...

تابستون اما داغ شدم... همه چیز از یه دیدار دوباره شروع شد، وقتی برای ماموریت کاری رفته بودم... من فقط از کار و خودم گفتم و اون بیشتر ساکت بود... چند روز بعدی اون بود که بیشتر حرف می زد... بعدشم ماموریت بعدی... تو همون سفر خواستیم که جدی تر باشه... برای خودمم هم عجیب بود همه چیز... 

پاییز اما همه چیز فرم دیگه ای به خودش گرفت... اون دور شد و من حیرون!!! 

زمستون اما سرد شدم... قصه عوض شد... همه چیز افتاد رو دور تند انگار... مسیر جدیدی که تو زندگیش باز شد... حالا نه من میدونم و نه اون میدونه که قراره چی بشه... تو همین سرما محیط کاریم هم عوض شد و همین شد یکی از دلایل مشغله دار شدن من!!!

شدیم دو تا خط موازی که واقعا نمیشه فهمید تقدیر قراره کجا ببرتشون...

حالا و تو این ساعت های باقی مونده من خوشحالم به خاطر همه رنگ هایی که داشتم تو این سال...

نمیدونم قراره چه رنگ هایی رو تو سال جدید تجربه کنم ولی امیدوارم...

من به 94 امیدوارم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak