قاصدک من

یه روزایی مثل امروز دلت میخواد یه کسی بود و تو چشمات زل میزد و بهت میگفت راهی که داری میری درسته.... اصلا دلت میخواد محکم بغلت میکرد و میگفت این مسیر درست ترین مسیره...

دلم یه پیش گو میخواد... از اونا که بیان و دستامو ببینن و بهم بگن جایی که توش هستی پره از شادی... پره از رضایت...

پیشنهاد جدید وسوسه انگیز هست ولی همش این نیست... میدونم که باید صبر داشته باشم تا مجموعه به من و توانایی هام اعتماد کنه... نمیدونم اما مجموعه چقدر اعتقاد به حفظ نیروهای مفید داره!... 


نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٤ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

یک صبحِ خرداد
پنجره را به سبز سبزِ دنیا باز کنم
و بی‌ هیچ هراسی از زخم‌های درونم
به همسایه بگویم
سلام
سلام

نیکی‌ فیروزکوهی

حدود سه ماه پیش تو یه جلسه اداری دیده بودمش... یه جلسه تقریبا طولانی و

بحث های کاری... امروز دوباره قرار داشتم باهاش... همون اول میگه دفعه قبل خانم

همکارتون رو دیده بودم... کلی ازخانم همکار تعریف کرد!!!!...

با خنده میگم فکر کنم اشتباه شده من خودم همون خانم همکارم...

تعجب تو صورتش کاملا معلوم بود... بهم میگه خیلی عوض شدین!!! 

من موندم که چی بگم... چی دارم که بگم!!!


نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٧ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

قاصدک ما در انتظاریم برای ما از دیار دوست پیام سلامتی؛ زندگی و عشق بیاور....

حرف که هست خیلی هم هست ولی نمیدونم از کجا و چطوری بگم...

روزایی که پشت هم میان و میرن و منی که خودم سپردم به روزگار... دارم یاد میگیرم... دارم طمع جدیدی از زندگی رو تجربه میکنم... طعمی که تو هیچ کدوم از کتابا حسش نکرده بودم...

بودن تو محیط کاری عجیبه... یه دنیای ناشناخته با روابطی تو در تو... اعتراف میکنم هنوز تو پیدا کردن سبک خودم تو محیط کاری لنگ میزنم عجیب... فعلا فقط دارم تجربه میکنم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٦ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()


 Design By : Pichak