قاصدک من

نیم ساعتی میشه که دارم سعی می کنم 1 صفحه از کتابو ترجمه کنم ولی چی بگم ...اومدم تو سایت که مثلا با بچه ها حرف نزنم و به کارام برسم(طاهره و شیدا اومدن و تقریبا اتاق 241 تکمیله البته جای سمیه خالی ...خالی که نه اون الان تو خونه داره حالشو میبرهلبخند)....اما انگار یکی از بچه های این دوروبر عروس شده و چه غوغایی اون بیرونلبخنداین تقریبا یک رسم تو خوابگاهه که پس از مزدوج شدن قلببچه ها یک عروسی کوچولو به افتخار عروس و البته بدون حضور آقای دامادناراحت برگزار میکنن . تا حالا که قسمت ما نشده ولی خدا رو چه دیدیچشمک...امروز داشتم فکر میکردم که امسالم گذشت، هر چند اول سال من تقریبا مطمئن بودم که امسال یک سال متفاوت میشه برای من....ولی عملا هیچ اتفاق خارق العاده ایی رخ ندادناراحت یک جورایی همه چیز آروم بود....ولی خداییش این سرو صداها خیلی بیشتر از یک عروسی کوچولو...انگار جدی جدی خود عروسیه...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak