قاصدک من

داشتم یک مقاله ای رو برای دوستم ترجمه میکردم یاد خودم افتادم...

این دوستی بهم زنگ زد و گفت کسی رو میشناسی برای ترجمه...منم که کس دیگه ای بجز خودم نمیشناختم...بهش گفتم اگه بخواد خودم میتونم براش ترجمه کنم...اونم با خوشحالی قبول کرد و مقاله رو برام فرستاد...قبل از این که بخونمش هی به خودم میگفتم نکنه خیلی پیچیده و تخصصی باشه( البته رشته هامون یک اپسیلون با هم فرق دارنااانیشخند دوستی سلولی میخونه) اون زهرای بدبین درونم هی میگفت اگه نتونستی چی؟؟؟چرا بیخودی بهش قول دادی؟؟؟


خلاصه مقاله رو باز کردم...هی بالا و پایین میرم ....آخه این که خیلی خارق العاده نبود!!! چرا خودش انجامش نداده پس؟؟؟

با دوستی که میحرفم میگم مگه چیکار میکنی که که اینقدر مشغولی...کلی دلیل آورد ولی آخرشم من جواب سوالمو نگرفتم؟؟؟سوال

میگم حالا واسه کی میخوایش؟؟؟میگه فعلا وقت داریم...

خلاصه منم تند تند ترجمه کردم و خوشحال زنگیدم به دوستی که بیا ببین من چه کردم؟؟؟

دوستی سرخوش بنده: خیلی به خودت سخت نگیر دو هفته بهمون وقت داده استاد!!!(حالا اینارو با خنده میگه اااااااااااااااا) 

منم اینطوری؟؟؟!!!تعجب

یاد خودم افتادم ...هر هفته یک سمینار داشتم اونم چی انتخاب موضوع که هم جالب باشه و هم به قول استاد تازه باشه 3-4 روز وقت میگرفت...بعدشم هی مقاله و مقاله و مقاله....یعنی الان که یادم میوفته کل 250 صفحه رو که هر ترم سهمیه داشتیم برای پرینت من تموم میکردم تازه این آخریا مال بچه ها رو میگرفتم...

بعد روز ارائه استاد چندتا سوال من باب حالگیری ازمون میکردن و تو برگه شون یک چیزایی مرحمت میفرمودن بابت نمره اون جلسه...بعد منم آویزون برمیگشتم خوابگاه (آخه خیلی وقتا که سمینار داشتم شب قبلش کلا بیدار بودم تو سالن مطالعه) همون شب رو استراحت میکردم و از فرداش استارت سمینار بعدی رو میزدم!!!!

البته شایدم کار من خیلی درست نبوده که این همه به خودم سخت میگرفتم؟؟؟چون در عمل دارم میبینم هیچ فرقی بین اینطوری بودن یا اونطوری بودن نیست!!!!



 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak