قاصدک من

اینجا تبریز است...بللللله بالاخره اومدم...

دیشب تو راه بودم بیشتر راه رو بیدار بودم میخواستم با جاده هم خداحافظی کنم...حتی طلوع آفتاب رو هم دیدم...

صبح با یک کوله پشتی پر از برگه های جورواجور راه افتادم سمت دانشکده...

ولی...دانشکده رسما پکیده بود...بخش اداریش هم منتقل شده بود سالن امتحانات...

اونجا بود که دکتر جونو دیدم.

من: سلام دکتر حال شما؟ خوب هستید؟؟؟لبخند

دکتر جون: کجا رو باید امضا کنم!!!خنثی

تعجب

آقا من موندم این دکتر جون این همه احساس و گرمی رو از کجا میاره...حتی نپرسید این همه وقت کجا بودی؟؟؟ یا اصلا اون آموزش های ما به دردت خورد؟؟؟

خلاصه برای گرفتن هر امضا یک سمتی رفتیم...ماشاالله دانشگاه تبریز هم از نظر فضا کاملا غنی می باشد...البته از نظر علمی نه هاااااا!!!

و من هم در یک عملیات محیر العقول تمامشونو گرفتم ولی فقط یک امضا بانک موند که قرار شد فردا فریبا زحمتشو برام بکشه....

و بله من امشب برمیگردم...

آخر خط...

نکات جالب:

1) خیلی از بچه ها هنوز دفاع نکردنن حالا اون موقع چقدر به ما فشار آوردن که باید 4 ترمه دفاع کنید.

2) از دیشب اینجا برف میومده...دانشگاه خیلی خوشگل شده...

3) اینجا همه میگن هنوز بیکاری؟؟؟منم هنوز میگم آره...

4) الان تو سایتم...جای همیشگی

5) در آخرین لحظات هم دارم از اینترنت دانشگاه سواستفاده میکنم!!! راستی وقتی مسئول حراست کارتمو سوراخ کرد یک لحظه دلم گرفت از این که دیگه دانشجو نیستم!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak