قاصدک من

بالاخره روزای آخر سال پیشم گذشت و من در دقایق انتهایی تونستم برم خونهلبخند و عید ...واقعا نفهمیدم چطور تموم شد و من دوباره مسافر سرزمین دور شدم... وحالا دوباره منم و خوابگاه، کارای عقب افتاده، دکتر و...

به خودم قول دادم که این روزای باقی مونده حسابی خوش بگذرونم و در اولین اقدام من و دوستان(نمیدونم چرا یاد یوگی و دوستان افتادمخنده) در اقدامی شجاعانه رفتیم کندوان...میگم شجاعانه چون روز سفر بارون میومد اساسی ولی ما سرخوشانیشخند از رو نرفتیم ، خیلی خوش گذشت . خیلی...

و اکنون مدیر تور(خودم) تصمیم داره دوستانو بازم راه بندازه برای یک سفر دیگه . ولی خداییش هر چند برای راه انداختن بروبچ باید انرژی زیادی صرف کرد ولی وقتی راه افتادن پایه ی خوش گذرونی هستن اساسی...

و در ادامه باید بگم یک کوچولو تنبل شدم، ترجمه هام حسابی عقبن و تازه سمینارمم هست که هنوز به جز پیدا کردن موضوع هیچ کاری واسش نکردم ...خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر کنهلبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak