قاصدک من

دارم پیاده برمیگردم خونه...همه جا شلوغه... بساط خرید داغ داغه...

توجه ام به یک آقایی جلب میشه...کنار یک صندوق صدقه ایستاده...با خودم میگم حتما خیلی پول داره که انداختنش تو صندوق این همه طول میکشه... اما...

نزدیک تر که میشم تو دستش یک چیزی میبینم...شبیه یک میله نازک...با اون میله داره اسکناس ها رو یکی یکی در میاره...حالا من همین طور با چشم های از حدقه دراومده دارم نگاهش میکنم...ظاهرش خیلی معمولیه اصلا نمیشه تصور کرد که از این استعدادها داشته باشه؟؟؟ با خودم میگم حتما بهش احتیاج داره هر چند که ته دلم راضی نیستم....

راهمو ادامه میدم ولی انگار خیلی هم سریع نمیرم چون همون آقاهه باز از کنارم رد میشه و سر صندوق صدقه بعدی دوباره همون عملیات رو انجام میده....

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak