قاصدک من

چه حس بدی دارم امشب...امروز دکتر گفت مقاله ام رد شده، از اولشم خودم میدونستم که ایرادش کجاست و دقیقا هم همون جا رو ایراد گرفته بودن.من هی گفتم و دکترمون هم هی منو دور زد...خیلی ناراحتم ، نتیجه این یک سال زحمتمو خوب گرفتم...ایراد کار اینجاست که دکتر اصلا انگار نه انگار...

چند روز پیش  که رفته بودم دانشگاه ایران پیش استاد راضیه استادش بهم گفت چرا این کار ضعیفو برای تزتت انتخاب کردی...اونوقت کار راضیه یک کار قویه که توش چندتا تکنیکه اساسی یاد میگیره...بیچاره منگریه

حالم بده، خیلی بد...حالا اصلا نمیدونم چه امیدی داشته باشم واسه دکترا...

امروز بهم زنگ زدن از طرف شرکت، فردا باید برم اونجا..نمیدونم شاید استخدامم کنن؟؟شاید...قبلا امیدم این بود که تا چاپ شدن مقاله و گرفتن مدرک زبانم این برام فقط یک کار موقتی باشه...ولی حالا میترسم...

چه روزای سختی رو من داشتم تو این یک سال...نمیگم کارم خیلی عالی بود ولی منم مثل خیلی های دیگه زحمت کشیدم، به امید این که نتیجه خوبی بگیرم...چه الکی خوش بودم منناراحت

ولی الان که فکر میکنم از همون اولم یکجورایی میدونستم...

نمیدونم دکتر چرا این کارو با من کرد...کاش منم مثل دوستام یک استاد دلسوز داشتم که لااقل به شاگرداش و آینده شون اهمیت بده...

 جالبه دنبال یک نشونه میگشتم ولی فکر نمیکردم این نصیبم بشه

از بعدازطهر که اینو شنیدم یک بغض بزرگ تو گلوم گیر کرده ولی حیف که امشب مهمون داشتیم...نه بخاطر مقاله بیشتر به خاطر آینده

نمیدونم چرا الان که خیلی نیاز به حمایت داشتم...همین طوریشم شرایط خوبی نداشتم

خدایا حواست به من هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak