قاصدک من

امشب بعد از یک وقفه دو ساله بازم دوباره مهمون بازی ما شروع شد، نه این که تو این دو سال نباشه...بود ولی من توش حضور نداشتم...حالا نمیدونم این توفیق بود یا نه؟؟؟سوال

بدی این خاله بازی ها اینه که در بیشتر مواقع من تنهام...دلیلشم اینه که فامیل مورد نظر یا اصلا دختری تو سن وسال من نداره یا اگر هم داره با عرض شرمندگی دختره ازدواج کرده و تازه بعضی وقتا این دوست سال های دور بنده بچه دارم شده...در این جور مواقع هم خب معلومه دیگه، از یک طرف کمتر شدن رفت و آمد ها با خانواده مذکور به دلایل مختلف!!! و از طرف دیگه جدا شدن کامل ما از هم به خصوص از نظر فکری باعث شده که حرف مشترک کمتری برای هم داشته باشیم...

امشبم یکی از اون شبا بود...یک افطاری با مقیاس وسیع( از اونا که یک سفره پهن میشه از اینجا تااااااااااااااااا اونجا) دعوت بودیم، دوست من(زهرا) که چند سالی میشه ازدواج کرده ، مدام در حال پذیرایی بود و به جز حرفای کلی حرف خاصی با هم نزدیم...در این شرایط من مثل دخترای مودبمژه پیش مامانم بودم و عملا حوصله ام سر رفته بود اساسی..............

امشبم گذشت...یک روز دیگه و من همچنان بیکارم...گریه

الانم اصلا خوابم نمیاد نشسته ام سر ترجمه که فعلا تنها کار مفیدی که دارم...باید سهم فردارو هم ترجمه کنم چون فردا سالگرد بابابزرگه و افطاری میدن اونجا...فکر کنم از صبح زود برم اونجا...قسمت وحشتناک قضییه این جاست که فردا کسایی رو می بینم که راستشو بخواین اصلا دوست ندارم  ببینمشون...از اون آدمایی که تا میبیننت یک عالم سوال بی جواب دارن و با یک نگاه عاقل اندر سفیه تند تند ازت اطلاعات میگیرن:درست تموم شد؟چرا سر کار نمیری؟تو خونه بیکار نشستی؟شوهر نکردی؟بعدشم که مطمئن شدن تو از اونا خدای نکرده جلوتر نیستی !!!!انگار خودشون قله نمیدونم چی رو فتح کردن میگن اشکال نداره، همه چیز درسن میشه...

تو این سال ها من هنوز عادت نکردم بهشون!!!و این خیلی بدهناراحت......

خدا آخر و عاقبتمونو بخیر کنه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak