قاصدک من

حالم خوب نبود امروز...البته باید بگم ملال جدیدی نبود شکر خدا...

در این حال تصور کنید فیلم طلا و مس رو هم ببینم(نمیدونم چرا ولی گویا بعضی ها فکر کرده بودن به عنوان عیدی این فیلمو نشون ما بدن بد نیستسوال) یک دل سیر گریه هم کردم، خدا خیر بده این صاحبای تلویزیون ملی رو که این قدر به فکر ما هستند...

بار اول نبود که میدیدمش، یادش بخیر بار پیش خوابگاه بودم فکر کنم موقع امتحانام بود گویا؟؟؟ اون بار هم اساسی گریه کردم(ممکنه آدم هایی به این خوبی وجود داشته باشند؟)یادمه اون بار هر کاری کردم کسی حاضر نشود باهام فیلمو ببینه.همه میگفتن خودمون به حد کافی غصه داریم...آخی یادمه بعد از فیلم مهندس اومد اتاقمون، یک لاک جدید گیر آورده بود(فکر کنم لاکه فهیمه بود) تو فاصله ای که براش لاک میزدم اینقدر حرفای چرت و پرت(شما بخونید حرفای علمینیشخند) زدیم که غصه زهرا سادات به کل یادم رفت، اصلا انگار نه انگار که چند دقیقه پیش کلی گریه کرده بودیمااااخجالت

یکی از خوبی های خوابگاه همین بود که حال دایمی نداشت آدم...مدام در طلاطم بودی...جالب بود که این باتری های ما زود خالی میشدن و زودی هم دوباره پر میشدن...

کلا توهمی بود واسه خودش...

بدی این روزا اینه که این حال بد داره کم کم دایمی میشه... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٠ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak