قاصدک من

این روزا هیچ خبری نیست...هیچ خبری

به چندتا آزمایشگاه زنگ زدم میگن فعلا استخدام نداریم...

باید برم تبریز دنبال کارای فارغ التحصیلی ولی اصلا دوست ندارم برم...از این که باید دوباره اونجا باشم عصبی میشم...یاد اون روزایی میافتم که حروم شدن...

اصلا فکر نمیکردم قصه من این جوری باشه...نمیدونم چرا این چند وقته این جوری شدم...عصبی و حساس...مدام با امیر کل کل میکنم...عملا بیشتر  وقتمو تو اتاقمم حتی با مامان هم حرفی برای گفتن ندارم...

خیلی تنهام...تو دلم خیلی حرفاست...ولی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak