قاصدک من

داشتم عکسامون رو میدیدم...پارسال این موقع با بچه ها رفته بودیم تبریز گردی...شب قبلش یهو تصمیم گرفتیم که بریم بیرون...مهندس که بهانه مقاله هاشو آورد...طاهره هم نبود، فکر کنم تهران بود...خلاصه صبح ناهارمون رو درست کردیم و از خوابگاه زدیم بیرون...روز خوبی بود...اول رفتیم مقبره الشعرا از اونجا هم رفتیم خانه امیر نظام...اونجا با یک گروه آشنا شدیم...یک گروه که گویا دوستان دوران دانشجویی هم بودن و بعد از حدود 20 سال دور هم جمع شده بودن و با یک تور داشتن میچرخیدن...فکر کنم چندتا شهر هم رفته بودن...خیلی گروه با حالی بودن...پر از انرژی ...با این که تقریبا هم سن و سال پدر و مادرای ما بودن ولی خیلی متفاوت بودن...حس میکردم که به معنای واقعی دارن زندگی میکنن، با اونا رفتیم موزه آذربایجان...

کاش ما هم بعد از گذشت 20 سال بتونیم مثل اونا راضی باشیم از جایی که هستیم...حتی از اشتباهاتمونم راضی باشیم و به گذشته با لبخند نگاه کنیم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak