قاصدک من

جمع شدن یک گروه دوستانه میتونه خیلی به آدم انرژی بده...

از وقتی یادم میاد مامان و دوستاش برنامه منظمی برای دوره های دوستانشون داشتن که این دوره ها یکی از بهترین تفریحات دوران کودکی من بوده و البته هنوز هم هستلبخند

از اون موقع این دوستای مامان شدن خاله های من و بچه های اونا که تقربیا همه هم سن و سال من بودن شدن دوستای من!

یادم میاد خاله های واقعی بنده همیشه سعی میکردن که به من بفمونن من دوتا خاله بیشتر ندارم و در مقابل من یک لیست پر از اسم خاله هام داشتم و البته اسم خاله های واقعی خودمم هم تو این لیست بود!خجالت

یادم میاد سال های قبل تو این دوره های دوستانه شادی بیشتری بود...روزی که یکی از خاله ها مهمونی داشت و از اونجا که خونه هر کدومشون یک طرف شهر بود بقیه یک جایی قرار میگذاشتن تا حتی تو راه هم با هم باشن...خنده داره ولی یادم میاد حتی یک وقتایی نون تازه هم میگرفتیم و از صبحانه تو خونه مورد نظر تلپ میشدیم تا بعد از ظهر که هر کدوممون راهی خونه هامون میشدیم تا با اومدن آقایون خانم های خونه سر پستاشون باشن انگار که آب از آب تکون نخوردهچشمک...

باید اعتراف کنم که این گروه تو تمام شرایط با هم بودن و هر کاری از دستشون براومده برای هم انجام دادن...تو خوشی ها و غم ها به معنای واقعی با هم بودن، درست مثل خواهرهای واقعی...

زمان زیادی گذشته، تو این فاصله تغییرات زیادی برای اعضای این گروه اتفاق افتاده...بزرگ شدن بچه ها...ازدواجشون...و البته مشکلات تک تکشون هم بزرگتر از قبل شده... یک جورایی انرژی و شادی این گروه کمتر از قبل شده... الان دور هم جمع شدن بیشتر فرصتی شده برای همفکری...انگار هر کدومشون برای هم یک مشاور شده...یک مشاور دلسوز

فردا یکی دیگه از این مهمونی هاست و این بار ما میزبانیم...خوشحالم و آرزوم اینه که این جمع دوستانه همیشه شاد باشن...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak