قاصدک من

تو تاکسی نشستم و دارم میرم کلاس...یک دختری کنارم نشسته تقریبا هم سن و سال خودمه یا شایدم چند سال کوچکتر...مدام داره با تلفنش حرف میزنه، یا خودش زنگ میزنه یا بهش زنگ میزنن...به خدا من فضول نیستم ولی خب کنارم بود، نمیخواستم گوش بدمخوب...

خلاصه همه طرف های مکالمه پسر بودن...تو اون مدتی که تو تاکسی بودیم اسم حداقل7-6 پسرو آورد...آقا منم مونده بودم چه کنم...خودشم تقریبا بلند بلند صحبت میکرد...آقای راننده که یک مرد معقولی بود هم عصبانی از تو آینه نگاه میکرد...اولش فکر کردم داره به من نگاه میکنه بعد دیدم حواسش به بغلیه...دیگه کاملا کنجکاو شدم اساسی!خجالت

 

دختره خیلی بامزه صحبت میکرد...خیلی پر انرژی و پر از عشققلب...به یکی میگفت دارم میرم دربند تولد دوستم...به یکی میگفت دارم با خواهرم میرم خرید...تو آخرین مکالمه هم گفت دارم با مامانم میرم خونه عموم...بعد یک دفعه برگشته سمت من با اشاره میگه با اون طرفی که پشت خطه حرف بزنم مثلا مامانشم....اومدم یک چیزی بگم گوشیو داده بهم هی ایما اشاره میکنه که یعنی خواهش...خنده ام گرفته با اون طرف حرف میزنم و میگم ما با همیم...من مامانشم مثلا...چه مامان با کلاسی!!!نیشخند

گوشی که دادم بهش گویا طرف اون ور خطی فهمیده من مامانش نیستم و تازه اصرار داره باهام حرف بزنه...دختره بهم اشاره میکنه...میگم عزیزم من دیگه رسیدم باید پیاده بشم؟؟؟چشمک

تو کلاس همش دارم فکر میکنم که من با اون دختره چقدر فرق دارم...اصلا مال دنیاهای مختلف بودیم...



نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak