قاصدک من

چند وقتی بود که میخواستم گوشیمو عوض کنم ولی به همه میگفتم میخوام برم سر کار بعد با پول خودم برای خودم گوشی بخرم...یک جورایی با خودم لج کرده بودم، بیچاره مامان هر چند وقت یک بار پیله میکرد که برو برای خودت گوشی بخر ولی من زیر بار نمیرفتم...یک جورایی هی به خودم سیگنال میدادم که به زودی میرم سر کار و گوشی میخرم...

 

ولی این اواخر دیگه خودمم از سر کار رفتن ناامید شده بودم چه برسه به دیگرانناراحت...

دیشب داداشی بهم زنگ زده میگه اگه بخوای گوشی بخری چه جوری دوست داری؟خیلی متوجه سوالش نشدم خیلی سرسری جوابشو دادم و زودی اومدم خونه؟؟؟سوال

داداشی دیر اومد...برام یک گوشی خریده بودتعجب دقیقا همون جوری که خودم میخواستم بخرم...ولی...اولین بار بود که از گرفتن یک کادو خوشحال نشدم!!!

راستشو بگم بیشتر دلم گرفت، مثلا من خواهر بزرگترم...درسترش اینه که من هوای برادرای کوچکترمو داشته باشم!دادشی خیلی پسر فعالیه، درس و دانشگاه...و خداییش حسابی در تلاشه بر عکس منخجالت 

فعلا که کاری از دستم برنمیاد ولی امیدوارم به زودی بتونم جبران کنم...

خدایا ممنون به خاطر داشتن کسایی که هوامو دارن و حواسشون هست که روزایی سختیو میگذرونم...فقط کاش خودتم یک کم بیشتر هوامو داشته باشی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak