قاصدک من

صبح از خواب بیدار شدم حس کردم یکی از چشمان یک چیزیش هست...فقط احساس کردم...دارم صورتمو میشورم میبینم پلک یکی از چشم ورم کرده عجیب!!! خیلی جدیش نمیگیرم همش به فکر امروزم که قراره برم یک مرکزی برای کار...اینقدر استرس دارم به خودم میگم حتما چیز مهمی نیست...تو ترافیک وحشتناک صبحگاهی خودمو میرسونم اونجا تقریبا نزدیک 2 ساعت تو راه بودم با هزارتا آرزو...یک خانومی اونجاست یک فرم میذاره جلوم نگاهش میکنم، وای وحشتناک بود...به جز صفحه اولش بقیه صفحاتش راجع به سابقه تدریس، سابقه پژوهشی، کتاب های منتشر شده، طرحهای تحقیقاتی و...

برگه من تقریبا خالیه...خانومه یک نگاهی بهم میندازه( از اون نگاه ها دیگهنیشخند) و میگه این که خالیه...منم دپیییییناراحت تو راه برگشت رفتم امامزاده صالح ولی اونجام نتونست حالمو خوب کنه.

من موندم اگه آدمی اون همه سابقه کاری داشته باشه که دنبال کار نمیگرده؟؟؟؟؟...

خلاصه رسما داغون شد تمام اعتماد به نفسمان...حالا من موندم و یک چشم باد کرده که بسیار هم درد میکنه و البته یک عالم ناامیدی...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak