قاصدک من

این چند روز درگیر کلاس زبان بودم دیروز امتحانشو دادم و خیالمان کمی تا قسمتی راحت شد، ولی جالبه که تا چشم به هم میزنم ترم تموم میشه و وقته امتحان آخر ترمه...این ترم کلاسمون خیلی خوب بود برعکس چند ترم پیش...بیشترشم به خاطر تیچر خوبمون بود...یک دختر کاملا فعال و پر انرژی دقیقا همون چیزی که من میپسندم...به پیشنهاد فرناز زمان کلاس رو تغییر دادم ولی واقعا دلم برای بچه های کلاس خودمون تنگ میشه...مخصوصا برای سروش، یک پسر کاملا استثنایی، خیلی سطح انرژیش بالا بود...خیلی عادت کرده بودیم به هم...به همه بچه ها ولی خوب دیگه خواستم روزهای پنجشنبه رو خالی کنم...

دیگه اینکه فعلا برای خالی نبودن عریضه چندتا دانش آموز دارم و تقریبا شدم خانوم معلم...فقط دوست داشتم تجربه کنم تا یک مدتی...امروز کلاس زیست بود...یاد خودم افتادم که با چه ذوقی درس میخوندم برای کنکور...به قول دادشی گویا من فقط در درس خوندن خیلی موفقم...هنوز هم همین طوره از یاد گرفتن خیلی لذت میبرم...

فعلا که علممون کاملا بدون عمله...حالا تو این اوضاع فرض کنین خبر دار شدیم که یک نفر که از قضای روزگار هم رشته ما میباشد قراره تو یک آزمایشگاه کار کنه...من واقعا شرمنده ام...البته قبول دارم که تجربه ام خیلی کمه ولی فکر کنم ایراد اصلی پایین بودن اعتماد به نفسه... این باعث میشه خیلی از وقتا حتی تو کارایی که مطمئنم از پسشون برمیام هم نتونم نتیجه خوب بگیرم... 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

Design By : nightSelect.com